p دیدار دوباره
p8 دیدار دوباره
رون :* خب خوبه بغل دست خودمه 😋*
! : همون لحظه رن جک رو میبینه که اون طرف هینا هست و هینا بین رن و جک میخوابه 🤣🤣🤣
هینا : اقای معلم اون جا اگه بخوایم چادر بزنیم برای شب اب تا کجا میاد بالا؟
معلم : .... . . . . . 😶😶😶
هینا : الو. . . . چیزه بدی گفتم؟ 😶
معلم : اخه احمق من ویلا گرفتم برای سر قبر عمم 😭😭😭؟؟؟؟
هینا 🤣: چی نه نه.. . . منظور بدی نداشتم
رن :* برم بغلش کنم ببرمش * هی هینا چقد ور میزنی
هینا : منو بزار پایین گوساله ی. خره. نفهههههههم 🤣👿
رن : ببند اون دهنو همش فحش میباره 👿 ( خیلی عصبی بود )
! : رن انقدر که عصبی بود که سر هینا خالی کرد هینا هم از ترس آروم شد و جیکش در نیومد ( بد بخت هینا) هینا از این ترسید چون وقتی بچه بودن رن موهای هینا رو با همین لحن میکشید رو زمین
رن :* وای باز تند باهاش حرف زدم * 😥
هینا : میشه بزاریم زمین 😣
رن : باش ولی دستتو بده من
هینا سرش پایین بود گفت : نمیخوام
رن : مجبوری
جک : هی عوضی دست دوست دختر منو گرفتی 😡
رن : اون مال منه 😒
جک :😡😡😡
هینا : ولش کن جک ببینم چیکارم پاره الان میام پیشت...
رن : قرار نیست جایی بری :😡😒
هینا : چی.. ولی
! : رن فهمید که هینا ترسیده 😥مثل بچه ها بغلش کرد و پای هینا رو دور خودش حلقه کرد و دستاشو گذاشت دور گردن خودش و هینا هم ترسش کمتر شد
جک : هی عوضی دستم بهت برسه 😡😡
رن : گمشو بابا 😏
هینا : * نه نه نه نه نه نباید عاشقش بشم نه 😥*
! : رن هینا رو میبره تو اتاق خودش رو تخت میخوابونتش و برای اینکه هینا حس بدی نداشته باشه خودش رو مبل میخوابه و کتاب مبخونه یه نگاه میکنه و میبینه هینا عین یه بچه لول شده تو هم و اندازه ی 5 نفر جان هست
رن : اخه من چجوری اینو اذیت میکردم 😕😕😊😊😊😊😇😇* فسقلی *😇
هینا یهو از خواب میپره : 😨😨😨😨
رن میره سمتش :😨 چی شده خوبی
هینا رن رو بغل میکنه : خواب بد دیدم خیلی میترسم 😨
رن : چیزی نیست من پیشتم هیچوقت تنهات نمیزارم 😊
هینا :* هعی عاشق شدم رفت 🤤*
رن : همیشه پیشتم.. میخوای کنارت بخوابم؟ 😊
هینا : 🙂↕️🙂↕️( سر تکون دادن)
جک وارد میشود..........
تا پارت بعدی بای بای ❤🥰
رون :* خب خوبه بغل دست خودمه 😋*
! : همون لحظه رن جک رو میبینه که اون طرف هینا هست و هینا بین رن و جک میخوابه 🤣🤣🤣
هینا : اقای معلم اون جا اگه بخوایم چادر بزنیم برای شب اب تا کجا میاد بالا؟
معلم : .... . . . . . 😶😶😶
هینا : الو. . . . چیزه بدی گفتم؟ 😶
معلم : اخه احمق من ویلا گرفتم برای سر قبر عمم 😭😭😭؟؟؟؟
هینا 🤣: چی نه نه.. . . منظور بدی نداشتم
رن :* برم بغلش کنم ببرمش * هی هینا چقد ور میزنی
هینا : منو بزار پایین گوساله ی. خره. نفهههههههم 🤣👿
رن : ببند اون دهنو همش فحش میباره 👿 ( خیلی عصبی بود )
! : رن انقدر که عصبی بود که سر هینا خالی کرد هینا هم از ترس آروم شد و جیکش در نیومد ( بد بخت هینا) هینا از این ترسید چون وقتی بچه بودن رن موهای هینا رو با همین لحن میکشید رو زمین
رن :* وای باز تند باهاش حرف زدم * 😥
هینا : میشه بزاریم زمین 😣
رن : باش ولی دستتو بده من
هینا سرش پایین بود گفت : نمیخوام
رن : مجبوری
جک : هی عوضی دست دوست دختر منو گرفتی 😡
رن : اون مال منه 😒
جک :😡😡😡
هینا : ولش کن جک ببینم چیکارم پاره الان میام پیشت...
رن : قرار نیست جایی بری :😡😒
هینا : چی.. ولی
! : رن فهمید که هینا ترسیده 😥مثل بچه ها بغلش کرد و پای هینا رو دور خودش حلقه کرد و دستاشو گذاشت دور گردن خودش و هینا هم ترسش کمتر شد
جک : هی عوضی دستم بهت برسه 😡😡
رن : گمشو بابا 😏
هینا : * نه نه نه نه نه نباید عاشقش بشم نه 😥*
! : رن هینا رو میبره تو اتاق خودش رو تخت میخوابونتش و برای اینکه هینا حس بدی نداشته باشه خودش رو مبل میخوابه و کتاب مبخونه یه نگاه میکنه و میبینه هینا عین یه بچه لول شده تو هم و اندازه ی 5 نفر جان هست
رن : اخه من چجوری اینو اذیت میکردم 😕😕😊😊😊😊😇😇* فسقلی *😇
هینا یهو از خواب میپره : 😨😨😨😨
رن میره سمتش :😨 چی شده خوبی
هینا رن رو بغل میکنه : خواب بد دیدم خیلی میترسم 😨
رن : چیزی نیست من پیشتم هیچوقت تنهات نمیزارم 😊
هینا :* هعی عاشق شدم رفت 🤤*
رن : همیشه پیشتم.. میخوای کنارت بخوابم؟ 😊
هینا : 🙂↕️🙂↕️( سر تکون دادن)
جک وارد میشود..........
تا پارت بعدی بای بای ❤🥰
- ۲.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط