پارت

#پارت2

#من_ازت_متنفر_نیستم

با عصبانیت از جاش بلند شد و با قدم های تند به طرفم امد متعجب زل زده بودم بهش دیگه کاملا بهم رسیده بود درحالی که از خشم نفس نفس میزد
روبروم وایساد
نگاه سردی بهش کردم و روم و ازش گرفتم و مشغول ادامه کارم شده
منشی:دختره چندش
یدفه به طرفم براق شد و موهام و تو چنگ گرفت
آخی گفتم و یکی از چشمام و بستم
-آخ موهام..ول کن
بیشتر کشید موهام و که حس کردم الان از ریشع کنده بشن
منشی:حالا کارت به جایی رسیده به من میخندی؟ارههه؟
-آخ..تو عشوه های خرکیت کار ساز نبوده سر من خالی میکنی؟
سیلی محکمی بهم زد و بیشتر موهامو کشید
منشی:دختره وحشی خفه شو تا همینجا خفت نکردم
پوزخند صدا داری زدم
-لقب خودتو به من نده
از حرص زیاد دستاش میلرزید خاست یه سیلیه دیگه بهم بزنه
که با صدای رییس خفع شد
یونگی:هی تو خیلی زود ولش کن
خیلی خونسرد و دست به سینه تکیه داده بود به دیوار و خیره شده بود به ما
یری به علامت تاسف تکون داد
شوگا:مثل دوتا صگ افتادیت ب جون هم پوزخند صدا داری زد
ولش کن
منشی:بله؟
اخماش رفت تو هم
شوگا:کری احیانن؟اگه دلت نمیخواد اخراج بشی ولش کن
منشی:ولی آقا این دختره هر جایی هرچی دلش خاست به من گفته
چشمام شد اندازع دوتا نلبکی من بدبخت کع جیک نزدم
همه رو ریختم تو دل بیصاحابم
پوفی کرد و تکیشو از دیوار گرفت و به سمتمون امد
مچ میا﴿همبن منشی صگه﴾رو گرفت و موهای منو از لای ناخونای صگیش دراورد
نگاهش و دوخب به صورت من
موهامو نوازش کرد و صورتشو نزدیک آورد...
دیدگاه ها (۰)

#پارت3#من_ازت_متنفر_نیستمشوگا: اگه دلت نمیخواد اخراج بشی بهت...

تو کامنت میذارم چون پست نمیکنه😔😔

#پارت1#من_ازت_متنفر_نیستمویو ات: آقای وون لطفا یکم دیگه بهم ...

#رمان_من_ازت_متنفر_نیستمشخصیت ها: شوگا*ات*بورام﴿خواهر شوگا﴾،...

p5تهیونگ:خانومی فعلا زوده برای فهمیدنا.ت:اصلا به من چهه به م...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۴۹ نرم خندید و گفت:نه..هر دوش...

رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۹ پسره : چه خبر خوشکله × ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط