پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۸♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۱۸♡)
کمی بعد که دیگه خبری از شکستن و فریاد کشیدن نبود، فقط صدای نفس زدن های سنگینش شنیده میشد تهیونگ روی تخت نشسته بود و موهاش رو به چنگ گرفته بود با زنگ خوردن ،گوشیش نگاه سرخش رو به شماره ناشناس داد و با کمی تعلل تماس رو برقرار کرد. بلافاصله بعد مردی با لحنی جدی شروع به تهدید کرد من از طرف تیم حقوقی آقای پارک صحبت میکنم ما موقعیت مکانی شما رو تشخیص دادیم. اگر یکبار دیگه مزاحمت ایجاد کنید یا سعی کنید تهدیدی برای حریم شخصی آیدلمون باشید ازتون شکایت میکنیم براتون مفهوم بود آقا؟ تهیونگ با چشمهای مرده ای گوشی رو از گوشش فاصله داد و تماس رو قطع کرد. همزمان در اتاق با احتیاط باز شد و نگاه به خون نشسته و عصبی تهیونگ بالا کشیده شد. آیرین با اخم ظریفی در قاب در ایستاده بود و هنوز مطمئن نبود میتونه جلو بره یا نه. تهیونگ خیره خیره نگاهش میکرد و آیرین اصلا سعی نکرد دلخوری نگاهش رو پنهان کنه.
نگاهی به اتاق جنگ زده شون کرد که حالا پر از شیشه خورده و وسایل شکسته بود قدمی جلو اومد که صدای بم تهیونگ تشر زد
تهیونگ : مراقب پات باش.
آیرین با اینکه دمپایی های پشمی به پا داشت باز با احتیاط قدم برداشت و طعنه زد آیرین: مگه اصلا برات مهمه؟!
تهیونگ بیحوصله تر از این بود که منت کشی دوست دختر یک شبه ش رو بکنه البته حلقهی توی دستش و عروسه توی عکس و پسر بچهی طبقه ی پایین هویتی بجز دوست پسر آیرین بودن رو بهش یادآوری کرد! روی تخت دراز کشید و ساعد دستش رو روی چشمهایش گذاشت و با صدای گرفته دستور داد تهیونگ : برقو خاموش کن.
اون واقعا امیدوار بود بخوابه و این بار چشمهایش رو به روی حقیقت باز کنه آیرین چراغ رو خاموش کرد و بلاخره خودش رو به تخت رسوند و روی اون نشست به واسطه ی نور ضعیف آباژور گوشه ی اتاق زیر چشمی نگاهی به تهیونگ انداخت اون ،عصبی ،پرخاشگر بی حوصله و عجیب به نظر میرسید و آیرین اصلا حس خوبی ازش نمیگرفت تا مثل همیشه به آغوشش بره و وادارش کنه مشکلش رو باهاش درمیون بذاره امواج منفی که تهیونگ از خودش ساطع میکرد، اصلا برای آیرین خوشایند نبود اما از طرفی نگران و مضطرب بود. پس کمی با خودش کلنجار رفت و در نهایت پیش خودش اعتراف همیشگی تهیونگ رو تکرار کرد تو تنها زن توی این دنیایی که میتونه آرومم کنه هنوز ازش دلخور بود و قرار نبود رفتار بد امشب اش رو فراموش کنه اما حس میکرد الان وقت مشاجره نیست!
پس به آرومی خودش رو سمت تهیونگی که رو به سقف دراز کشیده بود و چشمهایش رو پوشونده بود خزید و بی حرف سرش رو بغل گرفت
تهیونگ چشم بسته نزدیک شدن آیرین رو حس کرد ا
کمی بعد که دیگه خبری از شکستن و فریاد کشیدن نبود، فقط صدای نفس زدن های سنگینش شنیده میشد تهیونگ روی تخت نشسته بود و موهاش رو به چنگ گرفته بود با زنگ خوردن ،گوشیش نگاه سرخش رو به شماره ناشناس داد و با کمی تعلل تماس رو برقرار کرد. بلافاصله بعد مردی با لحنی جدی شروع به تهدید کرد من از طرف تیم حقوقی آقای پارک صحبت میکنم ما موقعیت مکانی شما رو تشخیص دادیم. اگر یکبار دیگه مزاحمت ایجاد کنید یا سعی کنید تهدیدی برای حریم شخصی آیدلمون باشید ازتون شکایت میکنیم براتون مفهوم بود آقا؟ تهیونگ با چشمهای مرده ای گوشی رو از گوشش فاصله داد و تماس رو قطع کرد. همزمان در اتاق با احتیاط باز شد و نگاه به خون نشسته و عصبی تهیونگ بالا کشیده شد. آیرین با اخم ظریفی در قاب در ایستاده بود و هنوز مطمئن نبود میتونه جلو بره یا نه. تهیونگ خیره خیره نگاهش میکرد و آیرین اصلا سعی نکرد دلخوری نگاهش رو پنهان کنه.
نگاهی به اتاق جنگ زده شون کرد که حالا پر از شیشه خورده و وسایل شکسته بود قدمی جلو اومد که صدای بم تهیونگ تشر زد
تهیونگ : مراقب پات باش.
آیرین با اینکه دمپایی های پشمی به پا داشت باز با احتیاط قدم برداشت و طعنه زد آیرین: مگه اصلا برات مهمه؟!
تهیونگ بیحوصله تر از این بود که منت کشی دوست دختر یک شبه ش رو بکنه البته حلقهی توی دستش و عروسه توی عکس و پسر بچهی طبقه ی پایین هویتی بجز دوست پسر آیرین بودن رو بهش یادآوری کرد! روی تخت دراز کشید و ساعد دستش رو روی چشمهایش گذاشت و با صدای گرفته دستور داد تهیونگ : برقو خاموش کن.
اون واقعا امیدوار بود بخوابه و این بار چشمهایش رو به روی حقیقت باز کنه آیرین چراغ رو خاموش کرد و بلاخره خودش رو به تخت رسوند و روی اون نشست به واسطه ی نور ضعیف آباژور گوشه ی اتاق زیر چشمی نگاهی به تهیونگ انداخت اون ،عصبی ،پرخاشگر بی حوصله و عجیب به نظر میرسید و آیرین اصلا حس خوبی ازش نمیگرفت تا مثل همیشه به آغوشش بره و وادارش کنه مشکلش رو باهاش درمیون بذاره امواج منفی که تهیونگ از خودش ساطع میکرد، اصلا برای آیرین خوشایند نبود اما از طرفی نگران و مضطرب بود. پس کمی با خودش کلنجار رفت و در نهایت پیش خودش اعتراف همیشگی تهیونگ رو تکرار کرد تو تنها زن توی این دنیایی که میتونه آرومم کنه هنوز ازش دلخور بود و قرار نبود رفتار بد امشب اش رو فراموش کنه اما حس میکرد الان وقت مشاجره نیست!
پس به آرومی خودش رو سمت تهیونگی که رو به سقف دراز کشیده بود و چشمهایش رو پوشونده بود خزید و بی حرف سرش رو بغل گرفت
تهیونگ چشم بسته نزدیک شدن آیرین رو حس کرد ا
- ۱۵.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط