راند اخر
☆راند اخر☆
part 16
ات: نشستم گریه کردم....... ولی دیگه به خودم اومدم و بلند شدم شام درست کردم......... تصمیم گرفتم کیمپاپ درست کنم و یکم نودل و مرغ سوخاری شروع کردم به درست کردن اشپزی حس خوبی بهم میده...... درحال اشپزی بودم که صدای کلید داخل در سکوت خونه رو شکست به عقب نگاه کردم با دیدن جونگکوک خوشحال شدم...... سلامممممممم
اون چیه پشتت قایم کردی
جونگکوک: سلام خانم کوچولو(یهویی ی گل خیلی خوشگل از پشت سرش دراود )
ات: بادیدن گل مثل چیی ذوق زده شدم وپریدم بغلش و پاهام رو دورکمرش قفل کردم... اونم بوسه ی عمیقی روی لبام گذاشت.............. ازش اومدم پایین و گل رو ازش گرفتم.... وگفتم...... مرسی جونگکوکشیییی عشقمممممم «مرض وعشقم ممینه اون فقط مال خودمه »
«واکنش جونگکوک: چشم چون تو گفتی» (✷‿✷)
«هعیییییی ماهم شبامونو بااین فکر وخیال ها میگذرونیم»
جونگکوک: خواهش میکنم..«لبخند خرگوشی» میبینم که دوباره داری اشپزی میکنی
ات: اهوم
جونگکوک: بزار خدمت کارای اینجا درست کنن خودت روبه زحمت ننداز
ات: ولی میخواستم خودم برای شوهرم غذا بپزم
جونگکوک: جون تو فقط غذا بپز بیبی
ات: تک خنده ای کردم وگفتم: بی مزه
جونگکوک: من میرم بالا ی دوش بگیرم
ات: اهوم تا تو بیای شام حاضره......
<ویو نیم ساعت بعد>
ات: تقریبا میز شام رو چیده بودم رفتم بالا که جونگکوک رو صدا کنم دیدم هنوز اقا از حموم بیرون نیومده رفتم در حموم رو زدم که دررو باز کرد فقط صورتش معلوم بود پوکر بهش گفتم: نمیخوای دل بکنی بیای شامـــــ
جونگکوک: یکم دیگه میام
ات: باشه ای گفتم و خواستم برم که صدام کرد
جونگکوک: اتتتتت
ات: یاعلی چرا دادمیزنی هاا
جونگکوک: تو هم بیا حموم«نگاه شیطانی،»
ات: حرصی نگاش کردم ودمپایی مو از پام دراوردم پرتش کردم سمتش که دررو بست....... مردک روانی منح. رف
چند مین گذشت که بلاخره اقا اومددرحالی که با حوله موهاش رو خشک میکرد بهم خیره شد منم داخل چارچوب در بودم بهش خیره شدمورفتم نزدیکش
جونگکوک: چه میز خوشگلی...
ات: یک دقیقه ساکت..... سرم رو بردم توی گردنش و بوی عمیقی کشیدم هاااااااابوی صابون گلنارمیده«اخه جونگکوک میدونه صابون گلنار چیه؟😑میترسم بزنه به سرم بره موهاشو بو کنه بگه بو شامپوتخم مرغی میده» ٠
ات: هاااااااااچه بوی خوبی میدی
جونگکوک: میشه بیخیال بو کردن من بشی و بریم شام بخوریم
ات: ها؟........ ا.... اره بریم
ویوبعدشام:
part 16
ات: نشستم گریه کردم....... ولی دیگه به خودم اومدم و بلند شدم شام درست کردم......... تصمیم گرفتم کیمپاپ درست کنم و یکم نودل و مرغ سوخاری شروع کردم به درست کردن اشپزی حس خوبی بهم میده...... درحال اشپزی بودم که صدای کلید داخل در سکوت خونه رو شکست به عقب نگاه کردم با دیدن جونگکوک خوشحال شدم...... سلامممممممم
اون چیه پشتت قایم کردی
جونگکوک: سلام خانم کوچولو(یهویی ی گل خیلی خوشگل از پشت سرش دراود )
ات: بادیدن گل مثل چیی ذوق زده شدم وپریدم بغلش و پاهام رو دورکمرش قفل کردم... اونم بوسه ی عمیقی روی لبام گذاشت.............. ازش اومدم پایین و گل رو ازش گرفتم.... وگفتم...... مرسی جونگکوکشیییی عشقمممممم «مرض وعشقم ممینه اون فقط مال خودمه »
«واکنش جونگکوک: چشم چون تو گفتی» (✷‿✷)
«هعیییییی ماهم شبامونو بااین فکر وخیال ها میگذرونیم»
جونگکوک: خواهش میکنم..«لبخند خرگوشی» میبینم که دوباره داری اشپزی میکنی
ات: اهوم
جونگکوک: بزار خدمت کارای اینجا درست کنن خودت روبه زحمت ننداز
ات: ولی میخواستم خودم برای شوهرم غذا بپزم
جونگکوک: جون تو فقط غذا بپز بیبی
ات: تک خنده ای کردم وگفتم: بی مزه
جونگکوک: من میرم بالا ی دوش بگیرم
ات: اهوم تا تو بیای شام حاضره......
<ویو نیم ساعت بعد>
ات: تقریبا میز شام رو چیده بودم رفتم بالا که جونگکوک رو صدا کنم دیدم هنوز اقا از حموم بیرون نیومده رفتم در حموم رو زدم که دررو باز کرد فقط صورتش معلوم بود پوکر بهش گفتم: نمیخوای دل بکنی بیای شامـــــ
جونگکوک: یکم دیگه میام
ات: باشه ای گفتم و خواستم برم که صدام کرد
جونگکوک: اتتتتت
ات: یاعلی چرا دادمیزنی هاا
جونگکوک: تو هم بیا حموم«نگاه شیطانی،»
ات: حرصی نگاش کردم ودمپایی مو از پام دراوردم پرتش کردم سمتش که دررو بست....... مردک روانی منح. رف
چند مین گذشت که بلاخره اقا اومددرحالی که با حوله موهاش رو خشک میکرد بهم خیره شد منم داخل چارچوب در بودم بهش خیره شدمورفتم نزدیکش
جونگکوک: چه میز خوشگلی...
ات: یک دقیقه ساکت..... سرم رو بردم توی گردنش و بوی عمیقی کشیدم هاااااااابوی صابون گلنارمیده«اخه جونگکوک میدونه صابون گلنار چیه؟😑میترسم بزنه به سرم بره موهاشو بو کنه بگه بو شامپوتخم مرغی میده» ٠
ات: هاااااااااچه بوی خوبی میدی
جونگکوک: میشه بیخیال بو کردن من بشی و بریم شام بخوریم
ات: ها؟........ ا.... اره بریم
ویوبعدشام:
- ۹.۹k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط