چمــدان را بســتی

چمــدان را بســتی
تمــام شال گردن های دنیــا را قرض گرفتی
و تمــام کلاه های دنیــا به ســرت رفت
تا پنهــان کنی
چشــم هایت را
لــب هایت را
تا آخــرین حــادثه ی عاشــقانه
اتفــاق نیــفتد
دســتانت را زیر تمــام دست های دنیــا
جــا گذاشــتی
و مـرا پشــت سرت...
پایـت را توی تمــام کفــش های دنیــا کردی
تا یکی انــدازه اش به رفتــن
قــد بدهــد
از تمــام حــروف ساکــت کار کشــیدی
که خداحافــظی یادت بدهــند
و تو یک روز
با تمــام پاهای دنیــا رفتی
و من با تمــام چشــم های دنیــا نگاهــت کردم
و هـرگـــز نفهمــیدم
که چگــونه پس از تـــو
از پــا افتـــادم...
دیدگاه ها (۱)

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

وقتی...(پارت سوم)

𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"...

سناریو : وسوسه ی دارچینی

قسمت سوم: جلسه‌ی اضطراری برای خوشحال کردن توعصر، وقتی بالاخر...

یاندره درخواستی از باجی

#مافیا_عزیز_من#Part۳۰آخرین تیکه‌های کیک شکلاتی هم با لذت تما...

چهار بعدازظهر بود و تو دقیقاً جلوی پیست اسکیت روی یخ ایستاده...

سناریو ی درام از ا/ت و باجی

چمــدان را بســتیتمــام شال گردن های دنیــا را قرض گرفتیو تم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط