کمی بعد مربی با صدای بلندتری اعلام کرد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کمی بعد مربی با صدای بلندتری اعلام کرد:
_ بازی شروع میشه! گروههای الف و ب، از هر کدوم پنج نفر تو زمین حاضر باشن!
صدای سوتِ مربی در سالن پیچید و بازیکنان به سمت زمین دویدند. لوسیا با قلبی که تند میزد، موقعیت خوبی در گوشه زمین گرفت. به همتیمیهایش نگاه کرد؛ همه مصمم بودند. آنا با لبخندی نگران از او دورتر ایستاده بود.
خیلی زود، اولین حمله آغاز شد. تیمی که روبروی لوسیا قرار گرفته بود، با سرعتی باورنکردنی هماهنگ عمل کرد. توپ اول به سمت گروه "الف" شلیک شد، اما قبل از اینکه کسی فرصت واکنش داشته باشد، توپ به یکی از اعضای گروه "الف" برخورد کرد و او به سرعت از زمین خارج شد. چند ثانیه بعد، دومین و سومین توپ شلیک شد و به همین ترتیب، اعضای گروه "الف" یکی پس از دیگری حذف شدند.
لوسیا با ناباوری نگاه میکرد. این دیگر شبیه یک بازی عادی نبود. لوکاس، که در نزدیکی او ایستاده بود، ناگهانی به سمتش خم شد و صدایش را در گوشش زمزمه کرد:
_خوش بگذرون!
و بعد دقیقا طوری ایستاد که توپ بعدی خورد به شکمش، و از بازی حذف شد!
لوسیا گیج شده و با تعجب به بازیکنان حذف شده نگاه کرد، با دیدن لبخندی تحقیر آمیز که لبشان را کش داده بود، با اخم سریع نگاهش رو به سمت گروه مقابل داد.
اما فرصتی برای فکر کردن نداشت. چشمش به سمت توپ افتاد که با سرعت به سمتش پرتاب میشد. سعی کرد جاخالی دهد، اما توپ آنقدر سریع بود که درست به صورتش برخورد کرد. صدای محکمی در سالن پیچید و لوسیا با شوک ایستاد.
سکوتِ سنگینی سالن را فرا گرفت. حتی بازیکنان تیم حریف هم لحظهای مکث کردند. سپس، یکی از آنها با صدای بلندی فریاد زد:
_ بازی هنوز تموم نشده!
و ناگهان، اوضاع شکل عوض کرد. تمام بازیکنان تیم رقیب، همزمان چند توپ برداشتند و به سمت لوسیا نشانه رفتند. توپها با قدرت تمام به او برخورد میکردند. یکی به بازویش، دیگری به پهلویش، و سومی درست به صورتش. لوسیا تعادلش را از دست داد و با صدایی خفه روی زمین افتاد. درد شدیدی در صورتش احساس میکرد.
آنا با وحشت فریاد زد: هی! بس کنید! بس کنید!
مربی با دیدن وضعیت لوسیا، به سرعت سوت پایان بازی را زد.
آنا با عجله خودش را به لوسیا رساند و سعی کرد او را بلند کند. چشمانش از ترس گرد شده بود:
_لو..لوسیا! دماغت داره خونریزی میکنه!
خون از زیر انگشتان آنا، از روی صورت رنگپریدهی لوسیا، شروع به جاری شدن کرد.
ادامه دارد...
شبتون ستاره ای خوشگلای من
فردا بقیه رو میزارم..
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
کمی بعد مربی با صدای بلندتری اعلام کرد:
_ بازی شروع میشه! گروههای الف و ب، از هر کدوم پنج نفر تو زمین حاضر باشن!
صدای سوتِ مربی در سالن پیچید و بازیکنان به سمت زمین دویدند. لوسیا با قلبی که تند میزد، موقعیت خوبی در گوشه زمین گرفت. به همتیمیهایش نگاه کرد؛ همه مصمم بودند. آنا با لبخندی نگران از او دورتر ایستاده بود.
خیلی زود، اولین حمله آغاز شد. تیمی که روبروی لوسیا قرار گرفته بود، با سرعتی باورنکردنی هماهنگ عمل کرد. توپ اول به سمت گروه "الف" شلیک شد، اما قبل از اینکه کسی فرصت واکنش داشته باشد، توپ به یکی از اعضای گروه "الف" برخورد کرد و او به سرعت از زمین خارج شد. چند ثانیه بعد، دومین و سومین توپ شلیک شد و به همین ترتیب، اعضای گروه "الف" یکی پس از دیگری حذف شدند.
لوسیا با ناباوری نگاه میکرد. این دیگر شبیه یک بازی عادی نبود. لوکاس، که در نزدیکی او ایستاده بود، ناگهانی به سمتش خم شد و صدایش را در گوشش زمزمه کرد:
_خوش بگذرون!
و بعد دقیقا طوری ایستاد که توپ بعدی خورد به شکمش، و از بازی حذف شد!
لوسیا گیج شده و با تعجب به بازیکنان حذف شده نگاه کرد، با دیدن لبخندی تحقیر آمیز که لبشان را کش داده بود، با اخم سریع نگاهش رو به سمت گروه مقابل داد.
اما فرصتی برای فکر کردن نداشت. چشمش به سمت توپ افتاد که با سرعت به سمتش پرتاب میشد. سعی کرد جاخالی دهد، اما توپ آنقدر سریع بود که درست به صورتش برخورد کرد. صدای محکمی در سالن پیچید و لوسیا با شوک ایستاد.
سکوتِ سنگینی سالن را فرا گرفت. حتی بازیکنان تیم حریف هم لحظهای مکث کردند. سپس، یکی از آنها با صدای بلندی فریاد زد:
_ بازی هنوز تموم نشده!
و ناگهان، اوضاع شکل عوض کرد. تمام بازیکنان تیم رقیب، همزمان چند توپ برداشتند و به سمت لوسیا نشانه رفتند. توپها با قدرت تمام به او برخورد میکردند. یکی به بازویش، دیگری به پهلویش، و سومی درست به صورتش. لوسیا تعادلش را از دست داد و با صدایی خفه روی زمین افتاد. درد شدیدی در صورتش احساس میکرد.
آنا با وحشت فریاد زد: هی! بس کنید! بس کنید!
مربی با دیدن وضعیت لوسیا، به سرعت سوت پایان بازی را زد.
آنا با عجله خودش را به لوسیا رساند و سعی کرد او را بلند کند. چشمانش از ترس گرد شده بود:
_لو..لوسیا! دماغت داره خونریزی میکنه!
خون از زیر انگشتان آنا، از روی صورت رنگپریدهی لوسیا، شروع به جاری شدن کرد.
ادامه دارد...
شبتون ستاره ای خوشگلای من
فردا بقیه رو میزارم..
- ۲۵.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط