{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشستم به کنجی به پای دلم

نشستم به کنجی به پای دلم
و شعری ن‌وشتم برای دلم



تمامی پر از عطر یاد تو بود
هم این باغ و هم کوچه های دلم



دریغا که عمری گذشت و نشد
نشینی شبی در سرای دلم



بهارا سکوتت مرا می کشد
تو گویی بلایی بلای دلم



مسیحای خوبم طبیبم تویی
نفسهای گرمت دوای دلم



چه می شد که در آسمان شبم
بیایی چو مَه در فضای دلم



دریغا دریغا که تیغ ستم
بریده مرا زآشنای دلم



چو گفتم که آمد غروب بهار
شنیدم همه های های دلم



بهرام صفی پوریان
دیدگاه ها (۵)

چشمهایت خیمه گاهم بود و نیستبازوانت تکیه گاهم بود و نیست دل ...

به دريا زد دلم، مي دانم آسان بر نمي گرددکه اين کشتي به حکم ب...

لباس تور تن کرده درختان خیابان راعروس برف زیبا کرده این شب‌ه...

ای کاش که این سوخته دل حوصلـه می کرداز سوزِ جدایــیِ تـــو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط