{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بقیش

بقیش


ساسکه پشت میز تحریرش نشسته بود.
میزی از چوب بلوط اعلا و حکاکی هایی از اسب و شمشیر روی پایه هایش. ظریف و با دقت کار شده بودند.
پر بزرگی توی دست ساسکه بود، با لبه ی تیز مثل تیغ. ان را فرو کرد توی شیشه ی جوهر روبرویش.
حال بهتری داشت، بعد از اینکه سوناده او را درمان کرده بود. هنوز ریه هایش خس خس میکرد ولی از ان رنج و عذاب قبلی خلاص شده بود.
و همه ی این ها را...مدیون ناروتو بود.
دوستش، عشقش، نور امیدش، روشنایی زندگی اش.
پر را توی جوهر چرخاند و کاغذ نامه را کشید جلو.
نوشت:
با عرض احترام، خدمت به سربازان و پادشاه قصر اوزوماکی.
خواستارم این نامه، به دست جناب ناروتو اوزوماکی بزرگ برسد.

ناروتو، حالت چطوره؟ واقعا نمیدونم حرفامو از کجا شروع کنم. خیلی وقته برات نامه ننوشتم، بابتش عذر میخوام. امیدوارم ازم بپذیری.

بابت تهدیدات شرمسارم، حداقل بعد از کاری که کردی این حس رو بهم منتقل کردی.
تو قلب بزرگی داری، نجاتم دادی.
ازت ممنونم، از صمیم قلب میگم.

موقعی که توی تخت خواب برای امید نجات دست و پا میزدم، همسرم به دادم نرسید.
ازمایشگر قصرم یا خدمتکار هام کمکی بهم نکردن
مردم برای نجاتم تلاشی نکردن
ولی تو...منو فراموش نکردی.
از کیلومتر ها فاصله، بازم برام دکتر فرستادی. تنها دکتری که توی قصرت داشتی و بهترینی که توی سرزمینت بود.
حالم بهتره، به لطف تو.
شاید نرمی ای که توی سینه م ایجاد شده بخاطر دارو نباشه ناروتو، این بخاطر توعه.
این جرمه، ولی من برای دومین بار بهت اعتراف میکنم.

با عشق از طرف ساسکه، دوست دارم♡
پ.ن: برام نامه ننویسی قناری ای.
دیدگاه ها (۷)

پارت ۱۸سوناده راحت توی وان بزرگ لم داد.آب گرم، صابون های معط...

بقیشدخترک جلوی ایتاچی خم شد، موهای قهوه ای پررنگش مثل پرده ا...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

تغییر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط