my ex
my ex
p.39
e.1
شروع تمرینهای تور از همون روز اول دیوونهکننده بود.
همه تو رفتوآمد بودن، استایلیستها، منیجرها، نورپردازها، طراحها… و ا.ت هنوز کامل به این شلوغی عادت نکرده بود. هر چند دقیقه یه نفر صداش میزد، یه چیزی میخواست، یه تغییری لازم بود.
جونگکوک اما انگار وسط اون همه شلوغی، همیشه حواسش به ا.ت بود.
یه بار وقتی ا.ت بین رگال لباسها دنبال یه کیف گمشده میگشت، جونگکوک بیسروصدا از پشت سرش اومد و کیف رو از روی میز کناری برداشت و گذاشت جلوی دستش.
-این، دنبالش بودی؟
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
+تو از کجا فهمیدی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-چون از ده دقیقه پیش اخمت فقط برای همین بود.
ا.ت چیزی نگفت، ولی ته دلش یه گرمای ریزی نشست.
بعدتر، موقع تمرین روی استیج، یکی از اعضای تیم بیدقتی کرد و یه لیوان قهوه نزدیک لباسهای آمادهشده ریخت. ا.ت سریع خم شد جمعش کنه، اما جونگکوک زودتر از همه خودش رو رسوند و دستمالها رو برداشت.
-تو به لباسا برس، اینو من جمع میکنم.
ا.ت با اخم گفت:
لازم نیست، خودم میتونم.
جونگکوک بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
میدونم که میتونی. من فقط میخوام یه بارم من هواتو داشته باشم.
همون یه جمله باعث شد ا.ت چند ثانیه ساکت بمونه.
طی چند روز بعد، این رفتارها بیشتر شد.
نه زیادی، نه تابلو.
فقط در حدی که ا.ت بفهمه جونگکوک واقعاً داره تلاش میکنه.
یه بطری آب سرد قبل از اینکه خودش یادش بیاد تشنهست.
یه صندلی خالی کنار آینه وقتی از خستگی کمرش درد گرفته.
یه غذای گرم که بیحرف گذاشته میشد کنار دستش چون میدونست ا.ت از صبح چیزی نخورده.
و مهمتر از همه… جونگکوک دیگه زور نمیزد وارد حریمش بشه. فقط نزدیک بود. حواسش بود. صبر میکرد.
همین صبرش بدجوری دل ا.ت رو شل میکرد.
شب پرواز برای اولین مقصد تور، همه توی فرودگاه خسته و نصفهجون بودن.
ا.ت تازه فهمید برنامه سفر خیلی فشردهتر از چیزیه که فکر میکرد. وقتی رسیدن هتل، فقط دلش تخت میخواست و سکوت.
اما همون لحظه یکی از منیجرها با چهرهای کلافه اومد سمتش.
«یه مشکل کوچیک پیش اومده.»
ا.ت خستهتر از این بود که حتی بترسه.
+چه مشکلی؟
منیجر نگاهی به تبلتش انداخت.
«رزرو اتاقها یه جابهجایی داشته. چند تا اتاق هنوز آماده نیست. احتمالاً فقط برای امشب مجبوریم موقت اتاقها رو تقسیم کنیم.»
ا.ت سر تکون داد.
+باشه، من با هر کسی—(بچه ها این خطه یعنی اینکه حرفش توسط کسی قطع میشه و نصفه میمونه)
ولی جملهش نصفه موند چون منیجر ادامه داد:
فعلاً اتاق شما با جونگکوکه.
چند ثانیه سکوت مطلق.
ا.ت فکر کرد اشتباه شنیده.
+چی؟(یکم بلند)
در همون لحظه، جونگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود، سرشو بلند کرد. ظاهراً اونم تازه شنیده بود.
منیجر سریع گفت:
«فقط امشبه. سوئیت دو تخت داره، مشکلی نیست. فردا صبح درستش میکنیم.»
p.39
e.1
شروع تمرینهای تور از همون روز اول دیوونهکننده بود.
همه تو رفتوآمد بودن، استایلیستها، منیجرها، نورپردازها، طراحها… و ا.ت هنوز کامل به این شلوغی عادت نکرده بود. هر چند دقیقه یه نفر صداش میزد، یه چیزی میخواست، یه تغییری لازم بود.
جونگکوک اما انگار وسط اون همه شلوغی، همیشه حواسش به ا.ت بود.
یه بار وقتی ا.ت بین رگال لباسها دنبال یه کیف گمشده میگشت، جونگکوک بیسروصدا از پشت سرش اومد و کیف رو از روی میز کناری برداشت و گذاشت جلوی دستش.
-این، دنبالش بودی؟
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
+تو از کجا فهمیدی؟
جونگکوک شونه بالا انداخت.
-چون از ده دقیقه پیش اخمت فقط برای همین بود.
ا.ت چیزی نگفت، ولی ته دلش یه گرمای ریزی نشست.
بعدتر، موقع تمرین روی استیج، یکی از اعضای تیم بیدقتی کرد و یه لیوان قهوه نزدیک لباسهای آمادهشده ریخت. ا.ت سریع خم شد جمعش کنه، اما جونگکوک زودتر از همه خودش رو رسوند و دستمالها رو برداشت.
-تو به لباسا برس، اینو من جمع میکنم.
ا.ت با اخم گفت:
لازم نیست، خودم میتونم.
جونگکوک بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
میدونم که میتونی. من فقط میخوام یه بارم من هواتو داشته باشم.
همون یه جمله باعث شد ا.ت چند ثانیه ساکت بمونه.
طی چند روز بعد، این رفتارها بیشتر شد.
نه زیادی، نه تابلو.
فقط در حدی که ا.ت بفهمه جونگکوک واقعاً داره تلاش میکنه.
یه بطری آب سرد قبل از اینکه خودش یادش بیاد تشنهست.
یه صندلی خالی کنار آینه وقتی از خستگی کمرش درد گرفته.
یه غذای گرم که بیحرف گذاشته میشد کنار دستش چون میدونست ا.ت از صبح چیزی نخورده.
و مهمتر از همه… جونگکوک دیگه زور نمیزد وارد حریمش بشه. فقط نزدیک بود. حواسش بود. صبر میکرد.
همین صبرش بدجوری دل ا.ت رو شل میکرد.
شب پرواز برای اولین مقصد تور، همه توی فرودگاه خسته و نصفهجون بودن.
ا.ت تازه فهمید برنامه سفر خیلی فشردهتر از چیزیه که فکر میکرد. وقتی رسیدن هتل، فقط دلش تخت میخواست و سکوت.
اما همون لحظه یکی از منیجرها با چهرهای کلافه اومد سمتش.
«یه مشکل کوچیک پیش اومده.»
ا.ت خستهتر از این بود که حتی بترسه.
+چه مشکلی؟
منیجر نگاهی به تبلتش انداخت.
«رزرو اتاقها یه جابهجایی داشته. چند تا اتاق هنوز آماده نیست. احتمالاً فقط برای امشب مجبوریم موقت اتاقها رو تقسیم کنیم.»
ا.ت سر تکون داد.
+باشه، من با هر کسی—(بچه ها این خطه یعنی اینکه حرفش توسط کسی قطع میشه و نصفه میمونه)
ولی جملهش نصفه موند چون منیجر ادامه داد:
فعلاً اتاق شما با جونگکوکه.
چند ثانیه سکوت مطلق.
ا.ت فکر کرد اشتباه شنیده.
+چی؟(یکم بلند)
در همون لحظه، جونگکوک که کمی اونطرفتر ایستاده بود، سرشو بلند کرد. ظاهراً اونم تازه شنیده بود.
منیجر سریع گفت:
«فقط امشبه. سوئیت دو تخت داره، مشکلی نیست. فردا صبح درستش میکنیم.»
- ۱.۶k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط