الماسی گم شده در مه 💎🌫️
الماسی گم شده در مه 💎🌫️
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{نسیم آرومی روی سطح آب موجهای کوچیکی ایجاد کرده بود.🍃}
هانائو:*آروم کنار برکه زانو زد و با نوک انگشتش آب رو لمس کرد.* وای... چقدر خنکه...🥹💧
روباه:*کنارش نشست و آروم به آب نگاه کرد.* 🦊🤍
مویچیرو:*چند قدم عقبتر ایستاده بود و منظره رو تماشا میکرد.*
{یه ماهی کوچولوی نقرهای از زیر آب رد شد.🐟✨}
هانائو:*با ذوق گفت.* مویچیرو-کون! اونجا رو نگاه کن! یه ماهی!🥹💖
مویچیرو:*به آب نگاه کرد.* ...آره، دیدمش.
هانائو:*لبخند زد.* این جنگل پر از شگفتیه...
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...برای کسی که با دقت نگاه کنه، آره.
{همون لحظه...}
روباه:*یهویی سرش رو بلند کرد و به سمت درختهای اطراف نگاه کرد.*
هانائو:*متعجب شد.* چی شده کوچولو؟😯
روباه:*چند قدم جلو رفت و بعد دوباره برگشت.*
مویچیرو:*آروم گفت.* ...نگران نباش، فقط صدای یه سنجاب بود.
{چند لحظه بعد یه سنجاب کوچولو از روی شاخهها پایین اومد و روی تنهی درخت نشست.🐿️🌳}
هانائو:*چشمهاش برق زد.* وای... یکی دیگه!🥹🤍
سنجاب:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم یه دونه بلوط برداشت و دوباره از درخت بالا رفت.*
هانائو:*خندهی آرومی کرد.* امروز انگار همهی حیوونهای جنگل اومدن سلام کنن.
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...شاید چون حس کردن خطری براشون نیستی.
هانائو:*با خجالت خندید.* یعنی... اینقدر قابل اعتمادم؟🙂🌸
مویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...آره.
هانائو:*تو ذهنش: بازم... ازم تعریف کرد...!🥹💖*
{روباه آروم خودش رو به پای هانائو مالید و دوباره کنار برکه نشست.🦊🤍}
هانائو:*لبخند زد و آروم سر روباه رو نوازش کرد.*
{نور خورشید روی آب میدرخشید و صدای پرندهها تمام جنگل رو پر کرده بود.🐦🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💎 این بار حتی یه سنجاب کوچولوم اومد به هانائو سر زددددد🐿️🤍 انگار کمکم همهی حیوونهای جنگل بهش اعتماد کردننن🥹🌸 مویچیرو هم دوباره گفت هانائو قابل اعتمادههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
پارت ۱۵
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[همچنان کنار برکه...💧☀️]
{نسیم آرومی روی سطح آب موجهای کوچیکی ایجاد کرده بود.🍃}
هانائو:*آروم کنار برکه زانو زد و با نوک انگشتش آب رو لمس کرد.* وای... چقدر خنکه...🥹💧
روباه:*کنارش نشست و آروم به آب نگاه کرد.* 🦊🤍
مویچیرو:*چند قدم عقبتر ایستاده بود و منظره رو تماشا میکرد.*
{یه ماهی کوچولوی نقرهای از زیر آب رد شد.🐟✨}
هانائو:*با ذوق گفت.* مویچیرو-کون! اونجا رو نگاه کن! یه ماهی!🥹💖
مویچیرو:*به آب نگاه کرد.* ...آره، دیدمش.
هانائو:*لبخند زد.* این جنگل پر از شگفتیه...
مویچیرو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...برای کسی که با دقت نگاه کنه، آره.
{همون لحظه...}
روباه:*یهویی سرش رو بلند کرد و به سمت درختهای اطراف نگاه کرد.*
هانائو:*متعجب شد.* چی شده کوچولو؟😯
روباه:*چند قدم جلو رفت و بعد دوباره برگشت.*
مویچیرو:*آروم گفت.* ...نگران نباش، فقط صدای یه سنجاب بود.
{چند لحظه بعد یه سنجاب کوچولو از روی شاخهها پایین اومد و روی تنهی درخت نشست.🐿️🌳}
هانائو:*چشمهاش برق زد.* وای... یکی دیگه!🥹🤍
سنجاب:*چند لحظه به هانائو نگاه کرد، بعد آروم یه دونه بلوط برداشت و دوباره از درخت بالا رفت.*
هانائو:*خندهی آرومی کرد.* امروز انگار همهی حیوونهای جنگل اومدن سلام کنن.
مویچیرو:*لبخند خیلی کمرنگی زد.* ...شاید چون حس کردن خطری براشون نیستی.
هانائو:*با خجالت خندید.* یعنی... اینقدر قابل اعتمادم؟🙂🌸
مویچیرو:*بدون مکث جواب داد.* ...آره.
هانائو:*تو ذهنش: بازم... ازم تعریف کرد...!🥹💖*
{روباه آروم خودش رو به پای هانائو مالید و دوباره کنار برکه نشست.🦊🤍}
هانائو:*لبخند زد و آروم سر روباه رو نوازش کرد.*
{نور خورشید روی آب میدرخشید و صدای پرندهها تمام جنگل رو پر کرده بود.🐦🍃}
ادامه دارد...🗿🎀
نویسنده ✍️:خوووووووو🥹💎 این بار حتی یه سنجاب کوچولوم اومد به هانائو سر زددددد🐿️🤍 انگار کمکم همهی حیوونهای جنگل بهش اعتماد کردننن🥹🌸 مویچیرو هم دوباره گفت هانائو قابل اعتمادههههه😭💚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایت کنینننننن🗿💔
- ۱۱۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط