{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

VAMPIRE

VAMPIRE
Part 5
پ.ا: آره حتما نکنه میخوای دخترمو......
_لازم نیست توضیح اضافه بدین تا چند روز دیگه ازدواج میکنیم
(قطع کرد)
×بابام چی گفت؟
_گفت باید ازدواج کنیم و اگه تو بخوای همینطوری خونه ی من باشی حرف برات درمیارن
×از همون اولشم فقط به فکر آبروش بود
(صدای در زدن)
_بیا داخل
خدمتکار: قربان میز شام آماده ست
_خیلی خب میتونی بری
خدمتکار: چشم
_بیا بریم
×من گرسنه نیستم
_چی؟
×گفتم گرسنه نیستم
_از صبح که اومدی چیزی نخوردی بیا بریم یچیزی بخور
×نه نمیخوام ممنون
_هوفففف گفتم بیا بریم بهتره منو عصبی نکنی
×چرا هی همش بهم زور میگی (با داد)
چرا نمیزاری به حال خودم باشم برو گمشو هرچی میخوای درد کن تو یه عوضی بیش نیستی من نمیخوام کنار یه عوض......
ویو ا/ت
با سیلی که ازش خوردم حرفم نصفه موند
_دهنتو ببند.....وقتی بهت میگم بیا بریم باید بیای لازمم نیست زبون درازی کنی
رفتیم طبقه پایین و نشستم سر میز و شروع کردیم به خوردن...
چیزی که ذهنم رو درگیر کرد این بود که اون اصلا شبیه خوناشام ها نیست نه به نور خورشید حساسه و...چیزی که عجیبتره اینه که غذاهم میخوره فکر میکردم فقط خون میخوره هه اصن به من چه پسره ی عوضی با چه جرعتی زد توی گوشم؟
_چرا نمیخوری؟ بدمزه ست؟
×نه
خدمتکار: خانم اگه خوشتون نیومده لطفا بگین
×نه تازه خیلیم خوش مزه ست ممنونم
×من دیگه سیر شدم میرم بخوابم
رفتم سمت اتاق و روی تخت دراز کشیدم که دیدم ۲۳ تا تماس از دست رفته از دوستم (جین می) دارم واقعا حوصله ی صحبت کردن نداشتم پس چشمامو بستم و توی تخیلاتم غرق شدم با پایین رفتن تخت متوجه شدم اون پسره روی تخت نشسته
_بیداری؟
×نه
ویو راوی
هیون رفت سمت ا/ت و اونو گرفت تو بغلش که ا/ت سریع چشماشو باز کرد و سعی کرد از بغل هیون بیاد بیرون ولی زورش نمیرسید
×چیکار میکنی؟
_ببخشید
×چی؟
_نباید بهت سیلی میزدم
×مشکلی نیست.....حالا میشه ولم کنی؟
_میشه بزاری بغلت کنم؟
×(سکوت)

ادامه دارد🦇........
دیدگاه ها (۵)

VAMPIRE Part 6(صبح) ویو هیونجین وقتی بیدار شدم جسم کوچیک ا/ت...

VAMPIREPart 7ویو هیونجین وقتی رسیدیم عمارت یه راست رفتم توی ...

VAMPIREPart 4 ...

VAMPIREPart 3 پ....

"سرنوشت "p,48...هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط