{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

VAMPIRE

VAMPIRE
Part 4
×اینجا چیکار میکنی؟
_اومدم همسر عزیزمو ببرم دیگه
×من با تو جایی نمیام
هیون سریع مودشو عوض کرد و با حالت جدی و عصبی لب زد
_تا من با پدرت حرف میزنم توهم آماده شو
بدون اینکه جوابشو بدم رفتم اتاقم......
بعد از نیم ساعت در اتاقم زده شد
×بفرمایین
_میتونم بیام داخل؟
×چی شده؟
_آماده شدی؟
.....×
_پس بریم
رفتی و روی دو زانوت نشستی و دستاتو با حالت التماس آمیزی جلوش دراز کردی بغض گلوتو چنگ میزد و بخاطر همین صدات میلرزید
×لطفاً......ولم کن من هیچ تقصیری ندارم
_نمیتونم
×چرا
_چون بهت نیاز دارم
×تو یک عوضی به تمام معنایی
ویو هیونجین
بلاخره با هر زوری که بود ا/ت حاضر شد
که بیاد وقتی رسیدیم داخل عمارت دستشو گرفتم و بردم به طرف اتاقمون(یعنی اتاق جدید خودش و ا/ت) در اتاق رو که باز کردم ا/ت رو به سمت داخل هدایت کردم و درو بستم و رفتم روی مبل L مانند گوشه ی اتاق نشستم
_بیا بشین
سرشو انداخته بود پایین و قادر به صحبت کردن نبود
_گفتم بیا اینجا بشین
وقتی دیدم تکون نمیخوره رفتم و دستشو محکم گرفتم و نشوندمش روی مبل که آروم و بی صدا داشت گریه میکرد
_اینجا یه سری قوانین داره اگر اونارو زیر پا بزاری مطمئن باش که تنبیه میشی
×ت.....تنبیه؟ چه تنبیهی؟
رفتم نزدیکش و جوری که لبام به گوشش برخورد کنه گفتم:
_تنبیه جن..سی مثلا اگه بخوای فرار کنی یا از عمارت بدون بادیگارد بری بیرون و یا هر غلط دیگه ای بکنی برات خیلی بد میشه حالا خوددانی پرنسس من کار دارم باید برم بیرون به خدمتکار میگم قوانینو بهت بگه
ویو ا/ت
اون عوضی رفت بیرون و اشکام خود به خود شروع به ریختن کردن کنترلشون دست خودم نبود احساس خستگی زیادی میکردم پس رفتم و روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم.........
(پرش زمانی)
هوا تاریک شده بود که صدای در اتاق بیدارم کرد وقتی چشمامو باز کردم دیدم همون پسره ست
_بیدارت کردم پرنسس؟
×مهم نیست
(صدای زنگ گوشی)
_اوه بابا جونته
×بابام؟؟
_الو
پ.ا: سلام
_سلام آقای هوانگ کاری داشتین؟
پ.ا: آره میخواستم بگم که خوب نیست دخترمو همینجوری اونجا نگهش داری باید باهاش ازدواج کنی
_اوه ازدواج با هوانگ ا/ت بنطرم جذابه(با صدای بلند و عمدی که ا/ت بشنوه)

ادامه دارد🦇.........
دیدگاه ها (۴)

VAMPIREPart 5 پ....

VAMPIRE Part 6(صبح) ویو هیونجین وقتی بیدار شدم جسم کوچیک ا/ت...

VAMPIREPart 3 پ....

VAMPIREPart 2 ×ت...

آتیشی که از بارون شروع شدpart25ویوی ا. تنصف شب بود.خوابم نمی...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط