{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جان دلم...

جان دلم...
بیا میان این همه قصه تلخ عاشقی استثنا باشیم...
بیا قصه ما اینگونه به پایان برسد
که وسط یک روز سرد زمستانی که فقط خودم و خودت در پارک نشسته ایم
دست در جیب کاپشن من کنی و دستم را بگیری و میان دستت چیزی را حس کنم
دستم را از جیبم دربیاورم و ببینم حلقه ی پرنگین و زیبایی را در دستم انداخته ای...
با ذوق نگاهت کنم ...
بگویی با من ازدواج میکنی؟؟؟
بگویم جانم فدایت،نیکی و پرسش؟؟؟؟
بیا قصه ما این گونه تمام شود
که صدای ساییدن قند ها بالای سرمان
زیباترین صدای زندگی مان شود
و وقتی عاقد میپرسد وکیلم؟؟؟ اصلا فراموش کنم که کمی ناز کنم و سریع بله را بگویم...
بیا قصه ما اینگونه به پایان برسد
که چشم هایم‌ را با یک دستمال ببندی و دست مرا بگیری و با خودت ببری...
صدای به هم خوردن کلیدی را بشنوم...
دستمال را از مقابل چشمانم برداری و یک خانه نقلی و زیبا ببینم و خیالمان راحت شود که روی این روزگار لامروت را کم کرده ایم...
جان دلم...
بیا تمام سیمرغ های بلورین قصه های عاشقی را مال خود کنیم و اُسکار عاشق ترین زوج دنیا مال ما شود...
جان دلم...
بیا عاشق هم بمانیم و بمانیم و بمانیم...
#امیرعلی_اسدی
دیدگاه ها (۱)

- ما که جوانی نکردیم..یعنی وقت و حوصله‌اش را نداشتیم..ما سرم...

فِکرکُن حَبسِ اَبَد باشی وَ یِکبار فَقَط ؛بِه مَشامَت نَمی ا...

زیر آوار رفتنتجا مانده‌ام!سگی پارس می‌کند ...سنگینی گام‌های ...

دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفتزندگی بعد تو بر هیچ کس آس...

𝒫𝒶𝓇𝓉 ②⑥چهره ناراحتی به خودم گرفتم و در حالی که از پنجره به ب...

Love in the dark③⑨دستمو محکم‌تر توی دستش فشردم و آروم گفتم:ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط