{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قمار آخر

قمار آخر
قسمت دوم: عمارت
ماشین مشکی آرام از خیابان‌های خیس عبور می‌کرد.
لارا کنار پنجره نشسته بود و دست‌هایش را به هم فشار می‌داد. روبه‌رویش جونگکوک نشسته بود؛ کاملاً آرام، انگار اتفاقی نیفتاده.
بالاخره لارا سکوت را شکست.
«من قراره کجا برم؟»
جونگکوک نگاهش را از گوشی‌اش برداشت.
«خونه‌ی من.»
«برای همیشه؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
«فعلاً.»
لارا با عصبانیت گفت: «من زندانی نیستم.»
جونگکوک بدون تغییر حالت گفت: «پس مثل زندانی باهات رفتار نمی‌کنم.»
«ولی اجازه ندارم برگردم خونه.»
این بار جونگکوک چیزی نگفت.
ماشین بعد از حدود نیم ساعت وارد جاده‌ای خلوت شد. پشت دروازه‌های فلزی، عمارت بزرگی دیده می‌شد؛ ساختمانی تاریک و باشکوه که اطرافش پر از درخت بود.
وقتی دروازه باز شد، ماشین وارد محوطه شد.
لارا با دیدن عمارت زیر لب گفت: «اینجا... واقعاً خونه‌ته؟»
جونگکوک پیاده شد.
«آره.»
لارا هم پیاده شد.
یکی از محافظ‌ها جلو آمد و در را برایش باز کرد.
داخل عمارت، همه‌چیز بیش از حد ساکت بود.
جونگکوک وارد شد و گفت: «قانون‌های اینجا ساده‌ان.»
لارا با دقت نگاهش کرد.
«چه قانون‌هایی؟»
جونگکوک برگشت.
«وارد اتاق کار من نشو.»
«دیگه؟»
«وقتی کسی بهت گفت وارد یه اتاق نشو، سؤال نپرس.»
لارا ابروهایش را بالا برد.
«این که خیلی قانون ساده‌ای نیست.»
برای اولین بار گوشه لب جونگکوک کمی بالا رفت.
«پس بهتره زود یاد بگیری.»
یکی از خدمتکارها لارا را به طبقه بالا برد و اتاقی بزرگ را به او نشان داد.
لارا وارد اتاق شد و همان لحظه متوجه چیزی روی میز شد.
یک جعبه کوچک مشکی.
درش را باز کرد.
داخلش یک تلفن جدید و یک کلید قرار داشت.
روی کاغذ کوچکی نوشته شده بود:
«برای مواقع ضروری.»
لارا تلفن را برداشت.
ناگهان صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:
«اون گوشی فقط برای تماس با منه.»
لارا برگشت.
«چرا؟»
«چون نمی‌خوام کسی بفهمه اینجایی.»
لارا متعجب شد.
«یعنی چی؟»
جونگکوک نزدیک در ایستاده بود.
«آدم‌هایی هستن که اگر بفهمن تو اینجایی، ممکنه ازت برای رسیدن به من استفاده کنن.»
لارا برای اولین بار ترس واقعی را در چشم‌هایش نشان داد.
«تو دقیقاً چه کاره‌ای؟»
جونگکوک چند لحظه به او خیره ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«همون آدمی که پدرت ازش می‌ترسه.»
و از اتاق بیرون رفت.
لارا هنوز به در خیره بود.
اما درست وقتی می‌خواست در را ببندد، صدای بلندی از طبقه پایین آمد.
صدای شکستن شیشه.
بعد صدای یکی از محافظ‌ها:
«رئیس! یکی وارد محوطه شده!»
لارا خشکش زد.
چند ثانیه بعد، صدای قدم‌های سریع جونگکوک در راهرو پیچید.
و قبل از اینکه لارا بفهمد چه اتفاقی افتاده، برق کل عمارت خاموش شد...
دیدگاه ها (۱)

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط