Part4
Part4
ویو می یون
در اتاقم زده شد
+کیه؟(آروم)
∆منم دخترم
اولش هل کردم فکر کردم پدرم یا مادرم باشند وقتی صدای آجوما رو شنیدم نفس راحتی کشیدم و در رو کمی باز کردم طوری که فقط صدام واضح شنیده بشود.
+آجوما فعلا حالم خوب نیست... لطفاً بزار تنها باشم.
∆میدونم دخترم من برای همین اومدم(آروم)
لبخندی بر لبم نشست، آجوما همیشه و هر کجا آرامم میکرد چه قبل از فشن شو چه اولین روز مدرسه. پس گذاشتم بیاد داخل
در رو کامل باز کردم و روی تختم نشستم.
+آجوما چرا... چرا من اینقدر بد شانسم؟(بغضی)
∆دخترم*دستی بر شانه ام گذاشت*خودتم میدونی حرف آقا امروز صبح از ته دلش نبود.
+پس چرا فقط به خاطر یه اتحاد مسخره منو قربانی میکنه من حتی اون پسرو ندیدم.(همچنان بغضی)
∆باور کن پدرت مجبور بود حتی مورد اعتماد ترین پسر آقای می هانگ رو برای شما انتخاب کرد امشب حرفم بهت ثابت میشه!
+ممنونم...امشب؟ چه اتفاقاتی امشب می افته؟
∆اوه عزیزم نمیدونستی؟ امشب خانواده ها همدیگرو ملاقات میکنند.
بعد شنیدن این کلمه دوباره زیر پایم خالی شد داشتم نفس نفس میزدم که یهو احساس کردم آجوما بغلم کرده و برای چند لحظه به خودم اومدم.
∆ببخشید دخترم نمیخواستم بدون مقدمه بهت بگم فکر میکردم خودتون میدونین.
+اشکال ندارد آجوما*از بغل آجوما بیرون اومدم* من میرم آب بخورم
∆من براتون میارم خانم لطفاً بشینین
+نه... اگه امشب دیداره پس تو هم کار داری به اونا برس(جدی)
∆چشم*از اتاق بیرون رفت*
از اتاقم بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم، توی راه صدای پدرم که با تلفن حرف می زد توجه ام را جلب کرد
یواشکی نزدیک شدم و....
—————————اتمام این پارت———————————
خماری بد دردیه🤭
اگه شرایط این پارت رو تکمیل کنین دو پارت بعد هدیه است🌛🍓
شرایط←⁵لایک ²کامنت ¹ریپست🪷✨
ویو می یون
در اتاقم زده شد
+کیه؟(آروم)
∆منم دخترم
اولش هل کردم فکر کردم پدرم یا مادرم باشند وقتی صدای آجوما رو شنیدم نفس راحتی کشیدم و در رو کمی باز کردم طوری که فقط صدام واضح شنیده بشود.
+آجوما فعلا حالم خوب نیست... لطفاً بزار تنها باشم.
∆میدونم دخترم من برای همین اومدم(آروم)
لبخندی بر لبم نشست، آجوما همیشه و هر کجا آرامم میکرد چه قبل از فشن شو چه اولین روز مدرسه. پس گذاشتم بیاد داخل
در رو کامل باز کردم و روی تختم نشستم.
+آجوما چرا... چرا من اینقدر بد شانسم؟(بغضی)
∆دخترم*دستی بر شانه ام گذاشت*خودتم میدونی حرف آقا امروز صبح از ته دلش نبود.
+پس چرا فقط به خاطر یه اتحاد مسخره منو قربانی میکنه من حتی اون پسرو ندیدم.(همچنان بغضی)
∆باور کن پدرت مجبور بود حتی مورد اعتماد ترین پسر آقای می هانگ رو برای شما انتخاب کرد امشب حرفم بهت ثابت میشه!
+ممنونم...امشب؟ چه اتفاقاتی امشب می افته؟
∆اوه عزیزم نمیدونستی؟ امشب خانواده ها همدیگرو ملاقات میکنند.
بعد شنیدن این کلمه دوباره زیر پایم خالی شد داشتم نفس نفس میزدم که یهو احساس کردم آجوما بغلم کرده و برای چند لحظه به خودم اومدم.
∆ببخشید دخترم نمیخواستم بدون مقدمه بهت بگم فکر میکردم خودتون میدونین.
+اشکال ندارد آجوما*از بغل آجوما بیرون اومدم* من میرم آب بخورم
∆من براتون میارم خانم لطفاً بشینین
+نه... اگه امشب دیداره پس تو هم کار داری به اونا برس(جدی)
∆چشم*از اتاق بیرون رفت*
از اتاقم بیرون رفتم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم، توی راه صدای پدرم که با تلفن حرف می زد توجه ام را جلب کرد
یواشکی نزدیک شدم و....
—————————اتمام این پارت———————————
خماری بد دردیه🤭
اگه شرایط این پارت رو تکمیل کنین دو پارت بعد هدیه است🌛🍓
شرایط←⁵لایک ²کامنت ¹ریپست🪷✨
- ۲۶
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط