ویو جونگکوک
𝗥𝗲𝘃𝗲𝗻𝗴𝗲 𝗼𝗿 𝗹𝗼𝘃𝗲?
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۶۷.
" ویو جونگکوک"
کوک: پس بزار من اشکات و بریزم...
بعد نگاهم و بهش دادم.
که متعجب بهم زول زده بود.
من چی میگم برایه خودم!؟
این چی بود گفتم!؟؟؟
جنا: هوم؟
با کمی خیره شدن بهش.
سریع پلک زدم و اب دهنم و غورت دادم
و کنار رفتم.
کوک: هیچی..لازم نیست گریه کنی مگه بچه ایی؟
دختره مظلوم ،سرشو پایین انداخت.
خوب معلومه که بچست هنوز
۱۸ سال سن عددی نبود.
در پنجره رو باز کردم.
و یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدن و بین لبام گزاشتم و روشنش کردم.
کوک: مشکل حل شد،الیا فردا برمیگرده..پس..
وسط حرفم پرید.
جنا:...چجوری؟!!
چشمان و رو هم فشار دادم و با حرص گفتم:
_بزار حرفم و برنمم
دیگه چییزی نگفت که ادامه دادم:
_:لازم نیست از جزءیات باخبر بشی..الیا حالش خوبه..همین بسه
جنا: اهوم.
دکمه پیراهنم و سریع باز کردم
و به سمت میز رفتم،سیگار داخل جا سیگاری گزاشتم.
به سمت تخت رفتم..
خیلی خسته بودم.
برلیه انردز چوب خطام پر بود.
طرف دیگه تخت رفتم دراز کشیدم و یه دستم و زیر سرم گزاشتم.
جنا یکم نگاه کرد و در فاصله ایی از من طرف مقابلم پشت بهن دراز کشید.
به تصویر غیر واضحش تو تاریکی نگاه کردم.
عجیب بود ،با اینکه من نبودم.
لباسی که پوشیده بود جزء همونایی بود که من بهش گفتم باید بپوشه.
حداقل بدونه داد و بیداد کارس و کرده بود.
فقط اونطوری پاشد رفت طبقه پایین.
اگه مثلا تهیونگ می دیدش...؟
ای خدا..
بازوش و از حرص کشیدم که خیلی یک دفعی چشماش و باز کرد و محکم به سینم خورد.
جیغ خفه ایی کشید.
منتظر و با تعجب بهم نگاه کرد.
سرش که کمی دو سینم بود.
بازوش و محکم فشار دادم.
کوک: اخرین بارت باشه با این لباسا پات و از این اتاق میزاری بیرون..باشه!؟؟
جتا: ها؟
صد درصد از اینکه یه دفعه ایی کشیدمش و همچین چییزی گفتم تعحب کرده.
کوک: کری مگه!؟
جنا: بازوم..
درد و از صداش میشد تشخیص داد.
ولی فشدر دستم و رو بازوش بیشار کردم و گفتم:
_نشنیدم بگی چشم؟
جنا: بخدا درد میکنه نکن.
به کارم ادامه دادم که تسلیم شد:
_باشه چشم..
بازوش و رها کردم.
خواست برگرده سر جاش که محکم دستم و دورش حلقه کردم.
کوک: بمون سر جات توله سگ...
𝗖𝗵𝗮𝗽𝘁𝗲𝗿:۱
𝗣𝗮𝗿𝘁:۶۷.
" ویو جونگکوک"
کوک: پس بزار من اشکات و بریزم...
بعد نگاهم و بهش دادم.
که متعجب بهم زول زده بود.
من چی میگم برایه خودم!؟
این چی بود گفتم!؟؟؟
جنا: هوم؟
با کمی خیره شدن بهش.
سریع پلک زدم و اب دهنم و غورت دادم
و کنار رفتم.
کوک: هیچی..لازم نیست گریه کنی مگه بچه ایی؟
دختره مظلوم ،سرشو پایین انداخت.
خوب معلومه که بچست هنوز
۱۸ سال سن عددی نبود.
در پنجره رو باز کردم.
و یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشیدن و بین لبام گزاشتم و روشنش کردم.
کوک: مشکل حل شد،الیا فردا برمیگرده..پس..
وسط حرفم پرید.
جنا:...چجوری؟!!
چشمان و رو هم فشار دادم و با حرص گفتم:
_بزار حرفم و برنمم
دیگه چییزی نگفت که ادامه دادم:
_:لازم نیست از جزءیات باخبر بشی..الیا حالش خوبه..همین بسه
جنا: اهوم.
دکمه پیراهنم و سریع باز کردم
و به سمت میز رفتم،سیگار داخل جا سیگاری گزاشتم.
به سمت تخت رفتم..
خیلی خسته بودم.
برلیه انردز چوب خطام پر بود.
طرف دیگه تخت رفتم دراز کشیدم و یه دستم و زیر سرم گزاشتم.
جنا یکم نگاه کرد و در فاصله ایی از من طرف مقابلم پشت بهن دراز کشید.
به تصویر غیر واضحش تو تاریکی نگاه کردم.
عجیب بود ،با اینکه من نبودم.
لباسی که پوشیده بود جزء همونایی بود که من بهش گفتم باید بپوشه.
حداقل بدونه داد و بیداد کارس و کرده بود.
فقط اونطوری پاشد رفت طبقه پایین.
اگه مثلا تهیونگ می دیدش...؟
ای خدا..
بازوش و از حرص کشیدم که خیلی یک دفعی چشماش و باز کرد و محکم به سینم خورد.
جیغ خفه ایی کشید.
منتظر و با تعجب بهم نگاه کرد.
سرش که کمی دو سینم بود.
بازوش و محکم فشار دادم.
کوک: اخرین بارت باشه با این لباسا پات و از این اتاق میزاری بیرون..باشه!؟؟
جتا: ها؟
صد درصد از اینکه یه دفعه ایی کشیدمش و همچین چییزی گفتم تعحب کرده.
کوک: کری مگه!؟
جنا: بازوم..
درد و از صداش میشد تشخیص داد.
ولی فشدر دستم و رو بازوش بیشار کردم و گفتم:
_نشنیدم بگی چشم؟
جنا: بخدا درد میکنه نکن.
به کارم ادامه دادم که تسلیم شد:
_باشه چشم..
بازوش و رها کردم.
خواست برگرده سر جاش که محکم دستم و دورش حلقه کردم.
کوک: بمون سر جات توله سگ...
- ۳۸.۳k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط