{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 17・⁠]⁠ᕗ

با کالسکه به خونشون رسیدیم و منو به حیاط پشتی راهنمایی کرد و پشت میزی نشوند و دونه دونه وسایل از جمله چای و کلوچه داغ و فنجونها رو روی میز جلوم 
چید با شوق یه کلوچه داغ برداشتم و بوش کردم 
گازی بهش زدم. : اووووم..واقعا عاليه.. 
لبخند خوشحالی زد و خودشم مشغول شد. درحال خوردن و حرف زدن بودیم که چشمم خورد به الوین که از دور میومد. 
فكم منقبض شد و بی دلیل فنجونم رو با غیض محکم توی نلعبکیش کوبیدم. 
گریس نگام کرد و بعد رد نگاه خشمگینم رو گرفت ولی قبل اینکه بخواد حرف بزنه یا عکس العملی نشون بده الوین به میزمون رسید. 
صورت جدی با یه لبخند خیلی باریک داشت و زل زده بود 
بهم و دستاش رو پشتش قفل کرده بود. 
الوین : از خدمتکار شنیدم گریس مهمون داره و احتمال دادم باید شما باشین و.. 
نگاهش رو تو چشمای خشنم عمیق کرد و دستش رو جلو آورد و دسته گلی رو جلوم گذاشت و گفت:میدونم ممکنه نبخشینم و حقم دارین. من هم بی ادبی کردم و هم زیاده رویو میخوام بدونین بابت هر دوش متاسفم.. 
به گل نگاه کردم و پوزخندی زدم.
عادت کردین هرکاری دوست دارین بکنین و بعد معذرت بخواین.. متاسفم تیکه کلامته؟ 
الوین : کاش جور دیگه ای باهاتون اشنا میشدم و جور دیگه ای پیش میرفتیم از خودم متاسفم که چطور تونستم انقدر احمق باشم که فرصت اشنایی با شما رو اینجور خراب کنم. 
پوزخندی زدم و با غیض گفتم : حالا که خرابش کردی.. چطوره عصرونه من و گریس رو خراب نکنی؟
همونجور خیره نگام کرد. تو چشمام هیچ اثری از بخشش و یا حتی مهربونی نبود. عادی و با کمی غیض و خشم 
مردک..فک کرده با این به دست گل میپرم ماچش میکنم... یه قدم عقبکی رفت و گفت : یه فرصت دوباره اشنایی بهم بدین. 
شیطونه میگه کفشم رو در بیارم بکوبم تو صورتش. باغیض گفتم: اشناییها یه بار اتفاق میوفتن.. فرصتت تموم شد..برو ته صف.. 
الوین : دوشیزه كريستيناا.. من... 
بی توجه بهش وسط حرفش رو به گریس که ساکت فقط بهمون خیره بود گفتم : گریس،عزیزم..پسرخونده پدرت همیشه انقدر کنه است؟ 
و نگام رو روی الوین کشیدم که کاملا جدی نگام میکرد. 
نگاهش جدی و پرغرور بود. همونجور نگام کرد. 
منم سرتق و جدی زل زدم بهش. 
الوین : ادمی نیستم که به این سادگی بیخیال بشم..من برای چیزهایی که میخوام تلاش میکنم و میجنگم..
کلافه چشمام رو بستم و زیرلب گفتم برو گمشو دیگه.. 
پوزخندی زد و بعد صدای پا اومد. چشمام رو باز کردم. 
عقب کرد و کامل رو برگردوند و دور شد. پوووف..چه 
مردک کنه... هی یه غلطی میکنه هی عذر میخواد..
دیدگاه ها (۹)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 16・⁠]⁠ᕗجونگکوک : یه مست احمق...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 15・⁠]⁠ᕗ-حالا که شد. خوشحال ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 12・⁠]⁠ᕗنزدیکهای ظهر بود و با...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 14・⁠]⁠ᕗ-گریس راست میگفت ادم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط