{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوشمندانه احمق باشید...!

هوشمندانه احمق باشید...!
ملانصیرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی و حماقت او را دست می انداختند.

دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره، اما ملانصیرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد، هر روز گروهی از زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصیرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصیرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد.

در گوشه ی میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت به تو دو سکه نشان دادند، سکه ی طلا را بردار تا هم پول بیشتری بدست آوری و هم دیگر تو را دست نمی اندازند.

ملانصیرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه ی طلا را بردارم مردم دیگر به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم! شما نمی دانید با این کلک تا بحال چقدر پول گیر آورده ام.

■ اگر کاری که می کنید هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که شما را احمق بدانند.
دیدگاه ها (۱)

👈👈👈👈دوقلوهای افسانه ی خطرناک👉👉👉👉🔴 خانم مهاجرانی سخنگوی دولت:...

رمان: فراموش‌شدهفصل ۱: نشانه‌ها در حنجرهآناری همیشه عاشق خوا...

یکی بود که خیلی پولدار بود،اما همیشه فقط یک دست کت‌وشلوار قه...

فصل دومپارت دوازدهم | شروع یک عشق واقعیبعد از آن شب...همه‌چی...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

✈️ چند روز بیشترپارت ۳ لیا با گریه گفت:ـ من نمی‌خوام برم.نام...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط