{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ممنون می شم تا اخر بخونین.

ممنون می شم تا اخر بخونین.
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود مردی مغروربه او رسیدو با تکبر گفت:بکار؛بکارکه هر چه بکاری ما می خوریم!کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت:دارم ینجه می کارم.
دیدگاه ها (۷)

یه چند تا طنز هم بگیم:شانس اوردیم مرغ، تخم مرغ می زاره وگرنه...

اگه ما مثل اصحاب کهف بخوابیم و سیصد سال بعد بیدار شیم عمو قن...

.

چه قشنگه.

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۵ — «نقشه‌ی لیا»صبح روز بعد، آ.ت...

فیک : بین راندها

نام: قرارداد نفرتPart:67عصر شده بود.جونگکوک از صبح درگیر کار...

دو قطب مخالف💙🧡پارت ۴✨️💫# قسمت ۴: «همکاری اجباری» 🔥❄️**صحنه ۱...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 1 — یک عصر معمولیصدای برخورد وزنه‌ها با زمین، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط