{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرزن که وارد خانه سالمندان شد یادش آمد وقتی فرزندش به دن

پیرزن که وارد خانه سالمندان شد یادش آمد وقتی فرزندش به دنیا آمده بود، شوهرش گفته بود :عصای دست زمان پیری مان است...
آهی کشید و زیر لب زمزمه کرد :چه عصای سستی بود مرد!
دیدگاه ها (۸)

از درِ مسجد جمکران وارد صحن مسجد شدیم. از بلندگو کسی با امام...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰¹ | سه‌شنبه ⁵ژوئن |مث...

سایه ای در راهرو های نقره ای

داستان عاشقانه جدید

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط