{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشستم به کنجی به پای دلم

نشستم به کنجی به پای دلم
و شعری ن‌وشتم برای دلم



تمامی پر از عطر یاد تو بود
هم این باغ و هم کوچه های دلم



دریغا که عمری گذشت و نشد
نشینی شبی در سرای دلم



بهارا سکوتت مرا می کشد
تو گویی بلایی بلای دلم



مسیحای خوبم طبیبم تویی
نفسهای گرمت دوای دلم



چه می شد که در آسمان شبم
بیایی چو مَه در فضای دلم



دریغا دریغا که تیغ ستم
بریده مرا زآشنای دلم



چو گفتم که آمد غروب بهار
شنیدم همه های های دلم



بهرام صفی پوریان
دیدگاه ها (۵)

نشستم به کنجی به پای دلمو شعری نوشتم برای دلمتمامی پر از عطر...

نشستم به کنجی به پای دلم و شعری نوشتم برای دلمتمامی پر از عط...

نشستم به کنجی به پای دلمو شعری نوشتم برای دلمتمامی پر از عطر...

...ناز آن‌چشمان مستت کی مرا دیوانه کرد؟در سرم دردی‌‌نشست و ب...

فقط حرف رهبر

تا وقتی گروهبان قندلی که تیم ملی رورنگی کرده باشه تیم ملی نت...

⚫️فردا پنج شنبه یازدهمین سالگرد درگذشت زنده‌یاد کاپیتان هادی...

♨️ناکامی تروریست‌ها در حمله به ایست و بازرسی راسک🔹معاون امنی...

تروریسم که آمریکا خودشه ♨️دولت ترامپ ۲۵۰ هزار روادید را لغو ...

♨️ تظاهرات گسترده مردم مراکش در اعتراض به عادی‌سازی روابط ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط