⭐پارت ۲۱/کما⭐
تهیونگ:آت ببین من واقعا دوست دارم به خدا دوست دارم خیلی دوست دارم خب حالا دوست دخترم میشی؟
آت:تهیونگ این یه حس طبیعی هست این یه رابطه دوست داشتنی بین خواهر و برادر است ولی تو زیادی رفتی تو فاز ببین من الان چند روزه تو شُکّم من چند روزه از کما بیرون اومدم فقط چند روزت تو نمیدونی وقتی تو کما بودم یه سر به اون دنیا رفتم و برگشتم خب ملاحظه کن
تهیونگ:فک میکنی من اصلا چیزیم نبود نمیدونی وقتی اون مرد بهم زنگ زد و گفت تصادف کردی نیز یک بود سکته کنم؟نمیدونی چقدر گریه کردم؟نمیدونی بدون تو نمیتونم؟
آت:تهیونگ میدونم میدونم فقط دو خیلی زود پیش رفتی بهم فرصت بده خودمو پیدا کنم
تهیوگ:اوکی قبول دارم اشتباه کردم ولی دیگه نمیخوام از دستت بدم نمیخوام پشیمون بشم از اینکه بهت اعتراف نکردم من چند ساله دیوانه وار عاشقتم ولی تو منو فقط یه برادر بزرگ تر میبینی دیگه نمیتونم حتی یک لحظه زندگی رو بدون تو تحمل کنم ....
دهنم باز مونده بود واقعا این حس هارو نسبت بهم داشت؟چرا این همه ساله نفهمیدم؟اگه این طوریه چرا حس خودمو سر کوب کردم؟(اوکی ولش کن برش میگردونم به جو کمدی)
آت:تهیونگ نظرت چیه دیرت شده؟
تهیونگ:وای دیرم شد آت برام صبحونه درست میکنی؟
آت:قبلاً درست کردم لباس های تمیزی که بوی گند الکل هم نمیدن رو گذاشتم روی کاناپه صبحونتو بخور بعد برو یه دوش بگیر بیا لباستو بپوش بعد گمشو تو شرکت
تهیونگ:آت عاشقتم ...>>
آت:گمشو پدر سگ....
خب بچه ها نظرتون چیه؟؟
لایک فراموش نشه♥️
فالو کن گمم نکنی تا ادامشو بخونی🤍🌿
دیدگاه ها (۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.