{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁵

داهی از لحظه‌ای که وارد ساختمان شده بود فهمیده بود روز ترسناکی در انتظارشه.

نه به خاطر جلسه
نه به خاطر پروژه
به خاطر جونگکوک.

تمام مسیر آسانسور را به خودش گفته بود:

رفتار عادی داشته باش
کاملاً عادی
مثل همیشه.

که البته مشکل همین بود.

هیچ‌چیز دیگه مثل همیشه نبود.
دوباره یاد بوسه دیشب افتاد، از هیجان لبخند میزد و از اضطراب دلش می‌پیچید.

درهای اتاق کنفرانس باز شد.

چند مدیر از قبل آمده بودن.
داهی با لبخند حرفه‌ای همیشگی سلام کرد و روی صندلی خودش نشست.

همه چیز خوب بود
تا وقتی که صندلی کناری‌ش کشیده شد.

قلبش ایستاد.
لازم نبود نگاه کند
می‌دونست کیه.

بوی عطرش را می‌شناخت
صدای کشیده شدن صندلی را می‌شناخت.

لعنتی.

داهی مستقیم به صفحه لپ‌تاپش خیره شد.
بیش از حد مستقیم.

آن‌قدر مستقیم که انگار قصد داشت سوراخش کنه.

"صبح بخیر."
صدای آرام جونگکوک از کنارش اومد.

فقط دو کلمه.
اما داهی نزدیک بود از روی صندلی بپره. "صبح بخیر."

بیش از حد سریع جواب داد.
جونگکوک لحظه‌ای نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام گفت: "آروم باش."

داهی فوراً برگشت سمتش. "آرومم."

"نه"

"چرا هستم"

"الان داری موس خاموش لپ‌تاپتو تکون میدی"

داهی پایین را نگاه کرد
لعنتی.

چطور دستش بدون اجازه خودش داشت کاری میکرد
فوراً دستش را عقب کشید.

جونگکوک نگاهش رو برگردوند اما گوشه لبش تکون خورد.
داهی دلش می‌خواست بمیره
ترجیحاً همین الان.

جلسه شروع شد.
یکی از مدیران داشت درباره آمار سه‌ماهه صحبت می‌کرد.

داهی سعی می‌کرد تمرکز کند.

اما هر بار که جونگکوک چیزی یادداشت می‌کرد متوجه حرکت دستش می‌شد.

هر حرکتی که میکرد از خودش میپرسید این مرد الان دوست پسرش حساب میشه؟

هر بار که صندلی‌اش تکون می‌خورد متوجه می‌شد
هر بار که نفس می‌کشید متوجه می‌شد.

این غیرقانونی بود.
هیچ انسانی نباید این‌قدر از حضور یک نفر آگاه باشه.

"نظر شما چیه خانم هان؟"

داهی ناگهان سرش رو بلند کرد.
همه به او نگاه می‌کردند.

فاجعه.

او اصلاً نفهمیده بود درباره چی حرف می‌زنند.

سکوت سالن طولانی شد.

داهی دهانش رو باز کرد.
بست.
دوباره باز کرد...




#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
دیدگاه ها (۰)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁶در همان لحظه صدای جونگکوک از کنارش بلند...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸⁴جمله‌ش...قلبش یک ضربان رو جا انداخت. گر...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁸³داهی دیگه بیشتر از این نمی‌تونست اون فض...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁷⁴ویس خیلی رومخمههههههجونگکوک پشت میز نشس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط