جونگکوک به آرامی لوسیا را از آغوشش جدا کرد
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁶.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
جونگکوک به آرامی لوسیا را از آغوشش جدا کرد.
صورتش را بالا آورد و در چشمهای سرخ و اشکآلودش خیره شد.
نگاهش پر از دردی بود که حالا دیگر نمیتوانست پنهان کند:
_ اولش…یه نقشه بود، اما بعدش، تو نقشهای که خودم ریختم، باختم!...معذرت میخوام لوسیا. متأسفم که عاشق یه عوضی مثل من شدی.
ناراحت، سرش را پایین انداخت.
انگار بار سنگینی روی دوشش بود.
با بغضی که گلویش را فشار میداد، ادامه داد:
_ برای اولین بار… درماندهام. و برای اولین بار… دارم به یکی التماس میکنم.
نگاهش را دوباره، این بار آرامتر، به سمت لوسیا کشید.
چشمهایش هنوز پر از بغض خفه گونه بود، اما لرزششان کمتر شده بود.
_ لطفاً… ترکم نکن، لوسیا...خواهش میکنم.
بعد، انگار دیگر توانی برای ایستادن نداشت، سرش را به آرامی روی شانهی لوسیا تکیه داد.
چشمهایش را بست و خودش را جمع کرد، درست مثل کودکی که به دنبال امنیت است، داخل بغل لوسیا جا گرفت.
نفسی عمیق کشید، انگار که فقط همین آغوش میتوانست هوایی برایش تأمین کند.
لوسیا نفسش را به آرامی حبس کرد.
لرزش بدن جونگکوک را روی شانهاش حس میکرد.
بعد، دستش را به آرامی برد میان موهای پسر
شروع کرد به نوازش آرام آن.
چند لحظه گذشت.
سکوت بینشان سنگین نبود، بلکه آرامشبخش شده بود.
لوسیا، با صدایی که هنوز کمی میلرزید، اما دیگر شکسته نبود، گفت:
_ باشه… میبخشمت.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰. کامنت ۴۰
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
جونگکوک به آرامی لوسیا را از آغوشش جدا کرد.
صورتش را بالا آورد و در چشمهای سرخ و اشکآلودش خیره شد.
نگاهش پر از دردی بود که حالا دیگر نمیتوانست پنهان کند:
_ اولش…یه نقشه بود، اما بعدش، تو نقشهای که خودم ریختم، باختم!...معذرت میخوام لوسیا. متأسفم که عاشق یه عوضی مثل من شدی.
ناراحت، سرش را پایین انداخت.
انگار بار سنگینی روی دوشش بود.
با بغضی که گلویش را فشار میداد، ادامه داد:
_ برای اولین بار… درماندهام. و برای اولین بار… دارم به یکی التماس میکنم.
نگاهش را دوباره، این بار آرامتر، به سمت لوسیا کشید.
چشمهایش هنوز پر از بغض خفه گونه بود، اما لرزششان کمتر شده بود.
_ لطفاً… ترکم نکن، لوسیا...خواهش میکنم.
بعد، انگار دیگر توانی برای ایستادن نداشت، سرش را به آرامی روی شانهی لوسیا تکیه داد.
چشمهایش را بست و خودش را جمع کرد، درست مثل کودکی که به دنبال امنیت است، داخل بغل لوسیا جا گرفت.
نفسی عمیق کشید، انگار که فقط همین آغوش میتوانست هوایی برایش تأمین کند.
لوسیا نفسش را به آرامی حبس کرد.
لرزش بدن جونگکوک را روی شانهاش حس میکرد.
بعد، دستش را به آرامی برد میان موهای پسر
شروع کرد به نوازش آرام آن.
چند لحظه گذشت.
سکوت بینشان سنگین نبود، بلکه آرامشبخش شده بود.
لوسیا، با صدایی که هنوز کمی میلرزید، اما دیگر شکسته نبود، گفت:
_ باشه… میبخشمت.
ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰. کامنت ۴۰
- ۱۴.۵k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط