{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندید

فیلسوفی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت: وقتی نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید...
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ...
شاد باشید تا زنده باشید ..
دیدگاه ها (۲)

به آینده دل مبند، هر چند نوید بخش! بگذار تا گذشته نعش خود را...

نذر کرده ام ...یک روزی که خوشحال تر بودم ...بیایم و بنویسم ک...

پنج چیز است که نمی توان آنها را باز گرداند:۱. سنگ .............

سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد... من هم استوار بودم و تنومند! ...

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

#ایران 🇮🇷 #رهبر #رهبر_شهید#هرمزگان #بندرعباس #میناب#سیستان_...

پسری که از دریا اومد..!سونگمین/الینا«فصل اول: رقص با دسته جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط