my ex
my ex
p.39
e.2
ا.ت مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک برخلاف همیشه، این بار نه خندید، نه چیزی گفت که اوضاع رو سبک کنه. فقط خیلی آروم گفت:
اگه ناراحتی، من میتونم برم پیش یکی از بچهها.
منیجر فوری گفت:
واقعاً جا نیست. همه چی بههم ریخته.
ا.ت لبهاشو روی هم فشار داد. خسته بود، مغزش درست کار نمیکرد، و اصلاً حوصله بحث نداشت.
آخرش فقط گفت:
فقط برای امشب.
جونگکوک خیلی کوتاه سر تکون داد.
-فقط برای امشب.
وقتی در اتاق باز شد، ا.ت یه نفس راحت کشید.
حداقل همونطور که منیجر گفته بود، اتاق واقعاً بزرگ بود. یه سوئیت آروم با دو تخت جدا، پنجره قدی، نور کم و یه مبل کنار دیوار.
جونگکوک چمدونشو گذاشت کنار تخت دورتر.
عمداً دورتر.
-تو اون تخت رو بردار. نزدیکتره به حموم.
ا.ت آروم گفت:
ممنون.
بعد هر دو چند ثانیه بیحرکت موندن. انگار هیچکدوم دقیق نمیدونستن باید چطور رفتار کنن.
فضا نه صمیمی بود، نه غریبه.
یه چیزی بین این دوتا.
یه چیزی خطرناک.
ا.ت بدون نگاه کردن بهش رفت سمت چمدونش.
+من اول دوش میگیرم.
جونگکوک نشست لبه تختش.
-باشه.
وقتی ا.ت از حموم بیرون اومد، موهاش هنوز نمدار بود و صورتش از خستگی رنگ نداشت. جونگکوک یه لحظه نگاهش کرد، بعد خیلی سریع نگاهشو دزدید.
روی میز کنار تخت، یه لیوان آب و یه بسته قرص مسکن گذاشته بود.
ا.ت مکث کرد.
+این چیه؟
جونگکوک گفت:
از عصر هی شقیقهتو فشار میدادی. فکر کردم شاید سرت درد میکنه.
دل ا.ت یه ضربه زد.
+لازم نبود.
جونگکوک خیلی آروم جواب داد:
میدونم. ولی خواستم.
ا.ت چیزی نگفت. فقط رفت لیوان آب رو برداشت.
بعد از چند دقیقه، چراغها خاموش شد و فقط نور کمرنگ شهر از پشت پرده میاومد تو.
هر دو روی تخت خودشون بودن.
ساکت.
بیش از حد ساکت.
تا اینکه صدای جونگکوک توی تاریکی دراومد.
-ا.ت… خوابی؟
ا.ت به سقف خیره بود.
+نه.
چند ثانیه سکوت.
p.39
e.2
ا.ت مستقیم به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک برخلاف همیشه، این بار نه خندید، نه چیزی گفت که اوضاع رو سبک کنه. فقط خیلی آروم گفت:
اگه ناراحتی، من میتونم برم پیش یکی از بچهها.
منیجر فوری گفت:
واقعاً جا نیست. همه چی بههم ریخته.
ا.ت لبهاشو روی هم فشار داد. خسته بود، مغزش درست کار نمیکرد، و اصلاً حوصله بحث نداشت.
آخرش فقط گفت:
فقط برای امشب.
جونگکوک خیلی کوتاه سر تکون داد.
-فقط برای امشب.
وقتی در اتاق باز شد، ا.ت یه نفس راحت کشید.
حداقل همونطور که منیجر گفته بود، اتاق واقعاً بزرگ بود. یه سوئیت آروم با دو تخت جدا، پنجره قدی، نور کم و یه مبل کنار دیوار.
جونگکوک چمدونشو گذاشت کنار تخت دورتر.
عمداً دورتر.
-تو اون تخت رو بردار. نزدیکتره به حموم.
ا.ت آروم گفت:
ممنون.
بعد هر دو چند ثانیه بیحرکت موندن. انگار هیچکدوم دقیق نمیدونستن باید چطور رفتار کنن.
فضا نه صمیمی بود، نه غریبه.
یه چیزی بین این دوتا.
یه چیزی خطرناک.
ا.ت بدون نگاه کردن بهش رفت سمت چمدونش.
+من اول دوش میگیرم.
جونگکوک نشست لبه تختش.
-باشه.
وقتی ا.ت از حموم بیرون اومد، موهاش هنوز نمدار بود و صورتش از خستگی رنگ نداشت. جونگکوک یه لحظه نگاهش کرد، بعد خیلی سریع نگاهشو دزدید.
روی میز کنار تخت، یه لیوان آب و یه بسته قرص مسکن گذاشته بود.
ا.ت مکث کرد.
+این چیه؟
جونگکوک گفت:
از عصر هی شقیقهتو فشار میدادی. فکر کردم شاید سرت درد میکنه.
دل ا.ت یه ضربه زد.
+لازم نبود.
جونگکوک خیلی آروم جواب داد:
میدونم. ولی خواستم.
ا.ت چیزی نگفت. فقط رفت لیوان آب رو برداشت.
بعد از چند دقیقه، چراغها خاموش شد و فقط نور کمرنگ شهر از پشت پرده میاومد تو.
هر دو روی تخت خودشون بودن.
ساکت.
بیش از حد ساکت.
تا اینکه صدای جونگکوک توی تاریکی دراومد.
-ا.ت… خوابی؟
ا.ت به سقف خیره بود.
+نه.
چند ثانیه سکوت.
- ۱.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط