فیک

فیک: مافیای ایتالیا

پارت:8

جلوی در بار همدیگرو ببینیم

ات ویو:
من خیلی خسته بودم رفتم توی اتاقم وسایلم رو چیدم و ساعت گذاشتم و گرفتم خوابیدم .

ساعت 5و نیم خوابیدم ساعت 6و بیست و پنج دقیقه بیدار شد

ساعت 6 و بیست و پنج دقیقه بیدار شدم و رفتم یه دوش خیلی کوچیک گرفتم اومد مو هام رو با اوتومو ساف کردم و آرایش کردم و لباسم رو پوشیدم و به سمت بار رفتم (عکس لباس رو میزارم) وقتی رسیدم دیدم فقط کوک اومده من از این پسر بدم میاد اما سلیقه ی لباسش خیلی خوبه ، رفتم و سلام کردم

ات:سلام

کوک ویو:
رسیدم دم بار هیچکس نیومده بود و منتظر بودم که یک نفر بهم سلام کرد دیدم اون ات بود خیلی خوشگل شده بود اما من نباید عاشقش بشم چون مثلا از هم بدمون میاد اما یه حسی بهم میگه که من از ات خوشم میاد حالا اینارو ول‌کن سلام بده

کوک:اها سلام
ات:به چی اینقدر فکر میکنی که یادت رفت سلام کنی
کوک:هیچی او نامجون هم اومد
ات:اها میا هم اومد

ات ویو:
همه بچه ها اومدن و رفتیم داخل و چون همه از خانواده هامون اجازه گرفته بودیم که مشروب بخوریم رفتیم سفارش دادیم من شامپاین گرفتم و چون منو پدرم باهم خیلی صمیمی هستیم اون بهم اجازه می‌داد که مشروب های خیلی خفن بخورم پسگفتم که بهتره اولی رو خیلی کم شروع کنم . همه بقیر از کوک شامپاین خوردن اما کوک سوجو خورد البته اون از همه بزرگ تره

کوک ویو:
کل شب چشمم روی ات بود فکر کنم ازش خوشم میاد اما من تا همین یک ماه پیش ازش بدم می یومد واقعا گیج شدم پی تصمیم گرفتم یکم مس کنم

ات ویو:
بعد از کلی خوردن مشروب واقعا مست بودم و می خواستم برم دستشویی رفتم بیرون دیدم کوک نشسته حالم خوب نبود رفتم کنارش نشستم

ات: هی آقای مغرور چرا اینجا نشستی باحالت مستی
کوک: اون تو خیلی گرمه باحالت مستی
(بچه ها هر دو با حالت مستی باهم حرف میزنن)
ات: اووووففف میخوام برم اتاقم اما پاهام جون ندارن
کوک: منم بیا امشب رو اینجا بخوابیم
ات:نه ببین من الان بلند میشم مثل چی

ادمین ویو:
ات از جاش بلند شد اما چون پاشنه بلند پاش بود پاش پیچ خورد افتاد توی بقل کوک
چشم تو چشم شدن و کوک دیگه نمیتونست تحمل کنه و ات رو بوسید ......

ادامه دارد......

پایان پارت8

پارت بعدی رو تا چند ساعت دیگه میزارم بای
دیدگاه ها (۲)

عکس اول : لباس اتعکس دوم: لباس کوک برای بار بچه ها من زیاد ل...

فیک

فیک

عکس اول لباس اتعکس دوم لباس کوک برای سفر

پارت ۵ فرشته کوچولو ویو ات ساعت ۷ شب بود که کوک بهم گفت برم ...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۳ توی بیمارستان با هم صحبت کردیمهلن : عش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط