معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت هفتم
٫ این خواب بود یا واقعا به حرف اون پسره زندگیم عوض شد آخه این حقیقت نداره نه مگه سریاله یا داشت ذهنی ٫ کلافه و خشک دستش به صورتش کشید ناگهانی یادش اومد که برادر بزرگش سوبین در شرکت مواد غذایی مدیر بود تند آب دهنش قورت داد و بلند شد سپس از اتاق خارج شد هیچ کس نبود چطور در بیرونی رو پیدا میکرد اخم کرد و با بغض زلزد به تن راه رو پیچیده
ولی باید خودش دست به کار میشد تند از پله ها پایین رفت یک سالن را دید ولی حتی بهش نگاه هم نکرد نگاهی به دیوار کنار انداخت که نوشت میداد فضایش آشپزخانه هست تند ازش ابورم کرد بلافاصله در را دید تند سمتش رفت
٫ اخخخ کفش ندارم که چی پاک کنم ٫ با همان کفش های خونه ای که نک پاهایش پوشیده بود در باز کرد تا بیرون بره ولی مچ دستش محکم گرفته شوکه و متعجب زل زد به دستش بعد به پسرک ..
عصبی و خشن گفت
تهیونگ. : هی کجا با این عجله ها
ات : ولم کن من میریم پیشه برادرم
نه یونگ : فکردی بری پیشه برادرت ترو میشناسه اینجا فقد چهره خودت برای من نمیانه نمیبینی خدمتکار خونم هنوزم فک میکنه که همون زن منی
دخترم بیشتر گیج شد یعنی چی فقد برای این پسر ات چهره خودش رو داره جلو بقیه چهره همان همسر این پسر رو داره یعنی روح های این دو دختر عوض شدن ؟ بیشتر مج دست اش را از دست تهیونگ بیرون کشید و با داد گفت
ات: من به اینجا تعلق ندارم .. من میرم خونه خودم میریک پیشه پدر و مادر خودم
تهیونگ عصبی پیشانی را لمس کرد سپس تند سمتش نگاه کرد بلافاصله در را باز کرد و به دخترک زل زد عصبی گفت
تهیونگ: خیله خوب برو رانندم هرجای بگی ترو میرسونند ولی یه شرط دارم اگه کسی ترو نشناخت باید برگردی یا اصلا نیا هرچی دلته
دخترک آب دهنش را قورت داد سپس بدون هیچگونه پالتو یا کافشن تی از خونه خارج شد و با قدم های سریع ازش دور شد صبح روشنی به چشم میخورد خونه این پسرک درست تو یکی از بالا ترین محله های سئول بود حتی ات تو آمرش هم اینجا رو ندیده بود شوکه و متعجب به اطراف نگاه کرد بلافاصله ماشین براق و مشکی جلوش ایستاد مرد ای جواب با کت شلوار مشکی پیاده شد و در پشتی را باز کرد و احترام گفت : خانم سوار شید آقای ... گفتند که شما رو به مقصدتون برسونم
پارت هفتم
٫ این خواب بود یا واقعا به حرف اون پسره زندگیم عوض شد آخه این حقیقت نداره نه مگه سریاله یا داشت ذهنی ٫ کلافه و خشک دستش به صورتش کشید ناگهانی یادش اومد که برادر بزرگش سوبین در شرکت مواد غذایی مدیر بود تند آب دهنش قورت داد و بلند شد سپس از اتاق خارج شد هیچ کس نبود چطور در بیرونی رو پیدا میکرد اخم کرد و با بغض زلزد به تن راه رو پیچیده
ولی باید خودش دست به کار میشد تند از پله ها پایین رفت یک سالن را دید ولی حتی بهش نگاه هم نکرد نگاهی به دیوار کنار انداخت که نوشت میداد فضایش آشپزخانه هست تند ازش ابورم کرد بلافاصله در را دید تند سمتش رفت
٫ اخخخ کفش ندارم که چی پاک کنم ٫ با همان کفش های خونه ای که نک پاهایش پوشیده بود در باز کرد تا بیرون بره ولی مچ دستش محکم گرفته شوکه و متعجب زل زد به دستش بعد به پسرک ..
عصبی و خشن گفت
تهیونگ. : هی کجا با این عجله ها
ات : ولم کن من میریم پیشه برادرم
نه یونگ : فکردی بری پیشه برادرت ترو میشناسه اینجا فقد چهره خودت برای من نمیانه نمیبینی خدمتکار خونم هنوزم فک میکنه که همون زن منی
دخترم بیشتر گیج شد یعنی چی فقد برای این پسر ات چهره خودش رو داره جلو بقیه چهره همان همسر این پسر رو داره یعنی روح های این دو دختر عوض شدن ؟ بیشتر مج دست اش را از دست تهیونگ بیرون کشید و با داد گفت
ات: من به اینجا تعلق ندارم .. من میرم خونه خودم میریک پیشه پدر و مادر خودم
تهیونگ عصبی پیشانی را لمس کرد سپس تند سمتش نگاه کرد بلافاصله در را باز کرد و به دخترک زل زد عصبی گفت
تهیونگ: خیله خوب برو رانندم هرجای بگی ترو میرسونند ولی یه شرط دارم اگه کسی ترو نشناخت باید برگردی یا اصلا نیا هرچی دلته
دخترک آب دهنش را قورت داد سپس بدون هیچگونه پالتو یا کافشن تی از خونه خارج شد و با قدم های سریع ازش دور شد صبح روشنی به چشم میخورد خونه این پسرک درست تو یکی از بالا ترین محله های سئول بود حتی ات تو آمرش هم اینجا رو ندیده بود شوکه و متعجب به اطراف نگاه کرد بلافاصله ماشین براق و مشکی جلوش ایستاد مرد ای جواب با کت شلوار مشکی پیاده شد و در پشتی را باز کرد و احترام گفت : خانم سوار شید آقای ... گفتند که شما رو به مقصدتون برسونم
- ۱۶.۹k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط