.
.
...
اکبرعبدی میگوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد ...بدون کاپشن! گفتم: حسین! این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟!
کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت:
من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم...
روحش شاد!... هوایمان سرد شده است!: ...به راستی!؟ ما چقدر می بخشیم؟ و از چه دوست داشتنی هایی ...میگذریم؟؟؟!
...
اکبرعبدی میگوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد ...بدون کاپشن! گفتم: حسین! این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟!
کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت:
من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم...
روحش شاد!... هوایمان سرد شده است!: ...به راستی!؟ ما چقدر می بخشیم؟ و از چه دوست داشتنی هایی ...میگذریم؟؟؟!
- ۱.۳k
- ۱۰ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط