{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک با قدمهایی سریع و جدی او به حیاط مدرسه کشاند

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁵.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


جونگکوک با قدم‌هایی سریع و جدی او به حیاط مدرسه کشاند.

هوای بیرون سردتر از چیزی بود که لوسیا انتظارش را داشت. باد آرامی بین شاخه‌های خشک درخت‌ها می‌پیچید و حیاط، در آن ساعت، تقریباً خالی بود. فقط چند صدای دور از کلاس‌ها می‌آمد و سکوتی کشدار میانشان افتاده بود.

همین که به میانه‌ی حیاط رسیدند، جونگکوک دست‌هایش را رها کرد.
لوسیا فوراً صاف ایستاد و خواست چیزی بگوید.
اما جونگکوک پیش از او، سریع و محکم گفت:

_ باید به حرف‌هام گوش بدی.

لوسیا نگاهش را دزدید، و با خشم جواب داد:

_ نمی‌خوام!

خواست از کنارش عبور کند که ناگهان صدای جونگکوک در حیاط پیچید، بلند، خشن و آمیخته به درماندگی:

_ لعنتی، گفتم وایسا!

لوسیا همان‌جا از جا پرید.
تمام بدنش از شدت فریاد او لرزید.

قطره‌ی اشکی که تا آن لحظه گوشه‌ی چشمش جمع شده بود، بالاخره چکید.
آهسته برگشت.

چشم‌هایش سرخ شده بود، گونه‌هایش از خشم و بغض می‌سوخت.
به جونگکوک خیره شد، بعد با تمام نیرویی که در دستان لرزانش مانده بود، کف دستش را روی سینه‌اش گذاشت و او را هُل داد.

_ چرا این کارها رو باهام می‌کنی؟! بازی کردن با آدما بهت خوش می‌گذره؟!.... عوضی، پس باید بهت تبریک بگم… برنده شدی!

یک قدم عقب رفت.
دست‌هایش را با درماندگی از دو طرف باز کرد، انگار دیگر چیزی برای پنهان کردن نمانده بود. صدایش شکست، اما بلندتر شد:

_ خوشحال شو!… عاشقت شدم… اما همه‌ش یه بازی بوده…!

آخرین کلماتش شکسته تر بیرون آمد.

گریه‌اش اوج گرفت.
نفسش بند آمد، زانوهایش سست شد و بی‌اختیار روی زمین افتاد:

_ خوشحال شدی؟… من… من مگه چی کار کردم که اینجوری دارم عذاب می‌کشم…؟

دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و هق‌هقش در سکوت حیاط پیچید. شانه‌هایش می‌لرزید، نفس‌هایش نامنظم و دردناک بالا می‌آمد.

جونگکوک فقط یک لحظه نگاهش کرد،
و همان یک لحظه برای فهمیدنِ عمق زخمی که زده بود کافی بود.

بی‌درنگ خم شد و او را در آغوش کشید.

لوسیا ناگهان در گرمایی آشنا فرو رفت.
عطر جونگکوک، همان بوی همیشگی، با نفس‌های تندش درهم آمیخت و در سینه‌اش نشست.
دست جونگکوک آرام روی پشتش حرکت می‌کرد؛ و آروم نوازشش میکرد.

صدایش پایین بود، گرفته، و پر از پشیمانی:

_ متأسفم…خیلی متأسفم، لوسیا، من خیلی دوستت دارم… نمی‌خوام از دستت بدم، لطفاً…

لوسیا هنوز صورتش را با دست‌هایش پوشانده بود.
میان هق‌هق خفه‌اش، با صدایی لرزان و شکسته گفت:

_ خیلی… عوضی هستی.

جونگکوک، بی‌درنگ و بی‌دفاع، زمزمه کرد:

_ می‌دونم.

لوسیا بغضش را فرو نداد؛ فقط درد را با کلمات پرت کرد:

_ ازت متنفرم.

جونگکوک این بار کمی محکم‌تر بغلش کرد و آرام گفت:

_ اما من دوستت دارم.

لوسیا یک هق دیگر زد، بعد بی‌رمق و خسته، زیر لب گفت:

_ ساکت شو…

جونگکوک خنده‌ی خیلی کمرنگی کرد؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه نفسِ لرزان بود تا شادی.
سرش را خم کرد و بوسه‌ای نرم روی موهای لوسیا گذاشت.

_ هرچی تو بگی.

و همان‌جا، وسط حیاطِ سردِ مدرسه، میان گریه‌های خاموش و بادی که آرام از کنارشان رد می‌شد، برای اولین بار هیچ‌کدامشان چیزی را پنهان نکردند.


ادامه دارد...
حمایت از یاد نره
دیدگاه ها (۱۳)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁶..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک به آرامی لوسیا را از ...

حمایت شه..https://wisgoon.com/shopp

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا با قدم‌های بلند و عصبی ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨هوای سالن مثل دود داغ و سنگین...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨دختر با لبخندی که بوی تحقیر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط