{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهیگیر دلش سوخت...

ماهیگیر دلش سوخت...
این بار ماهی بود
که از تنهایی
قلاب را رها نمی کرد!
دیدگاه ها (۴)

کارگرخسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهدناگه...

دلم یه حس خوب میخواد.به نظر شما حس خوب یعنی...؟

کارگرخسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهدناگه...

نه  تو می مانی ، نه اندوه ، و نه هیچ یک از مردم این آبادیبه ...

پارت ۲۵ — «نقشه‌ی رها»رها رفت توی آشپزخونه و در رو پشت سرش ب...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

چه تنهایی عجیبی! پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خود تنها ب...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

پارت ۲۷ — «پاکت مرموز»همه دور میز جمع شده بودن و به پاکتی که...

«مهمان ناخوانده»بارون شدیدی می‌بارید و خیابون‌های شهر تقریبا...

https://wisgoon.com/toniiiii شهریوری ها زلالند و اهلِ کینه و...

خاااک بر سر این شاه نوکر صفت که به دستور انگلیس بحرین رو ر...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط