{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۶

ادامه پارت ۶

یونگی

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.

اما من هنوز بیدار بودم.

حس بدی داشتم

از آن حس‌هایی که همیشه قبل از فاجعه می‌آیند.

ناگهان تلفنم لرزید.

پیام ناشناس

فقط یک خط

«او الان پیام رو گرفته.»

چشم‌هایم تنگ شد.

لیا…

دستم مشت شد.

گوشی را محکم در دستم گرفتم.

اگر کسی جرأت کرده بود تهدیدش کند…

این بار فقط یک قانون وجود داشت:

او از مرز من رد شده بود.

و این یعنی جنگ

---

لیا

صدای تقه‌ای از در آمد.

یک بار
آرام
بعد دوباره.
قدم‌هایم یخ زد

چشمم به در دوخته شد
هیچ‌کس نباید این موقع شب اینجا باشد.
تقه سوم

این بار محکم‌تر

و بعد یک صدا.

آرام… اما واضح.

«لیا… در رو باز کن.»

قلبم فرو ریخت.

چون آن صدا…

با هر تهدیدی که خوانده بودم فرق داشت.

این صدا، آشنا بود

و این یعنی بدترین حالت ممکن

---

پایان پارت 6
دیدگاه ها (۰)

راز سئولپارت ۷لیانفسم توی سینه‌ام حبس شده بود«لیا... در رو ب...

راز سئولپارت 8لیاصدای شکستن شیشه توی راهرو پیچید.«چی شد؟!»قد...

راز سئول پارت 6 لیاوقتی به خانه رسیدم، هوا کم‌کم تاریک شده ب...

راز سئول پارت 5لیاوقتی صدای بوق ماشین‌ها کم شد، من همچنان کن...

«ایا به پری دریایی باور داری؟» part-5ویو جونگکوک*طبق قرارم ب...

بزن بریم پارت سوم! ***### **پارت سوم: یه اعترافِ نیمه‌شب**تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط