پارت
پارت۷
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
تهیونگ:چیشده
سوریا:ایییی اون اون منو هل داد اون میخواست بچمون و بکشه
تهیونگ:تو چیکار کردی(عصبی و داد)
شیون:من کاری نکردم
سوریا:اون واقعا میخواست بچمون و بکشه اون منو هل داد
تهیونگ سوریا رو بلند کرد و برد و گذاشت روی تخت و بهش یکم آب داد و بعد برگشت سراغ شیون
شیون:من کاری نکردم
تهیونگ:تو میخواستی بچه منو بکشی میفهمی
شیون:چرا باید همچین کاری کنم
تهیونگ:چون تو حتی به منم خیانت کردی
شیون:چرا اینجوری حرف میزنی میگم کاری نکردم
تهیونگ:که کاری نکردی اره پس این عکس ها چیه ها
شیون:این.....من نیستم
تهیونگ:پس این عکس ها از کجا اومدن
شیون:من من نمیدونم
تهیونگ:که نمیدکنی اره
که با پاهاش افتاد بجون شیون و کلی زدتش و بیشتر به شکم شیون ضربه زد انقدر ضربه زد که شیون خون بالا آورد و بیهوش شد
تهیونگ یدفعه حواسش به گوشی شیون افتاد که دید روشنه به سمتش رفت و اون فایل صوتی و باز کرد که همه چیز و شنید و از کاره خودش پشیمون شد و به سمت اتاق سوریا رفت و
تهیونگ:تو واقعا از من باردار نیستی
سوریا:چ..چی
تهیونگ:الان بهت نشون میدم
رفت و دست سوریا و محکم گرفت و توی انباری زندانیش کرد و رفت به اتاق شیون که دید شیون غیبش زده و پنجره اتاق بازه فهمید که شیون و دزدیدن حالش بد شد نمیدونست چیکار کنه که به تموم افرادش دستور داد و بادیگارد ها سرتاسر خونه رو گرفتن و خیلی مراقب بودن و با بقیه اعضا داشتن نقشه میکشیدن
.............
ازدواج اجباری با تهیونگ
درخواستی
تهیونگ:چیشده
سوریا:ایییی اون اون منو هل داد اون میخواست بچمون و بکشه
تهیونگ:تو چیکار کردی(عصبی و داد)
شیون:من کاری نکردم
سوریا:اون واقعا میخواست بچمون و بکشه اون منو هل داد
تهیونگ سوریا رو بلند کرد و برد و گذاشت روی تخت و بهش یکم آب داد و بعد برگشت سراغ شیون
شیون:من کاری نکردم
تهیونگ:تو میخواستی بچه منو بکشی میفهمی
شیون:چرا باید همچین کاری کنم
تهیونگ:چون تو حتی به منم خیانت کردی
شیون:چرا اینجوری حرف میزنی میگم کاری نکردم
تهیونگ:که کاری نکردی اره پس این عکس ها چیه ها
شیون:این.....من نیستم
تهیونگ:پس این عکس ها از کجا اومدن
شیون:من من نمیدونم
تهیونگ:که نمیدکنی اره
که با پاهاش افتاد بجون شیون و کلی زدتش و بیشتر به شکم شیون ضربه زد انقدر ضربه زد که شیون خون بالا آورد و بیهوش شد
تهیونگ یدفعه حواسش به گوشی شیون افتاد که دید روشنه به سمتش رفت و اون فایل صوتی و باز کرد که همه چیز و شنید و از کاره خودش پشیمون شد و به سمت اتاق سوریا رفت و
تهیونگ:تو واقعا از من باردار نیستی
سوریا:چ..چی
تهیونگ:الان بهت نشون میدم
رفت و دست سوریا و محکم گرفت و توی انباری زندانیش کرد و رفت به اتاق شیون که دید شیون غیبش زده و پنجره اتاق بازه فهمید که شیون و دزدیدن حالش بد شد نمیدونست چیکار کنه که به تموم افرادش دستور داد و بادیگارد ها سرتاسر خونه رو گرفتن و خیلی مراقب بودن و با بقیه اعضا داشتن نقشه میکشیدن
.............
- ۷.۲k
- ۲۰ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط