✧wolf✧
✧wolf✧
✯part:⁴⁰
سه روز گذشت هنوز خبری از جنا نبود تهیونگ تمام مدت انگار توی حباب گیر کرده بود تصویر ها صدا ها همه نامفهوم بودن داشت دیوونه میشد سه روز تمام از اون روز لعنتی گذشت تمام برنامه ریزی های ازدواج بهم خورده بود
تهیونگ نمیتونست چیزی از جنا پیدا کنه از وقتی جنا ناپدید شده بود اریک هم نبود شب شده بود ولی فکر تهیونگ اونقدر درگیر بود که نمیتونست بخوابه از جاش بلند شد و زنگ زد به جیمین
جیمین: بله؟ از جنا خبری شده؟
تهیونگ: نه هیچی نیست انگار همه چیز دود هوا شده
جیمین: ببین الان مغزت خسته شده میخوای بیام یه خورده باهم بنوشیم یکم استراحت کن شاید تونستی بعداً بهتر دنبالش برگردی
تهیونگ: جنا اون بیرون گم شده و معلوم نیست چه بالایی داره سرش میاد میگی بیا بنوشیم؟ (عصبی)
جیمین: دارم میام
جیمین بی اهمیت گوشی رو قطع کرد تهیونگ بلند شد و خواست از در بزنه بیرون تا یکم هوا بخوره .
بارون میومد همه جا خیس بود تهیونگ بدون چتر سمت ماشینش رفت که توی اون فضای باز عطر جنا به مشامش خورد
تا خودآگاه به اطراف نگاه میکرد میدونست پیدا کردن جنا اونم اینجا غیر ممکنه ولی باز هم دلش میخواست جنا صحیح و سالم برگرده
صدای بارون اجازه نمیداد تهیونگ صدایی بشنوه ولی احساس میکرد یکی صداش میکنه
سمت در بزرگ عمارت رفت که چشمش به جنا روز زمین خورد
در رو باز کرد و با عجله سمتش رفت چشم های جنا کم سو و نیمه باز بودن
جنا: تهیونگ...
تهیونگ سمتش رفت رو بغلش کرد
تهیونگ: جنا جنا منو ببین نزار چشم هات بسته بشن
جنا کم کم از حال رفت که همون لحظه جیمین از راه رسید
جیمین: بیارش توی ماشین باید بره بیمارستان
تهیونگ جنا رو در آغوشش گرفت چشم های پر از اشک شده بود بدن جنا در از زخم و کبودی بود
بدنش سرد و رنگ پریده بود تهیونگ بوسه ای روی سر جنا گذاشت و اون رو بیشتر توی بغلش فشرد
.
چند روز گذشت جنا برگشته بود خونه ولی هنوز بهوش نیومده بود تهیونگ هر شب کنارش بود و مراقبش بود.
شب تهیونگ مثل همیشه از سر کار برگشت سرش درد میکرد بی حال وارد اتاق شد که چشمش به جنا افتاد.
سرحال و با لبخند نشسته بود و به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ فوراً بغلش کرد لبخند روی لب های هر دوشون نشسته بود تهیونگ هیچی نگفت انگار همه چیز به خواب بود
تهیونگ: واقعا خوبی؟
جنا: اره خوبم نگران هیچی نباش
تهیونگ سریع از جنا فاصله گرفت و نگاهش کرد
تهیونگ: کار کی بود؟ کی این بلا رو سرت اورد؟
جنا: مینسوک
تهیونگ: اون... اون از هیچی خبر نداشت
جنا: باند خفاش باند مینسوکه که اریک همه همدستشه
تهیونگ: از اولم به اون عوضی اعتماد نداشتم
جنا: نه مجبورش کردن
تهیونگ: چی ؟
جنا: اریک رو با خانواده اش تحدید میکنن
تهیونگ: تو چطوری اومدی؟
جنا: فرار کردم این چند روز مینسوک منو زندانی کرده بود منم از مهارتم استفاده کردم چند روز تظاهر کردم بی هوشم و آروم آروم طناب رو پاره کردم
تهیونگ جنا رو بغل کرد و سرش رو نوازش میکرد
تهیونگ: دیگه نمیزارم دستشون بهت بخوره
w(°o°)w
بچه ها از اونجایی که این یکی دو روزه کم کاری کردم امشب سه پارت داریم حمایت کنین✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:⁴⁰
سه روز گذشت هنوز خبری از جنا نبود تهیونگ تمام مدت انگار توی حباب گیر کرده بود تصویر ها صدا ها همه نامفهوم بودن داشت دیوونه میشد سه روز تمام از اون روز لعنتی گذشت تمام برنامه ریزی های ازدواج بهم خورده بود
تهیونگ نمیتونست چیزی از جنا پیدا کنه از وقتی جنا ناپدید شده بود اریک هم نبود شب شده بود ولی فکر تهیونگ اونقدر درگیر بود که نمیتونست بخوابه از جاش بلند شد و زنگ زد به جیمین
جیمین: بله؟ از جنا خبری شده؟
تهیونگ: نه هیچی نیست انگار همه چیز دود هوا شده
جیمین: ببین الان مغزت خسته شده میخوای بیام یه خورده باهم بنوشیم یکم استراحت کن شاید تونستی بعداً بهتر دنبالش برگردی
تهیونگ: جنا اون بیرون گم شده و معلوم نیست چه بالایی داره سرش میاد میگی بیا بنوشیم؟ (عصبی)
جیمین: دارم میام
جیمین بی اهمیت گوشی رو قطع کرد تهیونگ بلند شد و خواست از در بزنه بیرون تا یکم هوا بخوره .
بارون میومد همه جا خیس بود تهیونگ بدون چتر سمت ماشینش رفت که توی اون فضای باز عطر جنا به مشامش خورد
تا خودآگاه به اطراف نگاه میکرد میدونست پیدا کردن جنا اونم اینجا غیر ممکنه ولی باز هم دلش میخواست جنا صحیح و سالم برگرده
صدای بارون اجازه نمیداد تهیونگ صدایی بشنوه ولی احساس میکرد یکی صداش میکنه
سمت در بزرگ عمارت رفت که چشمش به جنا روز زمین خورد
در رو باز کرد و با عجله سمتش رفت چشم های جنا کم سو و نیمه باز بودن
جنا: تهیونگ...
تهیونگ سمتش رفت رو بغلش کرد
تهیونگ: جنا جنا منو ببین نزار چشم هات بسته بشن
جنا کم کم از حال رفت که همون لحظه جیمین از راه رسید
جیمین: بیارش توی ماشین باید بره بیمارستان
تهیونگ جنا رو در آغوشش گرفت چشم های پر از اشک شده بود بدن جنا در از زخم و کبودی بود
بدنش سرد و رنگ پریده بود تهیونگ بوسه ای روی سر جنا گذاشت و اون رو بیشتر توی بغلش فشرد
.
چند روز گذشت جنا برگشته بود خونه ولی هنوز بهوش نیومده بود تهیونگ هر شب کنارش بود و مراقبش بود.
شب تهیونگ مثل همیشه از سر کار برگشت سرش درد میکرد بی حال وارد اتاق شد که چشمش به جنا افتاد.
سرحال و با لبخند نشسته بود و به تهیونگ نگاه میکرد تهیونگ فوراً بغلش کرد لبخند روی لب های هر دوشون نشسته بود تهیونگ هیچی نگفت انگار همه چیز به خواب بود
تهیونگ: واقعا خوبی؟
جنا: اره خوبم نگران هیچی نباش
تهیونگ سریع از جنا فاصله گرفت و نگاهش کرد
تهیونگ: کار کی بود؟ کی این بلا رو سرت اورد؟
جنا: مینسوک
تهیونگ: اون... اون از هیچی خبر نداشت
جنا: باند خفاش باند مینسوکه که اریک همه همدستشه
تهیونگ: از اولم به اون عوضی اعتماد نداشتم
جنا: نه مجبورش کردن
تهیونگ: چی ؟
جنا: اریک رو با خانواده اش تحدید میکنن
تهیونگ: تو چطوری اومدی؟
جنا: فرار کردم این چند روز مینسوک منو زندانی کرده بود منم از مهارتم استفاده کردم چند روز تظاهر کردم بی هوشم و آروم آروم طناب رو پاره کردم
تهیونگ جنا رو بغل کرد و سرش رو نوازش میکرد
تهیونگ: دیگه نمیزارم دستشون بهت بخوره
w(°o°)w
بچه ها از اونجایی که این یکی دو روزه کم کاری کردم امشب سه پارت داریم حمایت کنین✨🫶🏻
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۷۴۵
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط