𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟒
ـ چیشد؟
ناراحت شدی که اینجوری باهات رفتار کردم؟!!
ورا آروم سرشو بلند کرد..
گردنش بد میسوخت و همین داشت کل تمرکزش رو به اون جلب میکرد..
حوصله نداشت چیزی بگه..
خسته شد..
خیلی زود خسته شد..
ورایی که توسط لیا بزرگ شده بود الان حوصله هیچی نداره..
فقط میخواست از این وضعیت خلاص شه..
ورا: بزار...برم...لطفا...خستم..
اون پسر وقتی طرز حرف زدنای ورا رو دید یه قهقهه ای زد..
هر چند اون قهقهه اصلا ترسناک نبود فقط..
تمسخر آمیز بود..
ـ تازه شروع شده خانم هوانگ!
همون لحظه در اون اتاق باز شد و پنچ تا پسر از سال چهارمیا اومدن داخل..
هیچی تنشون نبود بجز باک/سر..
همشون اومدن و پشت صندلیای که اون پسر نشسته بود به ترتیب وایستادن..
ناگهان ورا مثل برق زدهها چشماش باز شد..
به سر و وضع اون پسرا نگاه کرد..
اینا چرا اینجوری پوشیده بودن..؟!!!
همون لحظه صدای چولهو اومد:
ـ بهت گفته بودم که بلایی سرت میارم که التماسم کنی..
ورا چشماش رو با ترس به طرف چولهو چرخوند..
منظورش چی بود؟!!
سوال ها تو ذهن ورا تمومی نداشتن.
هر حرکاتشون یه سوال تو ذهنش میساختن..
ورا با لحنی که ترس از میبارید روبه چولهو گفت:
ـ یع..یعنی چ..چی؟!!
چولهو دوباره نزدیک صورت وِرا شد و با همون نیشخندش گفت:
ـ میخوام مال خودم بکنمت..!
همون لحظه نیشخند چولهو محو شد و گفت:
ـ شروع کنین..!
چولهو از رو صندلی بلند شد و رفت گوشه ای از اتاق وایستاد..
پسرا به طرف ورا اومدن و..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟒
ـ چیشد؟
ناراحت شدی که اینجوری باهات رفتار کردم؟!!
ورا آروم سرشو بلند کرد..
گردنش بد میسوخت و همین داشت کل تمرکزش رو به اون جلب میکرد..
حوصله نداشت چیزی بگه..
خسته شد..
خیلی زود خسته شد..
ورایی که توسط لیا بزرگ شده بود الان حوصله هیچی نداره..
فقط میخواست از این وضعیت خلاص شه..
ورا: بزار...برم...لطفا...خستم..
اون پسر وقتی طرز حرف زدنای ورا رو دید یه قهقهه ای زد..
هر چند اون قهقهه اصلا ترسناک نبود فقط..
تمسخر آمیز بود..
ـ تازه شروع شده خانم هوانگ!
همون لحظه در اون اتاق باز شد و پنچ تا پسر از سال چهارمیا اومدن داخل..
هیچی تنشون نبود بجز باک/سر..
همشون اومدن و پشت صندلیای که اون پسر نشسته بود به ترتیب وایستادن..
ناگهان ورا مثل برق زدهها چشماش باز شد..
به سر و وضع اون پسرا نگاه کرد..
اینا چرا اینجوری پوشیده بودن..؟!!!
همون لحظه صدای چولهو اومد:
ـ بهت گفته بودم که بلایی سرت میارم که التماسم کنی..
ورا چشماش رو با ترس به طرف چولهو چرخوند..
منظورش چی بود؟!!
سوال ها تو ذهن ورا تمومی نداشتن.
هر حرکاتشون یه سوال تو ذهنش میساختن..
ورا با لحنی که ترس از میبارید روبه چولهو گفت:
ـ یع..یعنی چ..چی؟!!
چولهو دوباره نزدیک صورت وِرا شد و با همون نیشخندش گفت:
ـ میخوام مال خودم بکنمت..!
همون لحظه نیشخند چولهو محو شد و گفت:
ـ شروع کنین..!
چولهو از رو صندلی بلند شد و رفت گوشه ای از اتاق وایستاد..
پسرا به طرف ورا اومدن و..
ادامه دارد...
- ۱.۴k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط