{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکایت نمی کنم، اما

شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دست های من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفس هامان

به اندازه زنگی...

واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟


نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!

نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!

نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!

من که هنوز همین جا ایستاده ام

کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها!

هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!

دیگر نگو که در گذر گریه ها گُمش کردی

نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!

نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!

آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،


حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟
دیدگاه ها (۹)

من از یک شکسته عاشقانه می آیم...بگذار همه برای این اعتراف تل...

دست ها بالا بود !هر کسی سهم خودش را طلبید ،سهم هر کس که رسید...

امشب از تنهایی خود ، زیر باران گریه کردم هم صدا با شعر باران...

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ا...

_ ـ داشتم به این فکر می‌کردم که بیام باهات حرف بزنم ؛ آخه من...

changbin

مردی در ساحل...[پارت آخر]چند ماه بعد...خانه دیگر شبیه روزهای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط