پارت ۴۳ ☆
پارت ۴۳ ☆
-رها مگه نگفتم جلو این زر نزنی ؟
رها :اه خودتو کشتی حالا مثلا بگم تو دوست پسر نداری چی میشه ؟
-عه که من دوست پیر ندارم هان ؟فکر کردی تو که داری خیلی خوبه ؟
رها:منکه میدونم تو از رفیق بازی خوشت میاد ولی میترسی باکسی دوست باشی
-صدبار بهت گفتم من تا عاشق نشم به دوست پسر و
رابطه و هزار جور مرض دیگه فکر فکر نمیکنم حالا هم ساکت باش و برو بخواب
رها:چرا من بخوابم اونوقت تو و اون بیدار باشین !؟
بیتا من بچه نیستم میفهمم تو از این خوشت میاد
-رها داری کاری میکنی اون روی سگم بالا بیادا درضمن قرار نیست کسی بیدار باشه منم الان میرم بخوابم اونم باید بخوابه
تمام سعیمو کردم که داد نزنم که پرهام بشنوه بعد از حرف آخرم سمت اتاقم رفتم و یه بالشت و پتو آوردم ...
رها دم در اتاقش ایستاده بود
رها :شبخیر
اخمی بهش کردم و ازش دور شدم و رفتم سمت پرهام و بالشت و پتو گذاشتم رو مبل و گفتم :شب بخیر
پرهام :یه لحظه وایسا
-چی شده ؟
از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد .....
برگرفته از رمان گره #ماکانی
-رها مگه نگفتم جلو این زر نزنی ؟
رها :اه خودتو کشتی حالا مثلا بگم تو دوست پسر نداری چی میشه ؟
-عه که من دوست پیر ندارم هان ؟فکر کردی تو که داری خیلی خوبه ؟
رها:منکه میدونم تو از رفیق بازی خوشت میاد ولی میترسی باکسی دوست باشی
-صدبار بهت گفتم من تا عاشق نشم به دوست پسر و
رابطه و هزار جور مرض دیگه فکر فکر نمیکنم حالا هم ساکت باش و برو بخواب
رها:چرا من بخوابم اونوقت تو و اون بیدار باشین !؟
بیتا من بچه نیستم میفهمم تو از این خوشت میاد
-رها داری کاری میکنی اون روی سگم بالا بیادا درضمن قرار نیست کسی بیدار باشه منم الان میرم بخوابم اونم باید بخوابه
تمام سعیمو کردم که داد نزنم که پرهام بشنوه بعد از حرف آخرم سمت اتاقم رفتم و یه بالشت و پتو آوردم ...
رها دم در اتاقش ایستاده بود
رها :شبخیر
اخمی بهش کردم و ازش دور شدم و رفتم سمت پرهام و بالشت و پتو گذاشتم رو مبل و گفتم :شب بخیر
پرهام :یه لحظه وایسا
-چی شده ؟
از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد .....
برگرفته از رمان گره #ماکانی
- ۶.۹k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط