دخترشیطونبلا
#دخترشیطونبلا66
دوباره بلند زد زیرخنده و گفت:
_ از من که پاک شد
_ تو یه سطل رو سرت ریخته نشده
_ آخی آره راست میگی
_ زهرمار
_ چیه خب؟ بگم دروغ میگی؟
_ فقط برو گمشو بذار با آرامش کارم رو انجام بدم
یکم مکث کرد و بعد با صدایی پر از شیطنت بود، گفت:
_ چیکار داری میکنی که به آرامش نیاز داری؟!
دندونام رو روی هم فشار دادم تا نزنم تو دهن این بشر و آروم باشم.
واقعا داشتم به این نتیجه میرسیدم که همون سامان بداخلاق و کم حرف رو به این سامان بدجنس و پر حرف ترجیح میدم، مخصوصا که خیلی بی ادبم شده بود!
_ زود بیا، من رفتم
_ بری دیگه برگردی
دیگه چیزی نگفت و رفت؛ منم با حرص باقی مونده ی رنگها رو از روی بدنم پاک کردم.
بعد هم دوش آب رو بستم و یه دوتا تقه به در زدم و گفتم:
_ سامان؟ حوله اینارو حاضر کردی برا من؟
هیچ صدایی نیومد که دوباره به در زدم و گفتم:
_ الو؟ تو اتاق نیستی؟
یکم دیگه صبرکردم و وقتی هیچ صدایی نیومد، آروم در حموم رو باز کردم و به بیروننگاه کردم.
سامان نبود و حوله و لباسها روی تختش بود؛ فاصله ی تخت تا حموم زیاد بود و باید سریع خودم رو به حوله میرسوندم پس با احتیاط یبار دیگه به بیرون نگاه کردم و بعد با دو به اون سمت دویدم حوله رو برداشتم و سریع دور خودم گرفتم.
لباسهارو هم برداشتم و خواستم به سمت حموم برم که صدای سامان از بیرون اتاق اومد و مشخص بود که داره به سمت اتاق میاد!
هول شدم و خواستم سریع دوباره برم داخل حموم که انگشت پام محکم به لبه ی تخت خورد و با درد خم شدم و پام رو گرفتم.
درگیر پام بودم که دقیقا همون لحظه صدای سامان رو شنیدم!
_ مهسا؟!
حتی برنگشتم بخوام جوابش رو بدم و همینطور که میلنگیدم به سمت حموم رفتم و در رو محکم بستم.
به در تکیه دادم، لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
_ خاک تو سرت مهسا، تو چرا انقدر خری آخه؟
از در جدا شدم و سریع با حوله خودم رو خشک کردم و لباسای سامان رو پوشیدم.
بولیزش رسماً واسم حکم مانتو رو داشت و شلوارش رو هم به زور کمربند خودم که رنگی نشده بود و سالم بود، روی کمرم نگه داشتم البته پاچه هاش واسم گشاد بود!
به خودم توی آیینه حموم نگاه کردم، با اینکه وضعیتم خیلی خنده دار بود اما خنده ام نگرفت!
یاد افتضاحی که چند دقیقه قبل به بار آورده بودم افتادم و دوباره با حرص گفتم:
_ حیف خر که به تو بگم آخه!
دوباره بلند زد زیرخنده و گفت:
_ از من که پاک شد
_ تو یه سطل رو سرت ریخته نشده
_ آخی آره راست میگی
_ زهرمار
_ چیه خب؟ بگم دروغ میگی؟
_ فقط برو گمشو بذار با آرامش کارم رو انجام بدم
یکم مکث کرد و بعد با صدایی پر از شیطنت بود، گفت:
_ چیکار داری میکنی که به آرامش نیاز داری؟!
دندونام رو روی هم فشار دادم تا نزنم تو دهن این بشر و آروم باشم.
واقعا داشتم به این نتیجه میرسیدم که همون سامان بداخلاق و کم حرف رو به این سامان بدجنس و پر حرف ترجیح میدم، مخصوصا که خیلی بی ادبم شده بود!
_ زود بیا، من رفتم
_ بری دیگه برگردی
دیگه چیزی نگفت و رفت؛ منم با حرص باقی مونده ی رنگها رو از روی بدنم پاک کردم.
بعد هم دوش آب رو بستم و یه دوتا تقه به در زدم و گفتم:
_ سامان؟ حوله اینارو حاضر کردی برا من؟
هیچ صدایی نیومد که دوباره به در زدم و گفتم:
_ الو؟ تو اتاق نیستی؟
یکم دیگه صبرکردم و وقتی هیچ صدایی نیومد، آروم در حموم رو باز کردم و به بیروننگاه کردم.
سامان نبود و حوله و لباسها روی تختش بود؛ فاصله ی تخت تا حموم زیاد بود و باید سریع خودم رو به حوله میرسوندم پس با احتیاط یبار دیگه به بیرون نگاه کردم و بعد با دو به اون سمت دویدم حوله رو برداشتم و سریع دور خودم گرفتم.
لباسهارو هم برداشتم و خواستم به سمت حموم برم که صدای سامان از بیرون اتاق اومد و مشخص بود که داره به سمت اتاق میاد!
هول شدم و خواستم سریع دوباره برم داخل حموم که انگشت پام محکم به لبه ی تخت خورد و با درد خم شدم و پام رو گرفتم.
درگیر پام بودم که دقیقا همون لحظه صدای سامان رو شنیدم!
_ مهسا؟!
حتی برنگشتم بخوام جوابش رو بدم و همینطور که میلنگیدم به سمت حموم رفتم و در رو محکم بستم.
به در تکیه دادم، لبم رو گاز گرفتم و آروم گفتم:
_ خاک تو سرت مهسا، تو چرا انقدر خری آخه؟
از در جدا شدم و سریع با حوله خودم رو خشک کردم و لباسای سامان رو پوشیدم.
بولیزش رسماً واسم حکم مانتو رو داشت و شلوارش رو هم به زور کمربند خودم که رنگی نشده بود و سالم بود، روی کمرم نگه داشتم البته پاچه هاش واسم گشاد بود!
به خودم توی آیینه حموم نگاه کردم، با اینکه وضعیتم خیلی خنده دار بود اما خنده ام نگرفت!
یاد افتضاحی که چند دقیقه قبل به بار آورده بودم افتادم و دوباره با حرص گفتم:
_ حیف خر که به تو بگم آخه!
- ۱۰.۲k
- ۰۳ تیر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط