ملکه من:
ملکه من:
p21:
فلش بک به دیروز ویو جیمین:
با تمام حرس و نگرانی ای که نسبت به ا.ت داشتم به سمت خونه حرکت کردم اون دوسم داره ولی اگه من دوسش نداشته باشم چی؟اگه بهش آسیب بزنم چی؟ اون مرتیکه جونگ وو ول کن نیست اگه ......اگه واقعا بخواد اونو ازم بگیره چی؟ وارد خونه شدم و فکرامو با خودم حمل کردم اما اگه اون واقعا دوسم داشت همراهی میکرد اونم منو میبوسید نه نه دوباره دستام شروع به لرزیدن کرد بیماری ای که سال ها پیش درمانش کرده بودم برگشت تنها از ترس اینکه آسیبی به می چی نرسونم یه راست سمت اتاقم رفتم و.... همه چی از کنترلم در رفت
زمان حال:
ا.ت:پس این یه بیماریه
جیمین: آره حمله ی عصبی که بعد مرگ آخرین فرد خانواده شروع شد تو هفت سالگی اما بعد از شروع شدن مشکل های بیشتر بزرگتر شد چند سال پیش راه درمان شو یاد گرفتم و اونو تو خودم خاموش کردم تا دیروز.....
ا.ت: اما حالا من دیگه مال توعم با اون مشکل(خجالت)
می چی: چه مشکلی؟
جیمین:خب....بگم؟
ا.ت:هعی
جیمین:باید چیز های رابطرو یادش....
می چی:آهاااااا بسه بسه دیگه زیاد گفتی خبببب نیاز نیست تو یادش بدی
جیمین:بله؟ تو میخوای یادش بدی ؟
می چی:بله(با افتخار)
ادمین:اصلا حیا و عفت تو این خانواده از بین رفت🤣)
ا.ت:نه نه لطفاً نیاز نیست کسی یادم بده زیاد موضوع مهمی نیست
جیمین:من میرم شرکت تو راه میزارمت خونت اوکی؟
ا.ت:باشه من میرم بپوشم لباسامو
جیمین:منتظرم
سر کار گذاشتن این ملکه واقعا بامزست باید اعتراف کنم یه فرد کیوت تر از خودم پیدا کردم ولی باید یه تشکر بزرگ به سازنده ی نوشیدنی بکنم که باعث شد بتونم با این ملکه و حس واقعیش نسبت به خودم آشنا شم بعد چند دقیقه ای ا.ت اومد و رسوندمش خونش اما از دل کندن بهش کاملا ناراحت بودم وقتی مطمئن شدم که وارد خونه شده سمت شرکت حرکت کردم
p21:
فلش بک به دیروز ویو جیمین:
با تمام حرس و نگرانی ای که نسبت به ا.ت داشتم به سمت خونه حرکت کردم اون دوسم داره ولی اگه من دوسش نداشته باشم چی؟اگه بهش آسیب بزنم چی؟ اون مرتیکه جونگ وو ول کن نیست اگه ......اگه واقعا بخواد اونو ازم بگیره چی؟ وارد خونه شدم و فکرامو با خودم حمل کردم اما اگه اون واقعا دوسم داشت همراهی میکرد اونم منو میبوسید نه نه دوباره دستام شروع به لرزیدن کرد بیماری ای که سال ها پیش درمانش کرده بودم برگشت تنها از ترس اینکه آسیبی به می چی نرسونم یه راست سمت اتاقم رفتم و.... همه چی از کنترلم در رفت
زمان حال:
ا.ت:پس این یه بیماریه
جیمین: آره حمله ی عصبی که بعد مرگ آخرین فرد خانواده شروع شد تو هفت سالگی اما بعد از شروع شدن مشکل های بیشتر بزرگتر شد چند سال پیش راه درمان شو یاد گرفتم و اونو تو خودم خاموش کردم تا دیروز.....
ا.ت: اما حالا من دیگه مال توعم با اون مشکل(خجالت)
می چی: چه مشکلی؟
جیمین:خب....بگم؟
ا.ت:هعی
جیمین:باید چیز های رابطرو یادش....
می چی:آهاااااا بسه بسه دیگه زیاد گفتی خبببب نیاز نیست تو یادش بدی
جیمین:بله؟ تو میخوای یادش بدی ؟
می چی:بله(با افتخار)
ادمین:اصلا حیا و عفت تو این خانواده از بین رفت🤣)
ا.ت:نه نه لطفاً نیاز نیست کسی یادم بده زیاد موضوع مهمی نیست
جیمین:من میرم شرکت تو راه میزارمت خونت اوکی؟
ا.ت:باشه من میرم بپوشم لباسامو
جیمین:منتظرم
سر کار گذاشتن این ملکه واقعا بامزست باید اعتراف کنم یه فرد کیوت تر از خودم پیدا کردم ولی باید یه تشکر بزرگ به سازنده ی نوشیدنی بکنم که باعث شد بتونم با این ملکه و حس واقعیش نسبت به خودم آشنا شم بعد چند دقیقه ای ا.ت اومد و رسوندمش خونش اما از دل کندن بهش کاملا ناراحت بودم وقتی مطمئن شدم که وارد خونه شده سمت شرکت حرکت کردم
- ۶.۵k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط