{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۶♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۶♡⁠)⁩

کرده بود هیجان زده بود اما فعلا اوضاع ذهنش اونقدر آشفته بود که به هیجانات قلبش اهمیتی نده! پس با سستی از پله ها بالا رفت و خودش رو روی تختی که روز عجیبش از اونجا شروع شده بود انداخت به سقف خیره شد. ممکن بود بخوابه و فردا صبح همه چیز شبیه قبل بشه؟ توی هتل نیویورک چشم باز ،کنه در حالی که اتاق بغلیش جیمینه ؟
با فکر به جیمین سریع توی جاش نشست. تنها شماره ای که توی حافظهش داشت شماره ی جیمین بود گوشی که صبح با وحشت روی تخت پرت کرده بود هنوز اونجا بود پس دوباره روشنش کرد.کمی به عکس پس زمینهش نگاه کرد. لبخندها شون توی اون قاب اونقدر واقعی و از ته دل به نظر میرسید که تهیونگ برای لحظه ای شک کرد; اون مرد منم ؟
انگشتش رو روی حسگر گوشی گذاشت و مطابق حدسش، قفل گوشی باز شد. بی توقف شماره ی جیمین رو گرفت و درحالی که روی تخت نشسته بود و پاهاش رو آویزون کرده بود، منتظر صدای پشت خط موند.
الو... صدای ضعیف و نامطمئن جیمین که توی گوشش پیچید انگار موجی از امید به دلش تزریق شد: وای جیمینا خداروشکر... خدارو شکر که تو پشت خطی...صدای ضعیف پشت خط پرسید: شما ؟ تهیونگ مضطربانه از روی تخت بلند شد و چنگی به موهاش تهیونگم .جیمین من از پرواز جا موندم و الان...واقعا نمی دونم تو چه جهنمی گیر افتادم... لطفا بگو که همه اینا یه
شوی مسخره ی تلوزیونیه که...
با شنیدن صدای بوق چشمهاش گرد شدن:
هي جيمين الو؟
گوشی رو جلوی چشمهاش گرفت و با دیدن قطع شدن تماس، دوباره شماره رو گرفت اما اینبار با صدای ضبط شده ای که خاموش بودنش رو اعلام میکرد فریادی کشید و گوشی رو روی تخت پرت کرد
با دیدن لپ تاب سفید رنگی که روی میز گوشه ی دیوار بود، با عجله به سمتش رفت و اون رو باز کرد.
خوشبختانه رمزی نداشت و تونست به صفحه ی سرچش راه پیدا کنه و البته اولین چیزی که سرچ کرد واژه ی "کیم تهیونگ" بود!
اما وقتى بجز عکس یک پیرمرد که در دهه ی ۸۰ میلادی در یک شورش کشته شده بود هیچ اثری از خودش نبود بی اختیار زیر خنده زد.
قهقه هاش عمر زیادی نداشت چون خیلی زود خشمش از کنترل خارج شد و لپ تاب رو به زمین کوبید و بعد از اون فقط شکستن و پرت کردن وسایل اطرافش میتونست کمی تخلیه کنه
دیدگاه ها (۱۵)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۷♡⁠)⁩فریاد میکشید و براش مهم ن...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۸♡⁠)⁩کمی بعد که دیگه خبری از ش...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۵♡⁠)پس همون‌طور که با یک دست ر...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۱۴♡⁠)⁩نیاز داشت روی حرفه های بو...

پارت ۶۸

«اتاق شماره ۷»ات چراغ‌قوه رو محکم توی دستش گرفته بود.جیمین چ...

پارت ۸۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط