عشقی دوباره
عشقی دوباره
p¹⁸
روی زمین افتاده بودم و باران با شدت به صورتم
میخورد. تنم کاملاً خیس بود و احساس میکردم که دنیا دورم تاریک شده است. هق هق میکردم و اشکهام با قطرات باران مخلوط میشدند.
صدای پاهایی را شنیدم. با صدای نام آشنا، سرم را بلند کردم و جوون را دیدم که به سرعت به سمتم میآید.
÷ا... ا.ت!
عشق و نگرانی در چشمانش موج میزد. به سمتم دوید و منو در آغوش گرفت
÷چرا اینجا هستی؟ چی شده؟
با گریه و هق هق به او گفتم:
_بچهها هق چیکار کنم؟
لیدا و هانول هم به سرعت آمدند و دستام رو گرفتند تا به خانه بروم...منو به آرومی روی مبل نشوندند و خودشون کنارم نشستند...
÷ا.ت، بگو چی شده؟
÷کوک هق...
÷کوک چی، ا.ت، بگو!
چشمانم پر از اشک شد، و با صدای لرزانی ادامه دادم:
_کوک اومد خونه، بهم سیلی زد...
سکوت عمیقی فضا را پر کرد.
÷چ... چی؟!
_با یه عکس فتوشاپ منو و یه پسر بهم سیلی زد. بچهها، چیکار کنم؟
جوون از جا بلند شد.
دستش رو گرفتم ولی دستم رو پس زد
_جوون، لطفا نرو...
کتش رو پوشید و بیمکث از خانه خارج شد.
"ویو خونه کوک"ویو جوون"
÷این در رو باز کن!(داد و عصبی)
کوک در را باز کرد و با دیدنم تعجب کرد:
+ج... جوون...
پیش از اینکه اجازه بدم حرف بزنه، دستم را بلند کرد و یک سیلی به کوک زد.
÷اینو بخاطر ا.ت زدم! بهش سیلی زدی بدون اینکه کاری کنه!(داد و عصبی)
دست کوک به آرامی به جای سیلی روی گونش رفت.
÷روز اول بهت هشدار دادم این دختر ضربه خورده، یادته؟حتی تو باکره گیش رو زدی بهت گفتم این کار رو میخوایی بکنی، پاش وایسا! ولی پاش نموندی. یه روزی میفهمی چه گوهی خوردی. پشیمون میشدی، ولی اون روز دیگه دیر شده، آقای جئون جونگکوک!(داد و عصبی)
با این جملهها برگشتم و دکمه آسانسور را فشردم و به سمت طبقه همکف رفت و برای آخرین بار چهره کوک را دیدم
p¹⁸
روی زمین افتاده بودم و باران با شدت به صورتم
میخورد. تنم کاملاً خیس بود و احساس میکردم که دنیا دورم تاریک شده است. هق هق میکردم و اشکهام با قطرات باران مخلوط میشدند.
صدای پاهایی را شنیدم. با صدای نام آشنا، سرم را بلند کردم و جوون را دیدم که به سرعت به سمتم میآید.
÷ا... ا.ت!
عشق و نگرانی در چشمانش موج میزد. به سمتم دوید و منو در آغوش گرفت
÷چرا اینجا هستی؟ چی شده؟
با گریه و هق هق به او گفتم:
_بچهها هق چیکار کنم؟
لیدا و هانول هم به سرعت آمدند و دستام رو گرفتند تا به خانه بروم...منو به آرومی روی مبل نشوندند و خودشون کنارم نشستند...
÷ا.ت، بگو چی شده؟
÷کوک هق...
÷کوک چی، ا.ت، بگو!
چشمانم پر از اشک شد، و با صدای لرزانی ادامه دادم:
_کوک اومد خونه، بهم سیلی زد...
سکوت عمیقی فضا را پر کرد.
÷چ... چی؟!
_با یه عکس فتوشاپ منو و یه پسر بهم سیلی زد. بچهها، چیکار کنم؟
جوون از جا بلند شد.
دستش رو گرفتم ولی دستم رو پس زد
_جوون، لطفا نرو...
کتش رو پوشید و بیمکث از خانه خارج شد.
"ویو خونه کوک"ویو جوون"
÷این در رو باز کن!(داد و عصبی)
کوک در را باز کرد و با دیدنم تعجب کرد:
+ج... جوون...
پیش از اینکه اجازه بدم حرف بزنه، دستم را بلند کرد و یک سیلی به کوک زد.
÷اینو بخاطر ا.ت زدم! بهش سیلی زدی بدون اینکه کاری کنه!(داد و عصبی)
دست کوک به آرامی به جای سیلی روی گونش رفت.
÷روز اول بهت هشدار دادم این دختر ضربه خورده، یادته؟حتی تو باکره گیش رو زدی بهت گفتم این کار رو میخوایی بکنی، پاش وایسا! ولی پاش نموندی. یه روزی میفهمی چه گوهی خوردی. پشیمون میشدی، ولی اون روز دیگه دیر شده، آقای جئون جونگکوک!(داد و عصبی)
با این جملهها برگشتم و دکمه آسانسور را فشردم و به سمت طبقه همکف رفت و برای آخرین بار چهره کوک را دیدم
- ۴.۵k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط