فردای اون روز صدای زنگ گوشیش مثل طبل تو مغزش میکوبید دستش رو از ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁷.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فردای اون روز، صدای زنگ گوشیش مثل طبل تو مغزش میکوبید، دستش رو از زیر ملافه بیرون آورد و با چشمای نیمه باز، انگشتش رو روی صفحه کشید و ساکتش کرد.
با کمی مکث، بلند شد و نشست، خستگی اتفاقات دیروز انگار هنوز توی بدنش بود، دیروز مجبور شد نصف شب دو ساعت منتظر تاکسی بمونه تا بیاد خونه.
دستش رو به صورتش کشید و از تخت پایین شد. دمپایی های خرگوشی اش رو پوشید و رفت سمت آینه، و با برداشتن برس روی موهای صافش کشید. و با زدن کمی کانسیلر زیر چشماش خستگیش را پنهان کرد.
یونی فرمش رو هم پوشید و از اتاق خارج شد. پله هارو تند تند پایین اومد و با برداشتن لقمه ای کوچیک از صبحانه اش کمی بعد از خونه زد بیرون.
.
.
.
آنا پاش رو روی زمین کوبید و با صدای بلند غرغر کرد و گفت:
_ من میخواستم تو تیم تو باشممم!
لوسیا خنده ای کرد و درحالی که توپ رو از سبد بر میداشت گفت:
_ کاریش نمیشه کرد، پاشو، آقای جوزف اینجوری ببینتت باید واسه نمره اضافی التماس کنی.
آنا اخمی کرد و گفت: نمره ی ورزش که مهم نیست!
لوسیا نزدیکش رفت و توپ رو آروم روی سر آنا کوبید و گفت:
_ اگه نمره کافی نداشته باشی نمیتونی فارغالتحصیل بشی!
آنا دستش رو با مظلومیت روی سرش کشید و گفت:
_ اوففف، باشه
و بعد با هم رفتن و توی جایگاهشون ایستادن، مربی کمی بعد اومد جلو و گفت:
_ همه کارت های شانسشون رو برداشتن؟
همهی بچه ها با صدای یکسان و بلند گفتن:
_ «بله»
مربی نگاهش رو به بچه ها دوخت و گفت:
_ دو تا گروه داریم، گروه «الف» و گروه «ب»، اونایی که کارت «الف» دارن باهم تو یک گروهن و گروه «ب» هم همینطور.
همگی سرشان را به نشانه تأیید تکانیدند، و گروه ها کم کم جمع شدن.
لوسیا با لبخند به آنا لایک نشون داد که زیاد ناراحت نباشه، که ناگهان چشمش خورد روی صندلی های استراحت. جونگکوک اونجا نشسته بود، با همون نگاه نافذ و سردش که هیچ احساسی ازش خانده نمیشد.
توجهی نکرد و نگاهش رو گرفت، توی دلش گفت: « واقعا که، فقط اون حق داره توی ورزش شرکت نکنه؟!»
سرش رو با حرص تکان داد که نگاهش سمت گروه آنا کشیده شد. آلبرتو، مین وو، و یوجین هم توی گروهش بودن؟!
عجیبه، اونا که هیچوقت توی سالن ورزش حضور هم نداشتن ولی حالا...
نگاهش رو ناخواسته دوباره روی جونگکوک چرخوند که پا روی پا انداخته بود با نیشخند سردی نگاهش میکرد.
اما صدایی کنار گوشش زمزمه شد، که از جا پرید.
لوکاس: وای، فکر نمیکردم تویِ یک تیم باشم.
با اون لبخند مرموز و نگاه تیزش روی لوسیا قفل بود.
لوسیا نگاهش رو با اخم کشید و به کفشاش داد و چیزی نگفت.
اما خوب میدونست حضور اونها اینجا، و اون نگاهِ جونگکوک، قطعا یه کاری قراره بکنن!
ادامه دارد...
پارتا شاید برای امروز بسه؟😂
ولی اگه فلوورا زیاد شه پارتای زیادی میزارم
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
فردای اون روز، صدای زنگ گوشیش مثل طبل تو مغزش میکوبید، دستش رو از زیر ملافه بیرون آورد و با چشمای نیمه باز، انگشتش رو روی صفحه کشید و ساکتش کرد.
با کمی مکث، بلند شد و نشست، خستگی اتفاقات دیروز انگار هنوز توی بدنش بود، دیروز مجبور شد نصف شب دو ساعت منتظر تاکسی بمونه تا بیاد خونه.
دستش رو به صورتش کشید و از تخت پایین شد. دمپایی های خرگوشی اش رو پوشید و رفت سمت آینه، و با برداشتن برس روی موهای صافش کشید. و با زدن کمی کانسیلر زیر چشماش خستگیش را پنهان کرد.
یونی فرمش رو هم پوشید و از اتاق خارج شد. پله هارو تند تند پایین اومد و با برداشتن لقمه ای کوچیک از صبحانه اش کمی بعد از خونه زد بیرون.
.
.
.
آنا پاش رو روی زمین کوبید و با صدای بلند غرغر کرد و گفت:
_ من میخواستم تو تیم تو باشممم!
لوسیا خنده ای کرد و درحالی که توپ رو از سبد بر میداشت گفت:
_ کاریش نمیشه کرد، پاشو، آقای جوزف اینجوری ببینتت باید واسه نمره اضافی التماس کنی.
آنا اخمی کرد و گفت: نمره ی ورزش که مهم نیست!
لوسیا نزدیکش رفت و توپ رو آروم روی سر آنا کوبید و گفت:
_ اگه نمره کافی نداشته باشی نمیتونی فارغالتحصیل بشی!
آنا دستش رو با مظلومیت روی سرش کشید و گفت:
_ اوففف، باشه
و بعد با هم رفتن و توی جایگاهشون ایستادن، مربی کمی بعد اومد جلو و گفت:
_ همه کارت های شانسشون رو برداشتن؟
همهی بچه ها با صدای یکسان و بلند گفتن:
_ «بله»
مربی نگاهش رو به بچه ها دوخت و گفت:
_ دو تا گروه داریم، گروه «الف» و گروه «ب»، اونایی که کارت «الف» دارن باهم تو یک گروهن و گروه «ب» هم همینطور.
همگی سرشان را به نشانه تأیید تکانیدند، و گروه ها کم کم جمع شدن.
لوسیا با لبخند به آنا لایک نشون داد که زیاد ناراحت نباشه، که ناگهان چشمش خورد روی صندلی های استراحت. جونگکوک اونجا نشسته بود، با همون نگاه نافذ و سردش که هیچ احساسی ازش خانده نمیشد.
توجهی نکرد و نگاهش رو گرفت، توی دلش گفت: « واقعا که، فقط اون حق داره توی ورزش شرکت نکنه؟!»
سرش رو با حرص تکان داد که نگاهش سمت گروه آنا کشیده شد. آلبرتو، مین وو، و یوجین هم توی گروهش بودن؟!
عجیبه، اونا که هیچوقت توی سالن ورزش حضور هم نداشتن ولی حالا...
نگاهش رو ناخواسته دوباره روی جونگکوک چرخوند که پا روی پا انداخته بود با نیشخند سردی نگاهش میکرد.
اما صدایی کنار گوشش زمزمه شد، که از جا پرید.
لوکاس: وای، فکر نمیکردم تویِ یک تیم باشم.
با اون لبخند مرموز و نگاه تیزش روی لوسیا قفل بود.
لوسیا نگاهش رو با اخم کشید و به کفشاش داد و چیزی نگفت.
اما خوب میدونست حضور اونها اینجا، و اون نگاهِ جونگکوک، قطعا یه کاری قراره بکنن!
ادامه دارد...
پارتا شاید برای امروز بسه؟😂
ولی اگه فلوورا زیاد شه پارتای زیادی میزارم
- ۱.۷k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط