تا دکتر بیاد یه نگاهی به اتاقش کردم دیدم پنجره شکسته و چی

تا دکتر بیاد یه نگاهی به اتاقش کردم دیدم پنجره شکسته و چیزی انگار از بیرون پرت شده تو اتاقش دکتر اومد
نیم ساعت بعد
دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت که باید براش یه سری دارو تهیه کنیم و سریع بیاریم که بتونیه سرم بزنه یکی از بادیگارد ها گفتم که بگیرن و بیارن
از زبان می چا
آروم چشامو باز کردم تو تختم بودم یه سرم بهم وصل بود یادم نمیاد چیی شده بود که در باز شد و جیمین اومد و گفت: به هوش اومدی خوبی ؟
این چرا یهو انقدر مهربون شده؟
گفتم: آره خوبم
دیدگاه ها (۹)

نیم ساعت بعداز زبان می چا جمین نین ساعته همینجا نشسته و جایی...

جیمن گفت : باشه و خدمتکار رو صدا کرد و گفت برام غذا بیارن خد...

از زبان جیمین توی اتاق کارم بودم که صدای میچا رو شنیدم دوستا...

=: چرا کشتیش -:چون دشمن بود و امکان داشت که بکشتت =: اون کیم...

جیمین فیک زندگی پارت ۵۵#

عاشق یه خلافکار شدم پارت ۷ دلم نمیخواست برم بیرون دنبال یه ب...

فیک شاهزاده من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط