راند اخر
☆راند اخر☆
part 15
ات: میشنوم؟
م. ات: چند روزی هست که بابات باهام خیلی سرد شده و فک میکنم اوفتاده باینفر
ات: چیییییی؟ نه...... نه....... بابا همچین ادمی نیست
م. ات: پس چرا هروقت میاد خونه بهم محل نمیزاره مثل هرشب تو بغلم نمیخوابه ما حتی تا الان هیچ رابطه ای باهم نداشتیم«منظور از رابطه یعنی هیچ تماس بدنی نداشتن»
ات: مامان بابا خیلی سخت کار میکنه بهش حق بده اونم خسته از سرکار میاد خونه بهش وقت بده بابا ترو خیلی دوست داره
م. ات: ولی من. دوستش ندارم
ات: چییییی؟
م. ات: ات راستش من چند وقتی هست که بایکی هستم و دوستش دارم
ات: مامان فکر نمیکنی برای این کارا زیادی لباس پاره کردی«کنایه از پیر بودن
م. ات: من کجام پیره تازه چهل سالمه
ات: مامان معلوم هست چی داری میگی تو نمی تونی به بابا خیانت کنی اگه بابا بفهمه میکشتت
م. ات: برام مهم نیست من چند روز دیگه میخوام با همسرم از کره بریم
ات: اصلا بابا هیچی...... من چی؟ میخوای منو تنها بزاری؟«بغض»
م. ات: نه تو نه بابات هیچ کدومتون برام مهم نیستین
ات: باچیزی که شنیدم بغضم ترمید.......... مامان یعنی من برات مهم نیستم انقدر بی ارزشم
م. ات: توهم مثل باباتی....
ات: باشه برو ولی هیچ وقت دیگه سمت منو بابام نیا..... اینو گفتم و قطع کردم...... اه گندش بزنن فک میکردم اول خوشبختیمه ولی اول بدبختیم بود
زنگ زدم با بابا و همچی رو بهش گفتم
مکالمه
ب. ات: میدونم خودم
ات: یعنی الان ناراحت نیستی؟
ب. ات: ببین مامانت خیلی عوض شده دیگه برام مهم نیست میخواستم نگهش دارم ولی وقتی فهمیدم دوروز پیش زیرش بوده دیگه نمیخوامش حالم ازش بهم میخوره اون ی هر. زه ای بیش نیست
ات: بهت حق میدم بابا خیلی درد ناکه ولی من بازم کنارتم یادت نره ی اتی هم اینجا داری
پ. ات: دختر مهربونم.... من ترو هیچ وقت یادم نمیره
ات: دوست دارم بابایییی
پایان مکالمه
part 15
ات: میشنوم؟
م. ات: چند روزی هست که بابات باهام خیلی سرد شده و فک میکنم اوفتاده باینفر
ات: چیییییی؟ نه...... نه....... بابا همچین ادمی نیست
م. ات: پس چرا هروقت میاد خونه بهم محل نمیزاره مثل هرشب تو بغلم نمیخوابه ما حتی تا الان هیچ رابطه ای باهم نداشتیم«منظور از رابطه یعنی هیچ تماس بدنی نداشتن»
ات: مامان بابا خیلی سخت کار میکنه بهش حق بده اونم خسته از سرکار میاد خونه بهش وقت بده بابا ترو خیلی دوست داره
م. ات: ولی من. دوستش ندارم
ات: چییییی؟
م. ات: ات راستش من چند وقتی هست که بایکی هستم و دوستش دارم
ات: مامان فکر نمیکنی برای این کارا زیادی لباس پاره کردی«کنایه از پیر بودن
م. ات: من کجام پیره تازه چهل سالمه
ات: مامان معلوم هست چی داری میگی تو نمی تونی به بابا خیانت کنی اگه بابا بفهمه میکشتت
م. ات: برام مهم نیست من چند روز دیگه میخوام با همسرم از کره بریم
ات: اصلا بابا هیچی...... من چی؟ میخوای منو تنها بزاری؟«بغض»
م. ات: نه تو نه بابات هیچ کدومتون برام مهم نیستین
ات: باچیزی که شنیدم بغضم ترمید.......... مامان یعنی من برات مهم نیستم انقدر بی ارزشم
م. ات: توهم مثل باباتی....
ات: باشه برو ولی هیچ وقت دیگه سمت منو بابام نیا..... اینو گفتم و قطع کردم...... اه گندش بزنن فک میکردم اول خوشبختیمه ولی اول بدبختیم بود
زنگ زدم با بابا و همچی رو بهش گفتم
مکالمه
ب. ات: میدونم خودم
ات: یعنی الان ناراحت نیستی؟
ب. ات: ببین مامانت خیلی عوض شده دیگه برام مهم نیست میخواستم نگهش دارم ولی وقتی فهمیدم دوروز پیش زیرش بوده دیگه نمیخوامش حالم ازش بهم میخوره اون ی هر. زه ای بیش نیست
ات: بهت حق میدم بابا خیلی درد ناکه ولی من بازم کنارتم یادت نره ی اتی هم اینجا داری
پ. ات: دختر مهربونم.... من ترو هیچ وقت یادم نمیره
ات: دوست دارم بابایییی
پایان مکالمه
- ۷.۹k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط