راز سئول
راز سئول
پارت ۷
لیا
نفسم توی سینهام حبس شده بود
«لیا... در رو باز کن.»
دوباره همان صدا
آشنا
خیلی آشنا
چند قدم به در نزدیک شدم
دستم روی دستگیره رفت
اما بازش نکردم
«تو... کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای مرد آرامتر شد
«وقت توضیح دادن ندارم.»
اخم کردم
«اگه در رو باز نکنی، دیر میشه.»
قلبم تندتر زد
من از این جمله خوشم نمیآمد
اصلاً خوشم نمیآمد
آرام از چشمی در نگاه کردم
و همان لحظه خشکم زد
«نه...»
او را میشناختم
یا حداقل فکر میکردم میشناسم
کسی از گذشتهام
کسی که سالها بود ندیده بودمش
---
یونگی
«رئیس.»
سرم را بلند کردم
جونگکوک وارد اتاق شد
چهرهاش جدی بود
و این معمولاً خبر خوبی نبود
«رد پیام پیدا شد.»
از جا بلند شدم
«کجاست؟»
جونگکوک مکث کرد
«نزدیک خونه لیا.»
فکم منقبض شد
«لعنتی...»
کلید ماشین را برداشتم
نامجون از پشت سرم گفت:
«یونگی، آروم باش.»
نگاهش کردم
«وقت آروم بودن نیست.»
---
لیا
دستم هنوز روی دستگیره بود.
نمیدانستم باید چه کار کنم
فرار کنم؟
در را باز کنم؟
یا به پلیس زنگ بزنم؟
اما قبل از اینکه تصمیم بگیرم...
صدای آسانسور ساختمان آمد
بعد صدای قدمها
و ناگهان مرد پشت در زیر لب گفت:
«خیلی دیر شد...»
قلبم فرو ریخت
«منظورت چیه؟»
اما او جواب نداد
فقط چند قدم عقب رفت
و درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از انتهای راهرو بلند شد.
---
پایان پارت ۷
ادامه دارد ........
پارت ۷
لیا
نفسم توی سینهام حبس شده بود
«لیا... در رو باز کن.»
دوباره همان صدا
آشنا
خیلی آشنا
چند قدم به در نزدیک شدم
دستم روی دستگیره رفت
اما بازش نکردم
«تو... کی هستی؟»
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای مرد آرامتر شد
«وقت توضیح دادن ندارم.»
اخم کردم
«اگه در رو باز نکنی، دیر میشه.»
قلبم تندتر زد
من از این جمله خوشم نمیآمد
اصلاً خوشم نمیآمد
آرام از چشمی در نگاه کردم
و همان لحظه خشکم زد
«نه...»
او را میشناختم
یا حداقل فکر میکردم میشناسم
کسی از گذشتهام
کسی که سالها بود ندیده بودمش
---
یونگی
«رئیس.»
سرم را بلند کردم
جونگکوک وارد اتاق شد
چهرهاش جدی بود
و این معمولاً خبر خوبی نبود
«رد پیام پیدا شد.»
از جا بلند شدم
«کجاست؟»
جونگکوک مکث کرد
«نزدیک خونه لیا.»
فکم منقبض شد
«لعنتی...»
کلید ماشین را برداشتم
نامجون از پشت سرم گفت:
«یونگی، آروم باش.»
نگاهش کردم
«وقت آروم بودن نیست.»
---
لیا
دستم هنوز روی دستگیره بود.
نمیدانستم باید چه کار کنم
فرار کنم؟
در را باز کنم؟
یا به پلیس زنگ بزنم؟
اما قبل از اینکه تصمیم بگیرم...
صدای آسانسور ساختمان آمد
بعد صدای قدمها
و ناگهان مرد پشت در زیر لب گفت:
«خیلی دیر شد...»
قلبم فرو ریخت
«منظورت چیه؟»
اما او جواب نداد
فقط چند قدم عقب رفت
و درست همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از انتهای راهرو بلند شد.
---
پایان پارت ۷
ادامه دارد ........
- ۱۵۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط