{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندشاتی تهیونگ

چندشاتی تهیونگ

part 6

پسر عصبی تر شد..

-چه زری زدی؟(با چشمای خمار و عصبی‌نگاه کرد)

= نکنه انتظار داری با این دستای ظریف و زیبام کار کنم؟

-ببینم.. تو فکر کردی اینجا خونه خالس که هرکاری‌میخوای بکنی؟

=تو واقعا مسخره ای..

تهیونگ‌خیلی عصبی شد‌.

-این هرزه رو ببرید اتاق شکنجه( خیلی بلند فریاد زد)

همه از فریاد تهیونگ ترسیدن..

ات از ترس چشماش رو بست..

نگهبان ها به کلویی نزدیک‌شدن

=جرعت ندارید بهم دست بزنید.. هی اههه با این دستای کثیف بهم دست نزنید

اخم کرد و با جیغ گفت

نگهبان ها اون دختر خودخواه و جیغ جیغو رو برون اتاق شکنجه..

ات که ترسیده بود به کار کردن ادامه داد...

چند دقیقه ی بعد، صدای گریه ها و شلاق های کلویی میومد..

همه خدمتکار ها ترسیده بودن

۲ ساعت که گذشت..دستای ات خیلی قرمز شله بود و میلرزید..

+آ...اجوما من نمیتونم ‌.

×دختر باید انجام‌بدی..

+بخدا.. نمیتونم دستام درد‌میکنه..

یهو صدای سرد و بی تفاوتی از پشت سرش شنید..

- باید انجامشون بدی، وگرنه تنبیه میشی‌.

+لطفا.. فقط ۵ دقیقه استراحت کنم..

پسر سرشو تکون داد و این درخواست رو رد کرد..

-به هیچ عنوان..

+خب چیکار‌کنم دستام درد میکنه

با اخم گفت..

پسر با تعجب و عصبانیت مچ دست دختر رو گرفت..

-جرعت‌نکن باهام اینطوری حرف بزنی..

+دستام درد میکنه( خیلی بلند جیغ کشید)

پسر که واقعا عصبی شده بود، محکم ات رو به سمت اتاق شکنجه کشید و اونو انداخت داخل اتاق..

بدن ات به دیوار برخورد کرد..

داخل اتاق، پر از وسایل شکنجه بود..
خون هایی که روی زمین ریخته شده بود..

تهیونگ‌وارد اتاق شد و در رو بست

+لطفا.. هق.. ببخشید..

-مگه آجوما بات نگفته بود؟

+هق..‌چرا‌گفته بود...

- پس چرا رعایت نکردی( فریاد محکمی زد)

با فریاد‌پسر، اشکای ات ریخت..

+هق.. ببخشید

پسر اهمیت نداد و شلاق رو برداشت.

دستای دختر رو از سقف آویزون کرد، پاهاش به زمین نمی‌رسید

+هق لطفا..

-تا ۲۰۰ میشماری.. وگرنه ۵۰ تا بهش اضافه میشه..

و شروع کرد به شلاق زدن..

+هق.. ۱... آی.. ۲....۳....۴....۵....۶....

۲۰ دقیقه بعد

+ ۱۵۱...۱۵۲.و...

دیگه صدای دختر نیومد

-بشمار‌چرا نمیشماری؟
دیدگاه ها (۹)

چندشاتی تهیونگpart 7نگاهی به دختر انداخت که متوجه شد از هوش ...

چندشاتی تهیونگPart9+ من و تو همکار و دوست بودیم، این کار یه ...

چندشاتی تهیونگpart 5دختر باشه ای زمزمه کرد..آجوما بیرون رفت....

چندشاتی تهیونگpart 4آجوما از اتاق خارج شد و بعد از دقایقی، ب...

وقتی پریودی و درد داری"ساعت نزدیکای ۱۲نیم شب بود که دل درد ش...

{ماه خونی}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط