دوپارتی
دوپارتی☆
p.1
از چند روز قبل، همهچیز براش شبیه یه مسیر تکراری شده بود.
استودیو، تمرین، تماس، جلسه…
جونگکوک حتی متوجه نمیشد ساعتها کی میگذره.
اون روز هم مثل بقیه روزها شروع شد.
قهوهی سردش رو نصفه خورد، هودی رو انداخت روی شونهش و رفت.
یه لحظهی کوتاه، وقتی کفشهاشو میپوشید، حس کرد یه چیزی توی هوا فرق داره…
اما رد شد. ذهنش جای فکر اضافه نداشت.
شب که برگشت، خونه بیش از حد ساکت بود.
نه صدای تلویزیون، نه نور چراغهای زرد همیشگی.
کلید رو گذاشت کنار، آهسته جلو رفت.
روی میز غذا دو تا شمع خاموش بود.
کنارش یه جعبهی کوچیک، ساده و مرتب.
جونگکوک ایستاد.
اون سکوت، از هر دعوایی سنگینتر بود.
گوشی رو برداشت، بیهدف.
نگاهش افتاد به تاریخ.
و همهچیز ریخت.
سالگرد ازدواجشون.
دستش لرزید.
نه چون جشن نگرفته بود،
بلکه چون یادش رفته بود چیزی که قرار نبود هیچوقت فراموش بشه.
نشست روی صندلی.
چشمش افتاد به جعبه. بازش نکرد.
لیاقتش رو نداشت، نه هنوز.
چند دقیقه بعد دوباره بیرون رفت.
بارون ریز میبارید.
یه شاخه گل خرید، همونی که همیشه میگفتی لازم نیست بزرگ باشه، فقط واقعی باشه.
وقتی برگشت، توی اتاق نشسته بودی.
لبخند نداشتی، اشک هم نه.
همین بیشتر اذیتش میکرد.
جونگکوک نزدیک نشد.
گل رو گذاشت روی میز، کنار جعبه.
آروم گفت:
«من امروز شکست خوردم… نه توی کار، نه توی موسیقی… توی شوهر بودن.»
سرت رو بلند کردی، نگاهش کردی.
اون نگاه، هم مهربون بود هم خسته.
ادامه داد:
«من تاریخ رو یادم رفت، ولی تو نه.
و همین بدتره، چون یعنی میدونم مهمی… ولی حواسم کم آورد.»
سکوت.
بعد بالاخره دستت رفت سمت جعبه. بازش کردی.
داخلش یه یادداشت کوچیک بود.
با خط خودت:
«سالگرد فقط یه روزه…
من تو رو هر روز انتخاب کردم.»
جونگکوک نفسش رو با لرزش بیرون داد.
کنار میز نشست، نه خیلی نزدیک، نه دور.
گفت:
«قول نمیدم همیشه کامل باشم…
ولی قول میدم وقتی اشتباه میکنم، فرار نکنم.»
اون شب جشن نگرفتن.
عکس نگرفتن.
ولی کنار هم موندن.
و برای جونگکوک،
همین یعنی هنوز ازدواجشون زندهست.
دامه دارد...
p.1
از چند روز قبل، همهچیز براش شبیه یه مسیر تکراری شده بود.
استودیو، تمرین، تماس، جلسه…
جونگکوک حتی متوجه نمیشد ساعتها کی میگذره.
اون روز هم مثل بقیه روزها شروع شد.
قهوهی سردش رو نصفه خورد، هودی رو انداخت روی شونهش و رفت.
یه لحظهی کوتاه، وقتی کفشهاشو میپوشید، حس کرد یه چیزی توی هوا فرق داره…
اما رد شد. ذهنش جای فکر اضافه نداشت.
شب که برگشت، خونه بیش از حد ساکت بود.
نه صدای تلویزیون، نه نور چراغهای زرد همیشگی.
کلید رو گذاشت کنار، آهسته جلو رفت.
روی میز غذا دو تا شمع خاموش بود.
کنارش یه جعبهی کوچیک، ساده و مرتب.
جونگکوک ایستاد.
اون سکوت، از هر دعوایی سنگینتر بود.
گوشی رو برداشت، بیهدف.
نگاهش افتاد به تاریخ.
و همهچیز ریخت.
سالگرد ازدواجشون.
دستش لرزید.
نه چون جشن نگرفته بود،
بلکه چون یادش رفته بود چیزی که قرار نبود هیچوقت فراموش بشه.
نشست روی صندلی.
چشمش افتاد به جعبه. بازش نکرد.
لیاقتش رو نداشت، نه هنوز.
چند دقیقه بعد دوباره بیرون رفت.
بارون ریز میبارید.
یه شاخه گل خرید، همونی که همیشه میگفتی لازم نیست بزرگ باشه، فقط واقعی باشه.
وقتی برگشت، توی اتاق نشسته بودی.
لبخند نداشتی، اشک هم نه.
همین بیشتر اذیتش میکرد.
جونگکوک نزدیک نشد.
گل رو گذاشت روی میز، کنار جعبه.
آروم گفت:
«من امروز شکست خوردم… نه توی کار، نه توی موسیقی… توی شوهر بودن.»
سرت رو بلند کردی، نگاهش کردی.
اون نگاه، هم مهربون بود هم خسته.
ادامه داد:
«من تاریخ رو یادم رفت، ولی تو نه.
و همین بدتره، چون یعنی میدونم مهمی… ولی حواسم کم آورد.»
سکوت.
بعد بالاخره دستت رفت سمت جعبه. بازش کردی.
داخلش یه یادداشت کوچیک بود.
با خط خودت:
«سالگرد فقط یه روزه…
من تو رو هر روز انتخاب کردم.»
جونگکوک نفسش رو با لرزش بیرون داد.
کنار میز نشست، نه خیلی نزدیک، نه دور.
گفت:
«قول نمیدم همیشه کامل باشم…
ولی قول میدم وقتی اشتباه میکنم، فرار نکنم.»
اون شب جشن نگرفتن.
عکس نگرفتن.
ولی کنار هم موندن.
و برای جونگکوک،
همین یعنی هنوز ازدواجشون زندهست.
دامه دارد...
- ۱۹.۱k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط