{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part8

part8

جیمین: دیشب احیاناً اتفاق خاصی نیوفتاد؟ وقتی که مست بودم؟
ا.ت: ا.. اتفاق؟ چه اتفاقی؟
جیمین: نمیدونم یادم نمیاد درست ولی احساس میکنم یه اتفاقی افتاد
ا.ت: م... من... من نمیدونم اتفاق خاصی دیشب نیوفتاد

فلش بک به دیشب
جیمین: تهیونگاااا بیا یه پیک دیگه بخورر لوس بازی در نیارررر
جیمین: ا.ت، چاگیا، بیا بغلم عزیزم
جیمین: ا.ت دوست دارم، من تورو خیلی دوست دارم
زمان حال

ویو ا.ت
تمام اتفاقای دیشب از جلوی چشمام رد شد ولی نتونستم بهش بگم
خوب شد که یادش نمیاد
هانا: بیاید صبحونه رو آماده کردم
نفس راحتی کشیدم و رفتم روی میز نشستم
ا.ت: واووو هانا خانم چه کرده همه رو دیوونه کرده
هانا: قربون شما عزیزم(با حالت مسخره)
تهیونگ: جیمین جرا انقدر توی خودتی؟ چرا انقدر ساکتی؟
جیمین: ها؟ هیچی، همینطوری
تهیونگ: نکنه بخاطر یچیز دیگست(آروم)(با چشماش زیرکی به ا.ت اشاره میکنه)
ا.ت: عه گوشیم داره زنگ میخوره
دیدم جیهوپه
ویو ا.ت
جیهوپ برادر بزرگترمه که همیشه هوامو داره البته بعضی وقتا هم کلی اذیتم میکنه
📞ا.ت: چته؟
📞جیهوپ: سلامتو خوردی؟
📞ا.ت: هوففف سلام، چی میخوای
📞جیهوپ: سنیدم امروزم باز پیچوندی؟ خوشحال باش مامان دستسویی مبود و من گوشیشو جواب دادم
📞ا.ت: به مامان نگیااا
📞جیهوپ: خب.... شرطم داره
📞ا.ت: ای خدا از دست تو، چه شرطی؟
📞جیهوپ: باید همین الان بیای خونه و تا ساعت ۱۲ شب هرچی من گفتم انجام بدی
📞ا.ت: عمرا
📞جیهوپ: پس به مامان میگم
📞ا.ت: نههه غلط کردم، ولی یه ساعت دیگه میام
📞جیهوپ: قبوله، منتظرتممم
ا.ت:ای خداااا
هانا: کی بود، چیکار داشت
ا.ت: جیهوپ بود، گفت اگه تا آخر شب کاراشو انجام ندم به مامانم میگه امروزو پیچوندم
تهیونگ: عه اتفاقا امروز جیهوپ به منو جیمین پیام دادم که بریم پیشش
جیمین: واقعا؟
تهیونگ: خب به من پیام داد
ا.ت: شما همو از کحا میشناسید؟
تهیونگ: توی کلاس موسیقی
هانا: پس منم با ا.ت میرم
جیمین: عه جیهوپه
📞جیمین: الو سلام بله؟
📞جیهوپ: تهیونگ بهت گفت امروز بیاید اینجا؟ باید روی اون آهنگا کار کنیم
📞جیمین: آره بهم گفت، ساعت چند بیایم؟
📞جیهوپ: یه ساعت دیگه
📞جیمین: اوکی
جیمین: خب پس قراره چهارتایی باهم بریم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

part 9ا.ت: خب من میرم لباسامو عوض کنملباسامونو عوض کردیم و ب...

part 10جیهوپ: تو حرف نزنتهیونگ: هیونگ بیا آب بخور بهتر بشیجی...

part7ویو ا.تجیمین به آرومی نزدیکم شد و یه بوسه ی کوچیک روی ل...

part6هانا: ببینید چی دارم اینجاااهانا اومد پیشمون و ۴ تا شیش...

خلاصه رمان « مادر ا/ت از پدر ا/ت جداشه و قرای با کسی ازدواج ...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

True Love①⑨تهیونگ: چیشده مامانم: من و برادرت و لیا یه چیز خو...

پارت ۳۲

part. 24

True Love④تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه...

پارت. ۲۸

پارت. ۳۱

True Love②⑤تهیونگ: نه نرو من دو روز پیش درخواست پرستار دادم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط