{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخرین شب

آخرین شب
part4
ویو تهیونگ:
دیدم بیهوش شد براید استایل بغلش کردم از شرکت زدم بیرون و گذاشتمش توی ماشین خودمم سوار شدم به سمت عمارت رفتم و بردمش روی تخت و زنگ زدم به دکتر شخصیم دکتر اومد و منو از اتاق انداخت بیرون
دکتر : آقای کیم بفرماید داخل
تهیونگ:چیشده حال زنم چطوره ؟"نگران "
دکتر : فعلا به خاطر استرس و شوک عصبی بیهوش شدن اما باید خیلی بیشتر مراقبشون باشید یه سرمم تقویتی هم زدم بهشون که تموم شد خودتون در بیارین اگر کاری با من ندارین من برم

تهیونگ:بله خیلی ممنونم
تهیونگ روبه ات :الان من باید باهات چیکار کنم ها "نگران "
ویو ات :
چشامو باز کردم دیدم توی یه اتاقی هستم وای اینجا کجاست چقد قشنگه بعد تموم اتفاق های داخل شرکت یادم افتاد وای یعنی من تو خونه اونم
ویو تهیونگ :
یه صدا هایی از اتاق میاد رفتم توی اتاق و دیدم بیدار شده
تهیونگ:عه بیدار شدی بزار سرمتو بکنم "بم"
ات :من اینجا چیکار میکنم ها میخوام برم اینو از دستم بکن "ترسیده "
تهیونگ:نه دیگه نشد تو دیگه باید اینجا زندگی کنی باید باهام ازدواج کنی "مهربون اما دستوری "
ات:من خودم میتونم این بچه رو بزرگ کنم نیازی به تو ندارم ولم کن بزار برم "ترسیده "
تهیونگ:ولی من نیاز به زنو بچه داشتم پس میمونی
ویو تهیونگ:
بع سمتش رفتم اروم سرمو از دستش در آوردم که اخی گفت منم سریع جای سرمو بوسیدم اره درسته من از همون اول که دیده بودمش دوسش داشتم و الان یه جورایی هم از کارم راضیم

تهیونگ: یکم استراحت من حدود یک ساعت دیگه دوستام دارن میان میخوام معرفیت کنم بهشون دیگه الان میخوای زنم بشی و ازم حامله ای درست نيست بهشون نگم
ویو ات :
من واقعا دلم نمیخواست که یه بچه داشته باشم که پدر نداره اما مجبور بودم الان که پدرش اونو میخواد من مانعش نمیشم برای همین تا بدنیا اومدن بچه باید پیشش بمونم
ات:ام باشه "مجبور "
ویو یک ساعت بعد :

کوک :سلام داداش
شوگا :سلام
بقیه اعضا هم سالام کردن
نامجون :تهیونگ چیشده گفتی یه اتفاق مهم افتاده
تهیونگ:آره پسرا راستش من یکی رو حامله کردم و الان باید مسئولیتش رو قبول کنم میخواستم اونو بهتون معرفی کنم
کوک : وای پسر تو چیکار کردی "نگران "
تهیونگ:ات بیا بیرون "بلند "
ات : سلام "خجالتی "
اعضا : سلام زن داداش
جین :زن داداش بیا بشین نباید خیلی سرپا بمونی
جیهوپ :خب الان میخواین ازدواج کنین ؟"نگران "

تهیونگ:آره میخوام بچمو گردن بگیرم "جدی"

ات :اما من میتونم خودم بزرگش کنم و قصدم هم این بود تا وقتی که منو آوردی اینجا گفتی باید اینجا بمونم

تهیونگ:ات ساکت باش بعدا خودمون حرف میزنیم

جین :داداش ما که غریبه نیستیم ولی زنداداش تو که نمیتونی یه بچه رو بی پدر بزرگ کنی

تهیونگ:برای همین با من ازدواج میکنه حتی شده اجباری "جدی "

ات :اما ..

تهیونگ:اما نداریم ازدواج میکنیم تمام "جدی" الانم بیاین بریم شام بخوریم بچم گشنشه

جیهوپ سر میز : برای ات بیشتر بریز داره به جای دونفر غذا میخوره ها
ویو بعد شام اعضا داشت باهم حرف میزدن که تهیونگ گفت :ات برو بخواب دیگه وقت خوابه

ات:باشه اما اینجا لباس ندارم

تهیونگ:فعلا یه کاری کن تا فردا لباساتو بیارم "مهربون "

ویو ات :
اومده بودم روی تخت که بخوابم اما آنقدر که حالت تهوع داشتم خوابم نمیکردم احساس میکنم ویار دارم انگار به یه بویی نیاز داشتم رفتم بیرون از اتاق که دیدم ..


شرط ها
۸ تا لایک و دوتا کامنت
دیدگاه ها (۴)

آخرین شب part5ویو ات:از اتاق رفتم بیرون که دیدم تهیونگ روی ک...

حمایت @kim_mari0

فالوشه @jeon_aisell

تکپارتی از تهیونگ ویو ات سلام من ات هست سه سال با تهیونگ ازد...

آخرین شب part 3با کسی که دیدم شکه شدم ،اون بود تهیونگ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط