#ددی خوناشام من
#ددی خوناشام من
پارت: سوم
ویو سانا
از خواب بیدار شدم رفتم پایین...
دنبال اشپزخونه بودم..
که بلاخره پیداش کردم
سانا: اجوما جونممم گشنمهه
اجوما: دخترم چی میخای(لبخند)
سانا: نودل و دوبوکی
اجوما: یکم دیگه اماده میشه دخترم
سانا: ممنون عشخم
رفتمو اجومارو بغل کردم و یه بوس رو گونش زدم...
رفتم دنبال جونگکوک
دیدم خابه...
منم که کرمم فعال بود یه نیشخند زدمو رفتم طرفش
سانا: باباییییی(بلند)
کوک:......
سانا: عه اینطوره
سانا: اجومااا نمیدونی بابا چی دوس داره
اجوما: شیرموز....ارباب شیرموز خیلی دوس دارن
رفتم سمت یخچال....از شانس خوبم توش شیرموز بود
هه هه تو بیدار نمیشی اره(خنده شیطانی)
رفتم سمت کوک
سانا: اومممم چه شیرموزه خوشمزه ای
دیدم تکون خورد
سانا: به به خیلی خوشمزس
ویو کوک
بیدار بودم...داشتم میدیدم چیکار میکنه....
هییی داره شیرموزامو میخورههه
کوک: شیرموزامو بدهههه بچهههه
بلند شدمو دنبالش کردم
سانا: نه..نه نمیدممم(خنده)
کوک: عه اینطوره
الکی باهاش قهر کردم
ویو سانا
فک کنم قهر کرد...چقد لوسسس
اروم رفتم سمتش
سونا: باباییی قهری
یهو منو گرفتو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به قلقلک دادنم
کوک: تو شیرموزای منو میخوری
سانا: غلط کردم.....بخدا دیگ بدون اجازه بهشون دس نمیزنممم(خنده)
کوک: نمیشه
ویو سانا
دیدم ول نمیکنه...من یه سال تکفاندو کار کردم
پس ی حرکت زدمو جامو با اون عوض کردم
سانا: ههههه دیدی چجوری در رفتم
کوک: اوه
ولش کردمو رفتم سمت آشپزخونه...دیدم اجوما میزو چیده
سانا: آخجوننن
کوک: منم گشنمههه
سانا: عااا اک توهم بیا
من زودتر غذامو خوردم..
سانا: ممنون اجوماا
اجوما: خاهش(لبخند)
سانا: میگمااا...بابااا من آخر هفته میتونم با دوستام برم بیرون
کوک: دوستات دخترن
سانا: دوتا دختر، سه تا پسر
یهو دیدم صورت کوک جدی شد
کوک: تو حق نداری با پسرا بگردی(سرد)
سانا: باباییی توروخداااا(لوس)
کوک: نه(جدی)
سانا: خب توهم بیا
کوک: هوفف اکی
سانا: آخجونننن
ویو ات
این هفته گذشت
کوک باهام سرد شده بود
یجورایی یه حسی به کوک پیدا کرده بودم.. ولی اون بابامه
این هفته فهمیدم کوک یه خوناشامه...اولش ترسیدم ولی بعد برام عادی شد
میخام امروز از کوک بپرسم چرا باهام سرد شده
سانا: بابایی جونم(لوس)
کوک: چته(سرد)
سانا: خسته نشدی انقد باهام سرد رفتار کردی
کوک: نه(سرد)
دیگ حرصم درومد
سانا: چه مرگته هااا چرا اینجوری باهام رفتار میکنی...ما هنوز یه ماه نشده باهمیم
تو مثلا بابامی...کودوم بابایی با دخترش اینجوری رفتار میکنه هااا
هع منو ببین...تورو از بابامم بیشتر دوس دارم...واقعن برا خودم متاسفم(داد و بغض)
کوک: خفه شو هرزه(زد تو گوش سانا)
سانا:....
خمارییی
لایکوکامنت یادتون نره🧸🎀
پارت: سوم
ویو سانا
از خواب بیدار شدم رفتم پایین...
دنبال اشپزخونه بودم..
که بلاخره پیداش کردم
سانا: اجوما جونممم گشنمهه
اجوما: دخترم چی میخای(لبخند)
سانا: نودل و دوبوکی
اجوما: یکم دیگه اماده میشه دخترم
سانا: ممنون عشخم
رفتمو اجومارو بغل کردم و یه بوس رو گونش زدم...
رفتم دنبال جونگکوک
دیدم خابه...
منم که کرمم فعال بود یه نیشخند زدمو رفتم طرفش
سانا: باباییییی(بلند)
کوک:......
سانا: عه اینطوره
سانا: اجومااا نمیدونی بابا چی دوس داره
اجوما: شیرموز....ارباب شیرموز خیلی دوس دارن
رفتم سمت یخچال....از شانس خوبم توش شیرموز بود
هه هه تو بیدار نمیشی اره(خنده شیطانی)
رفتم سمت کوک
سانا: اومممم چه شیرموزه خوشمزه ای
دیدم تکون خورد
سانا: به به خیلی خوشمزس
ویو کوک
بیدار بودم...داشتم میدیدم چیکار میکنه....
هییی داره شیرموزامو میخورههه
کوک: شیرموزامو بدهههه بچهههه
بلند شدمو دنبالش کردم
سانا: نه..نه نمیدممم(خنده)
کوک: عه اینطوره
الکی باهاش قهر کردم
ویو سانا
فک کنم قهر کرد...چقد لوسسس
اروم رفتم سمتش
سونا: باباییی قهری
یهو منو گرفتو انداخت رو کاناپه و شروع کرد به قلقلک دادنم
کوک: تو شیرموزای منو میخوری
سانا: غلط کردم.....بخدا دیگ بدون اجازه بهشون دس نمیزنممم(خنده)
کوک: نمیشه
ویو سانا
دیدم ول نمیکنه...من یه سال تکفاندو کار کردم
پس ی حرکت زدمو جامو با اون عوض کردم
سانا: ههههه دیدی چجوری در رفتم
کوک: اوه
ولش کردمو رفتم سمت آشپزخونه...دیدم اجوما میزو چیده
سانا: آخجوننن
کوک: منم گشنمههه
سانا: عااا اک توهم بیا
من زودتر غذامو خوردم..
سانا: ممنون اجوماا
اجوما: خاهش(لبخند)
سانا: میگمااا...بابااا من آخر هفته میتونم با دوستام برم بیرون
کوک: دوستات دخترن
سانا: دوتا دختر، سه تا پسر
یهو دیدم صورت کوک جدی شد
کوک: تو حق نداری با پسرا بگردی(سرد)
سانا: باباییی توروخداااا(لوس)
کوک: نه(جدی)
سانا: خب توهم بیا
کوک: هوفف اکی
سانا: آخجونننن
ویو ات
این هفته گذشت
کوک باهام سرد شده بود
یجورایی یه حسی به کوک پیدا کرده بودم.. ولی اون بابامه
این هفته فهمیدم کوک یه خوناشامه...اولش ترسیدم ولی بعد برام عادی شد
میخام امروز از کوک بپرسم چرا باهام سرد شده
سانا: بابایی جونم(لوس)
کوک: چته(سرد)
سانا: خسته نشدی انقد باهام سرد رفتار کردی
کوک: نه(سرد)
دیگ حرصم درومد
سانا: چه مرگته هااا چرا اینجوری باهام رفتار میکنی...ما هنوز یه ماه نشده باهمیم
تو مثلا بابامی...کودوم بابایی با دخترش اینجوری رفتار میکنه هااا
هع منو ببین...تورو از بابامم بیشتر دوس دارم...واقعن برا خودم متاسفم(داد و بغض)
کوک: خفه شو هرزه(زد تو گوش سانا)
سانا:....
خمارییی
لایکوکامنت یادتون نره🧸🎀
- ۱۰.۵k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط