« مافیای عاشق »
« مافیای عاشق »
« پارت دوم »
کوک : الان باید چیکار کنیم ؟
تهیونگ : نمیدونم ولی باید این جیسونگ رو پیدا کنیم
کوک : من حوصله ندارم خودت برو پیداش کنی دشمن تو هست نه من
ته یونگ : اوکی
تهیونگ بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت .
ته یونگ : خب چی میخوری قهوه یا نسکافه ؟
کوک : قهوه
ته یونگ : اوکی
تهیونگ قهوه رو درست کرد و گذاشت روی میز روبه روی کوک و برای خودش هم قهوه آورده بود .
کوک : ته یونگ اگه میخوای بری بیشتر افرادت رو با خودت ببر
تهیونگ: نه پس میخوام خودم تنها برم ( خنده )
کوک : مسخره
تهیونگ : ( نیشخند )
کوک : کیم من میرم خونه خودم شب میام
تهیونگ : چرا ؟ مگه خونه خودت چه کاری داری ؟
کوک : دلیلی نمیبینم که بهت بگم
کوک به طرف در حرکت کرد .
وقتی میخواست دستش رو بزارم روی دستگیره در یهو تهیونگ با یه حرکت کوک رو انداخت روی شونه اش .
کوک : هی هی کیم بزارم زمین ، ولم کن ( درحال تکون دادن پاهاش )
تهیونگ : بانی مگه بهت نگفتم لجبازی نکن ( نیشخند )
کوک : تو خر کی باشی که به من دستور میدی ولم کن مردیکه ( جیغ و داد ، تکون دادن پاهاش )
ته یونگ کوک رو گذاشت روی مبل و با به بند که گذاشته بود روی میز دستش رو به هم بست .
کوک : دستم رو باز کن ، آخه چرا باید به زور اینجا بمونم ( درحال تکون دادن دستاش )
تهیونگ : نمیزارم بری بانی ( نیشخند )
کوک : کیم روانی شدی ؟ چیزی زدی ؟
همینطور که داشتن حرف میزدن و جر و بحث میکردن ، صدای زنگ در به گوششون رسید .
ته یونگ به طرف در رفت و باز کرد .
هوسوک بود .
هوسوک : سلام ته بالاخره اومدم ( خنده )
تهیونگ: خوش اومدی هیونگ ( لبخند )
هوسوک : وای کارا که تموم بشو نیستن
هوسوک به طرف مبل تک نفره ای که در گوشه اتاق پذیرایی بود رفت و نشست .
چشمش به کوک افتاد .
هوسوک : کوک تو چرا دستت بسته شده ؟ ( تعجب )
کوک : هیچی جناب کیم دستم رو بسته میگه نرو خونه خودت ، هیونگ لطفا بهم کمک کنه تا از دست این مردیکه گاو فرار کنم
ته یونگ : بچه ساکت بین حرف بزرگترا حرف نزن ( نیشخند )
کوک : خفه ناسلامتی من ۲۸ سالمه بچه نیستم ( عصبی )
هوسوک : وای منم دیگه در مقابل کار های شما کم آوردم ، بیخیال من بشید
هوسوک به طرف آشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد .
تهیونگ آروم به طرف کوک رفت .
کوک : هوی نزدیک من نشو ، برو اونور
تهیونگ: چرا نزدیک نشم ؟ ( پوزخند )
کوک : کثافت نزدیک من نیااااا
ته یونگ به کوک نزدیک شد .
یهو بهش حمله ور شد و انداختش روی شونه اش و به سمت اتاق بردش .
کوک : بزارم پایین ، تهیونگ وای به حالت اگه نزاریم پایین
تهیونگ: کوک میشه یه لحظه تهدید نکنی ( خنده )
کوک : خفه ، نه نمیشه بزارم پایین تا تهدیدت نکنم
ته یونگ وارد اتاق شد و در رو قفل کرد .
کوک رو گذاشت روی تخت و روش خیمه زد .
کوک : ص..صبر کن نزدیک من نیا
تهیونگ: کوک انقدر جیغ و داد نزن گوش برام نزاشتی
کوک : نمیخوام هرچه قدر دلم بخواد جیغ و داد میکنم
ته یونگ لبش رو گذاشت روی لبای کوک و وحشیانه مکید .
کوک : اوممم و..ولم کن
بعد چندمین هردو نفسشون بند اومد .
از هم جدا شدن .
تهیونگ سرش داخل گردن کوک برد .
بعضی وقتا بوسه میزد و بعضی وقتا هم مارک میزاشت .
کوک : عاحح کیم
ته یونگ : بانی میدونی از همون روزی که دیدمت عاشقت شدم ( لبخند )
کوک : چ..چی میگی تهیونگ ما فقط دوستیم
تهیونگ: اره دوستیم ولی بودیم ، من الان روی گردنت مارک های خوش رنگم رو گذاشت بانی ( لبخند )
کوک : چی میگی کیم م..من نمیتونم عاشق هم جنس خودم بشم
تهیونگ : بانی ، عشق به جنسیت نیست
تهیونگ: اگه میخوای بهت وقت میدم تا فردا
کوک : با...باشه دربارش فکر میکنم
ته یونگ : اوکی ( لبخند )
ته یونگ از روی کوک بلند شد .
ته یونگ : خب پاشو بریم تا هوسوک هیونگ شک نکرده
کوک : باشه
لباساشون رو درست کردن و از اتاق بیرون اومدن .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« ببخشید که دیر شد ، به خاطر اینکه دیشب نزاشتم به جاش براتون دو پارت گذاشتم » 🤗🙂↕️💜💫
« پارت دوم »
کوک : الان باید چیکار کنیم ؟
تهیونگ : نمیدونم ولی باید این جیسونگ رو پیدا کنیم
کوک : من حوصله ندارم خودت برو پیداش کنی دشمن تو هست نه من
ته یونگ : اوکی
تهیونگ بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت .
ته یونگ : خب چی میخوری قهوه یا نسکافه ؟
کوک : قهوه
ته یونگ : اوکی
تهیونگ قهوه رو درست کرد و گذاشت روی میز روبه روی کوک و برای خودش هم قهوه آورده بود .
کوک : ته یونگ اگه میخوای بری بیشتر افرادت رو با خودت ببر
تهیونگ: نه پس میخوام خودم تنها برم ( خنده )
کوک : مسخره
تهیونگ : ( نیشخند )
کوک : کیم من میرم خونه خودم شب میام
تهیونگ : چرا ؟ مگه خونه خودت چه کاری داری ؟
کوک : دلیلی نمیبینم که بهت بگم
کوک به طرف در حرکت کرد .
وقتی میخواست دستش رو بزارم روی دستگیره در یهو تهیونگ با یه حرکت کوک رو انداخت روی شونه اش .
کوک : هی هی کیم بزارم زمین ، ولم کن ( درحال تکون دادن پاهاش )
تهیونگ : بانی مگه بهت نگفتم لجبازی نکن ( نیشخند )
کوک : تو خر کی باشی که به من دستور میدی ولم کن مردیکه ( جیغ و داد ، تکون دادن پاهاش )
ته یونگ کوک رو گذاشت روی مبل و با به بند که گذاشته بود روی میز دستش رو به هم بست .
کوک : دستم رو باز کن ، آخه چرا باید به زور اینجا بمونم ( درحال تکون دادن دستاش )
تهیونگ : نمیزارم بری بانی ( نیشخند )
کوک : کیم روانی شدی ؟ چیزی زدی ؟
همینطور که داشتن حرف میزدن و جر و بحث میکردن ، صدای زنگ در به گوششون رسید .
ته یونگ به طرف در رفت و باز کرد .
هوسوک بود .
هوسوک : سلام ته بالاخره اومدم ( خنده )
تهیونگ: خوش اومدی هیونگ ( لبخند )
هوسوک : وای کارا که تموم بشو نیستن
هوسوک به طرف مبل تک نفره ای که در گوشه اتاق پذیرایی بود رفت و نشست .
چشمش به کوک افتاد .
هوسوک : کوک تو چرا دستت بسته شده ؟ ( تعجب )
کوک : هیچی جناب کیم دستم رو بسته میگه نرو خونه خودت ، هیونگ لطفا بهم کمک کنه تا از دست این مردیکه گاو فرار کنم
ته یونگ : بچه ساکت بین حرف بزرگترا حرف نزن ( نیشخند )
کوک : خفه ناسلامتی من ۲۸ سالمه بچه نیستم ( عصبی )
هوسوک : وای منم دیگه در مقابل کار های شما کم آوردم ، بیخیال من بشید
هوسوک به طرف آشپزخونه رفت و در یخچال رو باز کرد .
تهیونگ آروم به طرف کوک رفت .
کوک : هوی نزدیک من نشو ، برو اونور
تهیونگ: چرا نزدیک نشم ؟ ( پوزخند )
کوک : کثافت نزدیک من نیااااا
ته یونگ به کوک نزدیک شد .
یهو بهش حمله ور شد و انداختش روی شونه اش و به سمت اتاق بردش .
کوک : بزارم پایین ، تهیونگ وای به حالت اگه نزاریم پایین
تهیونگ: کوک میشه یه لحظه تهدید نکنی ( خنده )
کوک : خفه ، نه نمیشه بزارم پایین تا تهدیدت نکنم
ته یونگ وارد اتاق شد و در رو قفل کرد .
کوک رو گذاشت روی تخت و روش خیمه زد .
کوک : ص..صبر کن نزدیک من نیا
تهیونگ: کوک انقدر جیغ و داد نزن گوش برام نزاشتی
کوک : نمیخوام هرچه قدر دلم بخواد جیغ و داد میکنم
ته یونگ لبش رو گذاشت روی لبای کوک و وحشیانه مکید .
کوک : اوممم و..ولم کن
بعد چندمین هردو نفسشون بند اومد .
از هم جدا شدن .
تهیونگ سرش داخل گردن کوک برد .
بعضی وقتا بوسه میزد و بعضی وقتا هم مارک میزاشت .
کوک : عاحح کیم
ته یونگ : بانی میدونی از همون روزی که دیدمت عاشقت شدم ( لبخند )
کوک : چ..چی میگی تهیونگ ما فقط دوستیم
تهیونگ: اره دوستیم ولی بودیم ، من الان روی گردنت مارک های خوش رنگم رو گذاشت بانی ( لبخند )
کوک : چی میگی کیم م..من نمیتونم عاشق هم جنس خودم بشم
تهیونگ : بانی ، عشق به جنسیت نیست
تهیونگ: اگه میخوای بهت وقت میدم تا فردا
کوک : با...باشه دربارش فکر میکنم
ته یونگ : اوکی ( لبخند )
ته یونگ از روی کوک بلند شد .
ته یونگ : خب پاشو بریم تا هوسوک هیونگ شک نکرده
کوک : باشه
لباساشون رو درست کردن و از اتاق بیرون اومدن .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« امیدوارم حمایت کنید » 🍀🌸💫
« ببخشید که دیر شد ، به خاطر اینکه دیشب نزاشتم به جاش براتون دو پارت گذاشتم » 🤗🙂↕️💜💫
- ۱.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط